پیشگفتار:
کتابی که در پیش رو دارید، بخشی از مقالات سیاسی من است که طی چندین سال گذشته نوشته ام و برخی از آنها در نشریات یا سایت های اینترنتی منتشر شده اند و حال به همت دوستم آقای مهندس سعید آقائی گردآوری و در یک کتاب در اختیار شما قرار دارد.
می خواستم چند سطر از خود بنویسم تا با نویسنده ی کتاب بیشتر آشنا شوید، اما اگر حمل بر شکسته نفسی کاذب نباشد، برای من صاحب این قلم، نوشتن بیوگرافی (زندگی نامه ام) کار چندان خوش آیندی نیست، چون من در طول زندگی ام کار خارق العاده ای نکرده ام؛ نه انقلابی بودم، نه چریک، نه فدائی، نه مجاهد، نه کمونیست، نه سلطنت طلب. از سن 14 سالگی ام تا امروز یعنی 68 سالگی هرگز پا به مسجد نگذاشته ام، مگر برای عرض تسلیت به دوستان و آشنایانی که عزیزانشان را از دست داده بودند و یا بازدید از هنر معماری مساجد. و تا امروز نیز هرگز، نه در زمان محمد رضاشاه و نه در زمان نظام ولایت مطلقه فقیه، در هیچ رفراندم و یا انتخاباتی شرکت نکرده ام. عدم شرکت من در این انتخابات را به حساب بی تفاوتی من نسبت به سرنوشت ملت و مملکت ام نگذارید، بلکه دلیل اش به خاطر کذائی بودن، حقه بازی بودن، و بی ارزش دانستن رأی رأی دهندگان از سوی هیئت حاکمه و صاحبان قدرت بود.
ممکن است خواننده از خود بپرسد پس این شرح مختصر از زندگی خودم را چرا می نویسم؟ اصلی است در فلسفه اصالت انسان که می گوید: هویت انسان، هستی انسان است، این هستی که انسان معمار آن بوده است. البته در این هستی شرایط زمان و مکان و شرایط اجتماعی نیز تأثیرگذار هستند.
در این شرح مختصر از زندگی خود، از سخن بسیار عمیق یک فیلسوف معروف و معاصر فرانسه کمک می گیرم که البته خواننده گرامی نپندارد که من خود را با این فیلسوف بزرگ مقایسه می کنم. مارسل کنش(Marcel Conch) متولد 1922، استاد فلسفه در کلژ دوفرانس، استاد افتخاری در دانشگاه سوربن پاریس، در زندگی نامه اش چنین می نویسد: متاسفانه از مادر یتیم به دنیا آمدم. مادرم به هنگام زایمان من از این دنیا رفت، و خواهر مادرم که با پدرم ازدواج کرد به عنوان مادر مرا با مهر و محبت بزرگ کرد. خانواده ی فقیر و مقیم روستا بودیم. در تعطیلات تابستان من در چراگاه از چند رأس گاو شیرده نگهبانی می کردم. افق دید من به وسیله کوهپایه های اطراف محدود بود. من در عالم کودکی آرزو می کردم که روزی چنین امکانی داشته باشم و بتوانم به آن طرف تپه ها بروم و ببینم چه شهرها و روستاها و چه انسانهایی در پشت این کوه ها زندگی می کنند؟
مارسل کنش اضافه می کند: این حس کنجکاوی بی حد و مرز من حتی شبها نیز قبل از خوابیدن با من بود. این کنجکاوی بود که در دوران تحصیل نیز در زندگی من نقش آفرین بود.
زندگی من نیز از دوران کودکی ام با این کنجکاوی و حس جستجوگرانه شروع شده است که البته خانواده و محیط زندگی من در آن موثر بودند.
پدرم یک دائی بیشتر نداشت که او نیز در سال 1908 در 20 سالگی به دنبال یک ماجرای عاشقانه و شکست در عشق! شبانه شهر تبریز را به قصد روسیه ترک میکند. آن چنانکه بعدها شنیدم آدمی بود پر ماجرا (نه ماجراجو) که در سال 1935 در زمان سلطنت رضاشاه همراه با همسر روس و دو فرزند پسرش که هر دو در مسکو به دنیا آمده بودند، به ایران برمی گردند. در این مدت 27 سال اقامت در روسیه (نه در قفقاز) بخشهائی از این کشور را به چشم می بیند و حتی در انقلاب بلشویکی 1917 یا به قولی کودتای بلشویکی لنین به همراه صدها هزار پیر و جوان هیجان زده حتی ناآگاه از مارکسیسم، لنینیسم، بلشویسم بمانند زنده باد، مرده باد گویان "انقلابی" به بلشویک ها می پیوندد.
این مهاجران ایرانی که مدتها در روسیه مانده بودند بعد از مراجعت به ایران در زمان رضاشاه مدتی زیر نظر پلیس و دستگاه امنیتی دولت بودند. همان اندازه که پدر من از روسها و انگلیسها متنفر بود بر عکس دائی پر ماجرایش گرایش به روسیه کمونیستی داشت. در جریان فرقه دموکرات سیدجعفر پیشه وری یکی از پسرانش رسماً وارد واحد نظامی این فرقه شد و با عنوان "فدائی" در جنگ با خوانین ذالفقاری زنجان کشته شد. به دنبال مرگ پسرش، دائی پدرم که یک سال قبل از آن همسر روس خود را به خاطر بیماری از دست داده بود این بار همراه با دو پسری که از همسر روس اش در ایران به دنیا آمده بودند، دوباره به روسیه برمی گردد. زندگی انسان عجیب داستانی است. این دائی پدرم که ایرانی بود در روسیه میمیرد. همسر و شریک زندگی اش که روس و از اهالی مسکو بود عمرش در تبریز تمام میشود و در گورستان امامیه آن شهر مدفون میشود! دائی پدرم بعد از مراجعت از روسیه فقط 10 سال در ایران زندگی کرده بود و در این 10 سال پدرم به عنوان پسر خواهرش اغلب همدم و هم صحبت او بود.
پدرم نقل می کرد و می گفت وقتی که دائی اش بعد از 27 سال به ایران برگشت اولین جمله اش این بود و اغلب نیز تکرار می کرد: بدبخت ها کی می خواهید بیدار شوید؟ حداقل بروید از نزدیک ببینید چه تحولات علمی، صنعتی و ترقیات و تمدن در دنیا رخ میدهد تا شاید چشم و گوشتان باز بشود!
البته پدرم تا پایان عمرش پایش را از ایران بیرون نگذاشت و در همان شهر تبریز از دنیا رفت، اما تاثیر سخنان دائی بزرگ من در خانواده ما آنچنان عمیق بود که بخشی از خانواده من قبل از انقلاب ایران را برای تحصیل به قصد اروپا و آمریکا ترک کرد. البته اولین فردی که خانواده را به قصد اروپا ترک کرد من بودم و به مصداق گفته ی آن فیلسوف معاصر فرانسوی که در بالا به آن نیز اشاره کردم من هم میخواستم بدانم در پشت آن سلسله کوههائی که اطراف شهر تبریز، موطن مرا احاطه کرده بودند چه انسانها وچه تمدنهای بشری زندگی میکنند. این روح تشنه از کنجکاوی من بود که بالاخره مرا به خارج از ایران کشید. ولو اینکه من برای اولین بار در سال 1968 به خارج آمده و چند هفته در آلمان بودم، اما اقامت نسبتاً طولانی من همراه با تحصیلات دانشگاهی ام از سال 1970 شروع شد و تا امروز ادامه دارد.
من در سال 1319 در 27 آذر در شهر تبریز به دنیا آمده ام. در سال 1338 بعد از پایان دوره ی دبیرستان وارد خدمت در ارتش ایران شدم. مدت 11 سال در رسته ی توپخانه در واحدهای رزمی مستقر در مرزهای غربی کشور در پادگان های دورافتاده اغلب با وسائل زندگی محدود خدمت کردم، اما هر قدر این محدودیت های زندگی نظامی، این محیط خفقان و پلیسی ارتش، فساد، چاپلوسی، دزدی، رشوه خواری حاکم در محیط نظامی را میدیدم، همان اندازه زندگی در ایران مرا عذاب می داد. لذا در سال 1347 در حالی که درجه ستوان یکمی داشتم بدون کوچکترین فساد اخلاقی، مالی و یا فعالیت سیاسی شخصاً تقاضای استعفا از ارتش را کردم. تقاضای استعفای من از ارتش خوش آیند فرماندهان عالیرتبه ارتش نبود. از فرمانده توپخانه لشکری با درجه سرتیپی تا فرمانده لشکر، فرمانده سپاه، فرمانده نیروی زمینی به ترتیب مستقر در شهرهای مراغه، کرمانشاه و تهران هر کدام مرا شخصاً به دفتر خود احضار می کردند و از من دلیل و توضیح می خواستند که چرا از ارتش استعفا می دهم. برای همه این فرماندهان من یک جواب بیشتر نداشتم و می گفتم من برای خدمت در ارتش ساخته نشده ام. وقتی می پرسیدند پس چرا به ارتش آمدی؟ می گفتم جوان 18 ساله بودم و از نظام و زندگی نظامی آگاه نبودم، اشتباه کرده ام.
این سئوالات از طرف فرماندهان عالی رتبه چون تیمسار ساسانی، تیمسار ایلخانی، تیمسار فرخ نیا و خلاصه تیمسار فتح الله مین باشیان فرمانده نیروی زمینی در آن سال ادامه داشت و جواب من هم همان بود که من برای نظامی گری ساخته نشده ام. در این مدتی که یک سال و نیم طول کشید بعضاً فرماندهان مرا بازداشت هم می کردند. بازداشت یک افسر این است که بعد از پایان ساعت خدمت آن فرد حق رفتن به خانه و پیش خانواده ی خود را ندارد و باید در سربازخانه بخوابد. در آن سالها من مجرد بودم. در حقیقت خانه و کاشانه ای نداشتم. ما افسران جوان در شهرهای مرزی جوانان خانه بدوشی بودیم که حداکثر یک اتاق کوچک از یک حاجی بازاری اجاره می کردیم تا شب را به روز برسانیم. در این شهرها هم وسایل تفریحی چون سینما، تئاتر و کلوب های هنری وجود نداشت. یکی دو میخانه بود که عرق سگی هایش تمام هستی و سلامتی انسان را نابود می کرد. این بازداشت های طولانی و ماندن در سربازخانه هم در روحیه من تاثیر نگذاشت و من مصمم تر از هر روز بر آن بودم که جانم را هر چه زودتر از ارتش خلاص بکنم و ایران را برای تحصیل ترک نمایم. عصر یکی از روزهای بازداشتی من، افسر ارشد نگهبان برای اطمینان از اینکه من سربازخانه را ترک نکرده ام به دفتر واحد ما آمد. آفتاب عصر بهار بود. من میز و صندلی گذاشته بودم در بیرون از دفتر و شام میخوردم. قبلاً یکی از سربازان ام را که نسبت به من علاقه داشت به شهر فرستاده بودم که نیم بطر ودکای مراغه همراه با خیار شور و کالباس از اغذیه فروشی وارطان برایم خریده بود. همراه با کتابی که در دست داشتم ضمن مطالعه با یک رسم و سنت مخصوص خودم آرام آرام مشروب میخوردم و کتاب میخواندم. سرگردی بود از گردان مهندسی نسبتاً همدیگر را می شناختیم. تا به طرف من آمد بلند شدم و احترام نظامی به جای آوردم. دعوت به نشستن کردم، ولی می دانستم مصرف مشروب در هنگام انجام وظیفه مخصوصاً نگهبانی برای نظامیان اکیداً ممنوع است، اما من نگهبان نبودم، بلکه بازداشتی بودم که حق خروج از سربازخانه را نداشتم.
فردای آن روز آن سرگرد در گزارشی که به فرمانده لشگر نوشته بود به این موضوع اشاره کرده بود که بازداشت ستوان یکم کاظم رنجبر چندان تاثیری بر روحیه او نگذاشته است؛ افسری است مجرد، زن و بچه ندارد و در سربازخانه راحت تر از شهر زندگی می کند. همین گزارش عاقلانه و منطقی بر آن شد که حتی مرا از بازداشت کردن هم "محروم" نمودند. به عبارت دیگر من به خاطر اینکه جانم را از ارتش و زندگی نظامی و اطاعت کورکورانه نجات بدهم، مقاومت و نافرمانی نظامی میکردم. همین امر باعث می شد که فرماندهان مرا تحمل نکنند، چون سطح انظباط واحد نظامی را پائین می آوردم. عوض اینکه ساعت شش و نیم صبح در سربازخانه حاضر شوم، ساعت ده صبح با یک نسخه روزنامه کیهان زیر بغل گرفته منتها با لباس تمیز ارتشی با پوتین های واکس زده صورت کاملاً سه تیغه تراشیده همراه با ادکلن خوشبو به سربازخانه می رفتم تا گزارش فرار از خدمت ندهند. بعد از اینکه همه حضور جسمی مرا می دیدند بعد از احوالپرسی از دوستان و همقطاران عزیزم که حتی امروز نیز خاطره آنان را گرامی می دارم، دوباره به شهر برمیگشتم. یکی از روزها نامه ای از ستاد نیروی زمینی از تهران به لشگر مراغه که من در آن لشگر خدمت می کردم ارسال شده بود با این مضمون که در فلان تاریخ، ستوان یکم توپخانه جمعی لشگر 3 مراغه، در ستاد نیروی زمینی به دفتر فرمانده نیروی زمینی سپهبد فتح الله مین باشیان خود را معرفی کند. به محض دریافت نامه از طریق سلسله مراتب فرماندهی به تهران حرکت کردم و فردای آن روز در ساعت 9 صبح در خیابان سوم اسفند سابق خود را به رئیس دفتر تیمسار مین باشیان که یک سرهنگ بود معرفی نمودم. جناب سرهنگ مرا در دفتر خود نشاند و گفت که حتماً در فرصت مناسب تیمسار مین باشیان مرا احضار خواهند کرد. شاید خواننده باور نکند آن روز تا ساعت 2 بعد از ظهر در دفتر رئیس دفتر نشستم، تیمسار مین باشیان وقت نداشتند یا وقت نکردند مرا به حضور بپذیرند. شما فکر می کنید فقط یک روز وقت نداشتند؟ نه. دو هفته هر روز ساعت 9 صبح به دفتر ایشان می رفتم تا ساعت 2 بعد از ظهر منتظر می نشستم، باز هم حضرت ایشان وقت نداشتند! یک لحظه فکر کنید افسری با درجه ستوان یکمی با حقوق مختصر مدت 20 روز در تهران باید پول مسافرخانه و غذا بپردازد که حضرت اشرف تیمسار سپهبد مین باشیان فرمانده نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی او را حداکثر 10 دقیقه به حضور بپذیرد!
بالاخره یک روز حضرت اشرف اراده فرمودند این ستوان یکم را به دفتر خود بپذیرند. کسانی که تیمسار مین باشیان را از نزدیک می شناختند، می دانند که این افسر آدم لات منش و بددهنی بود و اغلب زیردستانش را تحقیر می کرد. به طور خلاصه آن روز این فرمانده عالی رتبه! همراه با تیمسار سرتیپ باقری رئیس کارگزینی نیروی زمینی مرا به حضور پذیرفتند و تا تیمسار مین باشیان می خواست به زبان تحقیر و توهین آمیز زبان بگشاید با در نظر گرفتن تمام جوانب جوابش را می دادم چون نه دنبال درجه بودم و نه دنبال مقام و منزلت.
آن موقع افسران کمربند و حمایل چرمی به رنگ قهوه ای تیره می بستند. مین باشیان به حالت تحکیم و تحقیر گفت: چرا کمربندت شل است؟ در جواب گفتم، تیمسار من بیست روز است که پشت این در، در انتظار نشسته ام که شما مرا به حضور بپذیرید. آیا می دانید که در این مدت 20 روز من چقدر هزینه کرده ام تا شما ده دقیقه مرا بپذیرید؟ الان از من می پرسید چرا کمربندت شل است؟ این لباس افسری 4 متر پارچه است این چهار متر پارچه را به تن هر کس بکنید که افسر نمی شود! افسر باید روش و منش اش افسر باشد.
تیمسار مین باشیان رو کرد به تیمسار باقری با حالت تحکیم و آمرانه گفت، تیمسار بنویسید این افسر را اخراج بکنند، من افسر جنگی می خواهم!
و رو به من کرد و دستور داد به واحدت برگرد من تو را تحویل کمیسیون پنج نفری می دهم و از ارتش اخراجت می کنم. گفتم تیمسار من چیز دیگری نمی خواهم. تیمسار باقری رو به من کرد و به حالت نسبتاً مودبانه و کدخدامنشی گفت: سرکار ستوان شما به واحدتان برگردید ما شما را برای کمیسیون پنج نفری احضار خواهیم کرد.
من آن روز دوباره به مراغه برگشتم و یک ماه بعد بار دیگر نامه ای از ستاد نیروی زمینی در رابطه با من به لشگر 3 مراغه رسید که ستوان یکم توپخانه جمعی لشگر 3 مراغه، در فلان تاریخ به ستاد مشترک ارتش شاهنشاهی واقع در جاده ی قدیم شمیران، نزدیک اداره بیسیم، در فلان روز و فلان ساعت همراه با سروان پیاده محمد مکبر، وابسته به کارگزینی نیروی زمینی معرفی بکند. در آن تاریخ تیمسار ارتشبد فریدون جم رئیس ستاد مشترک بود و معاون ایشان سپهبد ازهاری بود.
در روز معین در سالنی بزرگ، کمیسیون پنج نفری مرکب از سپهبد ازهاری جانشین ارتشبد فریدون جم، سپهبد مین باشیان، فرمانده نیروی زمینی، سرلشکر فرسیو، رئیس دادستانی ارتش (که بعداً توسط چریک های مسلح ترور شد) و دو نفر امیر ارتش که متاسفانه اسامی آنها را فراموش کرده ام، تشکیل شد. من در این کمیسیون در مقابل سئوالات تیمسار فرسیو علناً به طور روشن گفتم: من روحیه نظامی گری ندارم، ولو اینکه مدت 11 سال عمر خود را در ارتش گذرانده ام ، روز به روز از لحاظ روحی و روانی رنج می برم. تیمسار مین باشیان پرسید: اگر روحیه نظامی گری ندارید، چرا به ارتش آمدید؟ در جواب گفتم، من یک جوان 19 ساله بودم در مدرسه به ما درس فیزیک، شیمی، ریاضیات و ادبیات می دادند، من نمی دانستم که شغل افسری چیست و مسئولیت اش تا چه حدی است؟
تیمسار فرسیو پرسید، سرکار ستوان می خواهی بعد از ترک ارتش چکار بکنی؟ در جواب گفتم می خواهم درس بخوانم. در این لحظه تیمسار فرسیو رو به تیمسار مین باشیان کرد و گفت: تیمسار اجازه بدهید که این افسر برود شاید در درس و تحصیل هم بتواند به مملکت خدمت بکند. من هم عرض کردم که من از ارتش استعفا میدهم، از خدمت به وطنم استعفا نمی دهم. هر فرد ایرانی اگر بخواهد به وطنش خدمت بکند در هر لباسی می تواند خدمت بکند.
تیمسار مین باشیان در این لحظه با یک حالت تمسخر نسبت به من چنین گفت: سرکار ستوان خوب درس ات را بلدی! من در آن جو با آن مقامات عالی رتبه ی ارتشی، با آن یال و پاگون تاج و ستاره حضرات نه چیزی می توانستم بگویم و نه چنین حقی داشتم.
کمیسیون پنج نفری امراء ارتش تقاضای اخراج مرا از شاه خواستند و دلیل این اخراج عدم علاقه به سپاهیگری قید شده بود. از آن جائی که مقام و درجه افسری را در نظام شاهنشاهی شاه مملکت، فرمانده کل قوا اعطا میفرمایند، لذا پس گرفتن این درجات نیز به تصمیم و اراده "ملوکانه" انجام میشد.
آری بعد از گذراندن 11 سال عمر و جوانی ام در مرزهای غربی کشور این بار تصمیم گرفتم با یک چمدان کوچک، با مقدار پس انداز خودم ایران را به مقصد فرانسه و برای یک زندگی دیگر ترک کنم.
لازم می دانم به خاطر احترام عمیق به مادر از دست رفته ام این نکته را نیز به خواننده بیان بکنم که مادر من اصلاً روستائی بود که از سن چهار سالگی به خاطر مرگ پدرش به تبریز آمده بود و در خانه عمویش در محله ای به نام خیابان زندگی می کرد. چند هفته قبل از ترک ایران، من و او هر دو تنها بودیم. مادرم می دانست که چه بسا بعد از رفتن من از ایران دیگر مرا نخواهد دید. با حالتی غمگین از من پرسید: پسرم از تو می خواهم صادقانه به من بگویی تو را چرا از ارتش اخراج کردند؟ و اضافه کرد و گفت، من شنیدم دو تیپ از افسران را از ارتش اخراج می کنند یکی اینکه فساد اخلاقی داشته باشند، دیگر اینکه توده ای باشند! من به تو شیر حلال داده ام به من حقیقت را بگو. گفتم مادر اولاً این من بودم که تقاضای استعفا کرده بودم، دوم اینکه از دوست و همسایه خودمان که همدوره من بود ـ منصور شالچی (امروز سرتیپ منصور شالچی بازنشسته) ـ برادر سرتیپ محمدعلی شالچی معاون ارتشبد طوفانیان بپرس. حکم اخراج مرا به تمام یگانهای نیروی زمینی ارتش ایران ابلاغ کرده اند و دلیل اش را نیز روشن اعلام کرده اند عدم علاقه به سپاهیگری. مادر، من اگر در ارتش میماندم، حتماً الکلی می شدم. من نمی توانستم در آن محیط خفقان و تبعیض و چاپلوسی زندگی کنم. با گفتن این جملات دیدم قیافه اش عوض شد و نوعی آرامش خاطر در چهره اش احساس کردم.
دلیل این که ارتش استعفای مرا قبول نکرد هدف این بود که سایر افسران جوان چنین جسارتی نکنند. چون که با عنوان اخراج به خاطر عدم علاقه به سپاهیگری تمام مزایای بازنشستگی افسر اخراجی پایمال میشود و از بین می رود. به عبارت دیگر من برای 11 سال عمری که در ارتش گذرانده بودم دیناری به عنوان پاداش یا حق بازنشستگی دریافت نکردم. با وجود این بعد از گذشت 38 سال از آن تاریخ باز هم احساس خوشوقتی میکنم که جان و روحم را از آن محیط خفقان آور و اطاعت کورکورانه نجات دادم.
سالها گذشت. وقتی که بعد از انقلاب 1357 چند روزی به ایران رفتم و شاهد قتل و کشت و کشتار این افسران ایرانی بودم در درون خودم خون گریه می کردم چون از نزدیک شاهد بودم اغلب این افسران هم پاک بودند و هم وطن شان را دوست داشتند و به علاوه سرمایه های عظیم مادی و معنوی ملت بودند که به دست یک مشت آخوند ماجراجو و ناآگاه از زمان و شرایط دنیا این چنین نیروی دفاعی ملت از بین رفتند و راه را برای تجاوز جنایتکار دیگری در جهان اسلام و عرب به کمک بیگانگان یعنی صدام حسین باز کردند و ملت و مملکت مدت 8 سال درگیر جنگ شد. صدها هزار جوان ایرانی در این جنگ کشته و یا دائم العمر معلول شدند. یک هشتم خاک و شهرها و روستاهای مملکت ویران شد و شعارهای "جنگ جنگ تا پیروزی"، "راه قدس از کربلا می گذرد" را در فضای سیاسی اجتماعی مملکت در طول این جنگ ملت شنید، اما در نهایت نه کربلا گرفته شد نه راه قدس آزاد گردید. دو ملت مظلوم ایران و عراق قربانی جهل، استبداد و دیکتاتوری دو رهبر نادان و خودکامه شدند که هنوز دنباله آن ادامه دارد. آقای خمینی می خواست انقلاب اسلامی اش را به دنیا صادر بکند! وقتی که در این مسافرت در ابتدای حاکمیت انقلاب اسلامی، قبل از حمله عراق به ایران چند روزی به وطنم برگشتم بعضی از همقطاران را دیدم که از آینده خود نگران بودند و هر کدام از من می پرسیدند تو چگونه فهمیدی که نظام شاهنشاهی آینده ای ندارد؟ در جواب این عزیزان می گفتم من چیزی از غیب نه در گذشته می دانستم و نه امروز میدانم، دلیل تقاضای استعفای من از ارتش در درجه اول مسئله روحی و روانی من بود که زندگی نظامی را نمی توانستم تحمل بکنم. در درجه دوم می ترسیدم آن روزی بیاید که نظام محمدرضا شاهی برای حفظ تاج تخت خود، ارتش را با سلاحی که با مالیات این ملت خریداری شده بود، در مقابل ملت بگذارد و جنگ و برادرکشی راه بیاندازد که متاسفانه چنین اتفاق افتاد و این خون های بی گناه ریخته شد. (فتوکپی حکم اخراج من از ارتش ضمیمه است)
***
من بعد از ترک ایران از آن جایی که در دوران تحصیل دبیرستانی زبان فرانسه خوانده بودم و هم چنین در دوران 11 سال خدمت در ارتش نیز شخصاً برای تکمیل این زبان به مطالعه ام ادامه می دادم، لذا کشور فرانسه را برای ادامه تحصیل و زندگی انتخاب کردم. من رشته جامعه شناسی را برای تحصیل انتخاب کردم و در دانشگاه شهر نانسی(Nancy) بعد از گذراندن یک دوره یک ساله جهت تکمیل زبان فرانسه، تحصیل در رشته جامعه شناسی عمومی را شروع کردم.
دو خاطره در رابطه با رشته تحصیلی ام خط مشی زندگی مرا کاملاً عوض کرد، لذا لازم می دانم این دو خاطره را به طور مختصر در اینجا به قلم بیاورم.
در سال دوم رشته جامعه شناسی عمومی، استادی داشتیم که به ما دانشجویان تحلیل متون و اندیشه های فلسفی سیاسی در رابطه با جامعه شناسی درس می داد. خصوصیات اخلاقی و روش تدریس این استاد بر این بود که هم درکار خود بسیار جدی بود و هم بسیار با سواد. این استاد به عنوان کار تحقیقی، متنی را چه بسا یک پاراگراف یا یک فصل از یکی از آثار معروف فلاسفه یا جامعه شناسان مشهور را به ما می داد و ما موظف بودیم که در عرض سه هفته این متن و یا این فصل از کتاب را در شش صفحه با اتکاء به آثار سایر جامعه شناسان و متفکران، حتی بر مبنای دید انتقادی خود نقد و تحلیل بکنیم. در سالهای 1970، چهار سال بعد از اعتصابات و تظاهرات دانشجویی و کارگری 1968در فرانسه، هنوز یک تب انقلابی کمونیستی، مائوئیستی، تروتسکیستی، کاسترسیستی، چه گوارایی، آنارشیستی در بین جوانان اروپائی، حتی دانشجویان ایرانی مقیم کشورهای اروپائی و امریکائی وجود داشت و تب انقلابی بودن! خیلی بالا بود.
روزی یکی از دانشجویان فرانسوی که گویا پدرش کارگر معدن زغال سنگ در شمال فرانسه بود، در آن کار و تکلیف تحقیقی و معمول خود عوض اینکه بر مبنای آموخته های خود چیزی بنویسد شش صفحه کامل را پر از شعار و سخنرانی های رهبران حزب کمونیست فرانسه، کرده بود. دو هفته بعد وقتی که استاد ورقه تکلیف های تصحیح شده ما را پس می داد، ورقه آن دانشجو را مودبانه بدون آنکه نمره بدهد به او پس داد و گفت دوست عزیز شما اشتباه کرده اید که به دانشگاه آمده اید. دانشگاه سلول حزب کمونیست فرانسه نیست. ما اینجا جمع نشده ایم که شعار بدهیم. ما به دانشگاه می آئیم که اندیشیدن صحیح بر مبنای عقل و خرد و تجربه و دانش های پیشرفته بشری جوامع انسانی را مطالعه بکنیم. عوض اینکه این شعارهای حزب کمونیست یا هر حزب دیگری را روی ورقه تان پر بکنید، اول بروید از نزدیک این کشورهای کمونیستی و شرایط زندگی این ملت ها را ببینید بعداً بیائید شعار بدهید! آیا شما فکر می کنید که واقعاً این کارگران روسیه هستند که این کشور را اداره می کنند؟
در ادامه صحبت اش اضافه کرد جوامع بشری کشورهای مختلف و نظام های حکومتی مختلف برای دانشجویان رشته جامعه شناسی آزمایشگاه و لابراتوار هستند، لذا لازم است که شما دانشجویان به این کشورها مسافرت بکنید و این نظام ها را از نزدیک ببینید. نشریات کمونیستی را نیز همراه با شعارهایشان دقیق مطالعه بکنید، بعداً با واقعیت های عینی این کشورها مقایسه بکنید، بعد با استقلال فکری و دور از هر نوع وابستگی های ایدئولوژیک مشاهدات و درک خودتان را بنویسید.
البته نظام های دموکراتیک غرب این حق شهروندی را نسبت به ملت های خود به رسمیت می شناختند که هر شهروند این حق را دارد که با داشتن گذرنامه رسمی کشورش بدون کوچکترین ممانعت به هر کجای دنیا سفر بکند و هر موقع نیز اراده کرد به وطنش برگردد. در صورتی که این "بهشت های سوسیالیستی" بودند که پشت دیوارهای برلین و سیم های خاردار (همراه با جریان برق) با نگهبانان مسلح به مانند زندان هائی به وسعت جغرافیای طبیعی این کشورها شبانه روز محافظت می شدند که مبادا کارگران و کشاورزان این "بهشت های سوسیالیستی" از آن جاها فرار بکنند و به "جهنم های سرمایه داری" پناهنده بشوند! چه بسا اگر فقط و فقط این مطلب را دانشجویان کمونیست دو آتشه ایرانی می دانستند و از خود می پرسیدند که چرا شهروندان کشورهای اروپای غربی به کشورهای کمونیستی پناهنده نمی شوند؟ چرا یک عده از مردم دربند و اسیر در نظام های کمونیستی با به خطر انداختن جان خود به کشورهای غربی پناهنده می شوند؟ چه بسا سرنوشت سیاسی، اجتماعی ملت و مملکت ایران این نبود که ما امروز شاهد آن هستیم.
همین حس کنجکاوی من و بیان این سخنان مهم و با ارزش استاد جامعه شناسی عمومی من به آن دانشجوی جوان و حتی معصوم کمونیست فرانسوی بود که مرا بر آن داشت که قبل از فروپاشی نظام های کمونیستی هر موقع پول داشتم و وقت داشتم چند روزی به این کشورها مسافرت میکردم و عوض اینکه فریب این تبلیغات گوش کر کن و مردم فریبانه را بخورم، واقعیت های عینی این کشورها را با چشم یک جامعه شناس می دیدم.
تابستان سال 1976
چهار روز در برلن شرقی. چهار ساعت رو در روی نورالدین کیانوری. دبیر دوم حزب توده ایران در آن زمان.
برای من ایرانی آذربایجانی الاصل که در جریان فرقه دموکرات آذربایجان کودکی 5 ساله بودم، در کودتای 28 مرداد 1332 به رهبری آمریکا و انگلیس علیه حکومت ملی دکتر مصدق نوجوانی 13 ساله و 11 سال عمر و جوانی ام را در ارتش گذرانده بودم، بعد از اقامت در فرانسه و تحصیل در رشته جامعه شناسی جنبش کمونیستی و حزب توده ایران و شخصیت های معروف این حزب ـ چه شخصیت های قبل از جنگ دوم و چه شخصیت های بعد از جنگ دوم جهانی ـ یک معما و اسطوره بودند. اما همان اندازه که به محیط آزاد فرانسه از جنبه سیاسی و حقوق شهروندی ملت فرانسه آشنا می شدم و مارکسیسم را در جامعه شناسی به عنوان یک مکتب و اندیشه فلسفه اقتصادی و جامعه شناختی تحصیل میکردم، همان اندازه نیز بر حس کنجکاوی من جهت شناخت ماهیت حزب توده و جنبش کمونیستی در ایران که حداقل 45 سال در حرکت های اجتماعی سیاسی ایران نقش داشت، اضافه میشد.
چون سابق افسر ارتش بودم، اولین سئوال من از خودم این بود: حزب کمونیست در فرانسه از سال 1921 آزاد است. آزادانه نشریات مختلف چاپ و منتشر میکند، در سندیکاهای کارگری این حزب فعالیت دارد، در پارلمان فرانسه نماینده دارد، در دوره بعد از جنگ دوم جهانی در دولت موقت ژنرال دوگل وزرای کمونیست شرکت داشتند، در اولین دولت فرانسوا میتران (رئیس جمهور فرانسه از سال 1995 ـ1981) کمونیست ها به عنوان وزیر شرکت داشتند، با وجود این چرا افسر فرانسوی هرگز کمونیست نمی شود؟
در صورتی که حزب کمونیست ایران در زمان رضاشاه و حزب توده ایران بعد از جنگ در زمان محمدرضاشاه اغلب ممنوع و قدغن و منحله به حساب می آمد، چرا بخشی از بهترین، باسوادترین و وطن دوست ترین افسران ایرانی به حزب توده کشیده شدند و در نهایت یا جان باختند و یا از وطن آواره شدند و یا در گوشه زندان سالهای طولانی عمرشان را گذراندند؟ و این سرمایه های عظیم مادی و معنوی کشور که ملت ایران و خانواده های این افسران برای تعلیم و تربیت آنان مبالغ هنگفتی را هزینه کرده بودند این چنین فدای سبیل "تاواریش استالین و سایر تاواریش های" مسکو شدند؟
در راستای یافتن این جواب بر این سئوال من 36 ساله در سال 1976 روزی در برلن شرقی خود را رو در روی نورالدین کیانوری دیدم و بر این تصمیم بودم که جواب را مستقیماً از زبان او و با گوشهای خودم بشنوم.
سه، چهار سال بعد از استقرار و ادامه تحصیل در فرانسه از طریق آدرس رادیو پیک ایران تقاضای نشریات حزب توده را کردم. این تقاضای نشریات حزب توده در راستای راهنمائی همان استاد جامعه شناسی عمومی ام بود که به ما دانشجویان این رشته قویاً تاکید می کرد که شما باید تا حد ممکن نشریات مختلف را از جنبه ایدئولوژیک مطالعه بکنید تا در دام دید تک بعدی نیافتید. من نیز به عنوان یک ایرانی و جامعه شناس لازم می دانستم که از خط و مشی و سیاست حزب توده ایران که در برلن شرقی مستقر شده بودند، آگاه بشوم.
در این راستا در اوایل سالهای 1970 نشریات و کتابهای منتشره این حزب را به طور منظم دریافت می کردم. بخشی از کنجکاوی من بر این هدف بود که بدانم رشته های علوم انسانی خصوصاً تاریخ، فلسفه و جامعه شناسی که در کشورهای غربی پیشرفته دانشجویان آزادانه مطالعه و تحقیق می کنند، در کشورهای کمونیستی چگونه تدریس می شوند؟ آیا در این رشته از دروس دانشجویان کشورهای کمونیستی حق آزادی بیان و اندیشه را دارند یا نه؟ بعضاً نیز مطالبی را از ماهنامه لوموند دیپلماتیک ترجمه کرده به رادیو پیک ایران میفرستادم. (فتوکپی ضمیمه است)
این ارتباط و مکاتبات من با گردانندگان رادیو پیک ایران سه سال طول کشید. در نهایت مسئولان رادیو پیشنهاد کردند که اگر امکان برای من فراهم است مایل هستند مرا در برلن شرقی ملاقات بکنند. ما آذربایجانی ها در زبان آذری ضرب المثلی داریم که می گوید
کور الله دان نه¬ایستر؟ ایکی گوز
بیری ایری، بیردی دوز.
(ترجمه: کور از خدا چی می خواد؟ دوچشم. یکی چپ یکی درست و سالم.)
این پیشنهاد رادیو پیک ایران درست در راستای گفته های استاد من بود که می گفت بروید با چشمان باز این کشورهای "سوسیالیستی" را از نزدیک ببینید تا فریب این شعارهای گوش کر کن را نخورید.
من به پیشنهاد رادیو پیک ایران جواب مثبت دادم. آنها نیز نامه ی کوتاهی با یک شماره تلفن جهت ارتباط برای اطلاع از رسیدنم به من فرستادند.
پسر یکی از فامیلهای مادرم که ده سال جوانتر از من بود در دانشگاه آزاد برلن غربی تحصیل می کرد. از طریق تلفن با او تماس گرفتم و گفتم فلانی اگر مزاحم نباشم در هفته آینده به برلن غربی می آیم و خیلی مایل هستم که بعد از سالها شما را ببینم. با جواب موافق او با ترن به برلن غربی رفتم که خود گذر ترن از آلمان غربی به آلمان شرقی داستان دیگری است. بالاخره به آدرس آن جوان که در کوی دانشگاه منزل داشت رسیدم. فصل تابستان بود. دانشجویان دانشگاه برلن غربی در تعطیلات بودند. آن جوان اتاقی را در کوی دانشجویان دانشگاه آزاد برلن برایم اجاره کرده بود. بعد از سالهای دوری همدیگر را دیدیم. شب به این عزیز گفتم: فلانی من فردا به برلن شرقی میروم و مسئولان رادیو پیک ایران این شماره تلفن را در اختیار من گذاشته اند. حداکثر 3 یا 4 روز بیشتر در آنجا نخواهم ماند. اگر بعد از سه یا چهار روز برنگشتم به همسرم در فرانسه تلفن بزن. او آلزاسی الاصل است و به زبان آلمانی مسلط است. او را در جریان بگذار. این جوان در مقابل احتیاط من و عدم اعتماد من نسبت به نظام های دیکتاتوری گفت: اگر نگران هستی و اعتماد نداری چرا اصلاً میروی؟ در جواب گفتم: رفتن من و ملاقات این حضرات و دیدن شرایط زندگی مردم آلمان شرقی بخشی از کارهای تحقیقی و جامعه شناختی من است. این نوع کارهای تحقیقی روزنامه نگاری پژوهشی این نوع مسائل را نیز همراه دارند. دلیل عدم اعتماد من نیز این بود که از پدرم شنیده بودم که در زمان اشغال ایران و شهر تبریز از طرف ارتش شوروی، بعضی از ایرانیان را در خیابان های تبریز می دزدیدند مدتی آنها را شکنجه می دادند و حتی بعضی از آنها را به آن طرف مرز می بردند. ارتش شوروی این رفتار را با ساکنان اروپای شرقی نیز داشت.
فردای آن روز از برلن غربی به شماره تلفنی که مسئولان رادیو پیک ایران در اختیار من گذاشته بودند، تلفن کردم و از آن طرف شخصی جواب داد و مطالبی از من پرسید تا مطمئن باشد که من طرف مکاتباتی آنها هستم. بعداً گفت در برلن غربی کجا هستی؟ گفتم نزدیک یک کلیسائی که به نظرم در جنگ ویران شده است و برج آن خرابه مانده و در چند متری این کلیسا شرکت هواپیمائی مسافرتی پان امریکن است. طرف پشت تلفن گفت یک ساعت دیگر در مقابل همان شرکت پان آمریکن باشید من به دنبال شما می آیم و شما را به برلن شرقی میبرم. یک ساعت بعد مردی در حدود 65 ساله، با قد متوسط ولی چهارشانه، با سبیل کلفت و پرپشت، با لباس نسبتاً ساده و بدون اطو خورده به طرف من که در مقابل شرکت پان امریکن ایستاده بودم آمد و از جلو من رد شد و رفت. دو دقیقه بعد نیز دوباره برگشت. این بار سلام علیک کرد. اسم مرا پرسید و در ضمن پرسید از کجا می آیم؟ و آدرسی که از فرانسه با آنها مکاتبه می کردم را نیز سئوال کرد. بعد از اطمینان خاطر مودبانه مرا به طرف ایستگاه مترو واقع در برلن غربی هدایت کرد. بعد از آن به مرز و پاسگاه کنترل برلن شرقی رسیدیم. من همراه خود پاسپورت فرانسوی ام را داشتم و آن مرد مدارکی را به مامور پلیس نشان داد و مامور پلیس بدون آن که مهر ورود به پاسپورت من بزند به من اجازه داد که با مرد همراه وارد برلن شرقی بشوم. چند ایستگاه بعد از مترو بیرون آمدیم. مرد همراه مرا به هتلی در ساختمانی نسبتاً با عظمت راهنمائی کرد که بعداً متوجه شدم که این هتل متعلق به وزارت امور خارجه آلمان شرقی است. قسمت مدیریتی هتل پاسپورت از من خواست. اطلاعات و هویت مرا روی دفتر ورودی نوشت و کلید اتاقی را در اختیار من گذاشت. من همراه با آن مرد سبیل کلفت به طرف آسانسور رفتیم و بالاخره شماره اتاق و طبقه ای که در آن قرار داشت برای من روشن شد و اطلاعات لازم را نیز آن مرد در اختیار من می گذاشت.
چون نزدیک ظهر بود من بعد از جابجا کردن چمدان کوچکم همراه با آن مرد به بار هتل رفتیم. چند لحظه بعد آقای دیگری نیز به ما پیوست و مرد همراه او را به عنوان رفیق و میهماندار من در مدت اقامت کوتاهم به من معرفی کرد.
من نام این دو ایرانی را تا روزی که در ایران انقلاب نشده بود، ندانستم چون در مدت اقامتم در برلن شرقی که 4 روز بیشتر طول نکشید هرگز هیچکدام خود را با اسم واقعی خود معرفی نکردند، بلکه هر کدام اسم مستعار داشتند و با گذشت 32 سال از آن تاریخ این اسامی مستعار را فراموش کرده ام، اما بعد از آنکه در ایران حرکت های اعتراضی علیه سلطنت شروع شد، اعضای حزب توده به ایران برگشتند و به مرور در نشریات نام و نشان و عکس رهبران حزب توده چاپ و منتشر شد. بعدها فهمیدم که آن مرد سبیل کلفت و سیاه نورالدین کیانوری بود و آن دیگری مردی در حدود 40 ساله که فارسی را با لهجه آذربایجانی صحبت میکرد، انوشیروان ابراهیمی بود. انوشیروان ابراهیمی، برادر فریدون ابراهیمی وزیر دادگستری در حکومت فرقه دموکرات آذربایجان بود که بعد از ورود ارتش مرکزی به تبریز توسط حکومت مرکزی دستگیر و در تبریز به دار آویخته شد. انوشیروان ابراهیمی هم توسط رژیم جمهوری اسلامی تیرباران شد. اگر از این به بعد با نام واقعی در این نوشته از آن دو نفر یاد میکنم برای معرفی بیشتر شخصیت و رفتار این دو نفر است که هر دو امروز از این دنیا رفته اند، ولی هر دو نیز از شخصیت های معتبر حزب توده بودند، لذا لازم است که خواننده هر دو را به اسم بشناسد.
بعد از استقرار در هتل آن دو نفر یعنی کیانوری و ابراهیمی مرا برای صرف ناهار به سالن ناهارخوری هدایت کردند. سالن ناهارخوری مجلل با سرویس های کامل و بسیار پاکیزه، غذای بسیار لذیذ همراه با مشروبات الکلی، شراب بلغارستان و شراب گرجستان، از کادرهای حزبی "دولت کارگری!" پذیرائی میکردند. انوشیروان ابراهیمی خطاب به من این جمله را از دهانش پراند: شما از امروز میهمان دولت کارگری آلمان شرقی هستید!
بعد از صرف ناهار هر دو از من خداحافظی کردند و من به اتاق خودم برگشتم. اتاق تمیز با دو دستگاه تلویزیون و رادیو مبله شده بود. من فکر میکردم که حتماً از طریق رادیو به اخبار کشور فرانسه گوش خواهم داد یا از طریق تلویزیون به برنامه های تلویزیون آلمان غربی نیز نگاه خواهم کرد، اما انتظار بی جا بود. تلویزیون فقط یک کانال داشت که برنامه و ایدئولوژی "دولت کارگری آلمان شرقی" را پخش می کرد و رادیو هم فقط موج رادیوی دولتی را رله میکرد!
قرار بر این بود که فردای آن روز کیانوری، ابراهیمی و من هر سه نفر در ساعت 10 صبح در سالن عمومی هتل منتظر هم باشیم و با هم بحث و صحبت بکنیم. ساعت 10 صبح روز قرارمان من در حالیکه ماهنامه لوموند دیپلماتیک نشریه فرانسوی زبان را میخواندم کیانوری رسید و مرا در حال مطالعه دید. چشم به عنوان نشریه انداخت فهمیدم که به زبان فرانسه آشنا است. به حالت نسبتاً تحقیرآمیزی گفت: آقا... این نشریات امپریالیستها را برای چی میخوانید! من از این گفته یک مرد سیاسی تعجب کردم و چیزی نگفتم. اما یاد استاد جامعه شناسی عمومی ام افتادم که به ما دانشجویان تاکید میکرد و میگفت شما دانشجویان جامعه شناسی باید تا میتوانید نشریات مختلف با اندیشه ها و ایدئولوژی های مختلف را مطالعه بکنید تا بفهمید در این مملکت و در دنیا چه می گذرد.
در سال 1975 بعد از شکست نظامی آمریکا در ویتنام، دنیای کمونیست به رهبری شوروی سابق و چین کمونیست یک حالت تهاجمی سیاسی ـ ایدئولوژیک نسبت به جهان غرب داشتند. این حالت تهاجمی انعکاس خود را در رفتار رهبران و مدافعان احزاب کمونیستی در کشورهای جهان سوم نیز نشان میداد. آن روز در یک جمع سه نفری مرکب از کیانوری، انوشیروان و صاحب این قلم درباره ایران و خاورمیانه بحث داشتیم. در یک طرف من دانشجوی دائم العمر در جستجوی آموختن از این "اسطوره های توده ای تاریخ معاصر ایران" بودم، در طرف مقابل سیاست بازان حرفه ای دست پرورده ماکیاولیسم همراه با سس بلشویسم و استالینیسم که برای حضرات هدف وسیله را توجیه میکند! منتها شاید برای این حضرات من هدف بودم تا بتوانند مرا به حزب توده بکشند، اما من در ذات خود هرگز هدف این حزب، این گروه و آن دسته سیاسی نبودم و نمی توانم باشم. من یک الکترون آزاد هستم، جدا از وابستگی به کیش، مذهب و حزب و این راه و روش زندگی من است. این سئوال را من از خود میکنم و در جستجوی جواب این سئوال نیز زندگی میکنم، جایگاه انسان، انسان بدون کوچکترین تبعیض نژادی، قومی، جنسی، طبقاتی و مذهبی در جوامع بشری کجاست و من به عنوان یک انسان ذره ای کوچک از این خانواده چند میلیادری چگونه می توانم از ارزش و کرامت انسانی دفاع بکنم؟
بحث ما در حدود دو ساعت طول کشید. آن روز بعد از صرف ناهار کیانوری ما را ترک کرد و قرار بر آن شد پس فردای آن روز بار دیگر در ساعت 10 صبح در سالن عمومی هتل همدیگر را ببینیم. به هنگام صرف قهوه انوشیروان گفت: از اپرا خوشتان می آید؟ گفتم متاسفانه نه. اما با یک هدف معین این فکر و اندیشه را پیش کشیدم و گفتم، چون در کشور برتولت برشت هستیم، خیلی مایلم یکی از آثار او را بر روی صحنه ببینم ولو اینکه به زبان آلمانی باشد.
ابراهیمی در جواب به من گفت، گروه تئاتر برشت برای اجرای برنامه خود در مسافرت هستند و در ایتالیا برنامه اجراء می کنند. این هم یکی از جواب های مودب و دیپلماتیک سیاست بازان حرفه ای بود. چون من می دانستم که از سال 1953 از اولین اعتصابات و اعتراضات کارگران برلن شرقی علیه نظام کمونیستی حاکم در این بخش آلمان توسط تانک های شوروی به خاک و خون کشیده شد، و برتولت برشت در شعری در رابطه با این سرکوب خونین اعتصابات کارگری چنین می گوید:
چون توده مردم
به نظام حکومتی و دولت
اعتماد و اعتقاد ندارد
حکومت توده مردم را نابود میکند
تا مردمان تازه و معتقد به حکومت بسازد. (نقل به مفهوم)
از آن تاریخ برتولت برشت و آثارش مورد غضب حکومتگران مسکو و برلن شرقی قرار گرفتند. ساعت 4 بعد ازظهر ابراهیمی خداحافظی کرد و رفت. این بار من بودم و تنهائی در خیابان های برلن شرقی قدم میزدم، بعضاً در کافه ای می نشستم و با خوردن یک لیوان آبجو، بدون آنکه توجه دیگران را به خود جلب بکنم، به ظاهر و لباس و قیافه مشتریان دقیق می شدم و در این قیافه ها یک نوع غم و اندوه و غرق بودن در خود مشاهده می کردم. آن شادی و جنب جوشی که اغلب در کافه ها و بارهای کشورهای غربی در بین مشتریان، خصوصاً جوانان مشاهده می شود، در این جو اندوهبار و گرفته، بین مردم عادی کشورهای کمونیستی به چشم نمی خورد.
فردای آن روز هم مدتی با انوشیروان بودم. بعد از ناهار به مانند روز گذشته در خیابانهای عریض ولی نسبتاً خالی قدم میزدم. در یکی از خیابان های بسیار مهم، ساختمان سفارت شوروی همراه با پرچم سرخ و علامت داس و چکش را دیدم. این بنا آنچنان عظیم و بزرگ بود که گوئی بنای یک وزارتخانه و یا مقر دولت بود! البته مسلم بود که آلمان شرقی را همین سفارت شوروی اداره می کرد و یا به عبارت دیگر حاکمان واقعی این بخش از آلمان "تاواریش های مسکو" بودند.
چهارمین روز اقامت من در برلن شرقی بود. باز هم در ساعت 10 صبح در سالن عمومی هتل منتظر کیانوری و ابراهیمی بودم که هر دو با یک نظم و دقت در سر ساعت به محل موعود رسیدند. هر کدام قهوه ای خوردیم باز هم سر صحبت و بحث باز شد. شاید یک ربع از صحبت ما نگذشته بود که کیانوری رو به من کرد و گفت: معلومات عمومی و تئوریک شما خوب است، ما حاضریم امکاناتی در اختیار شما بگذاریم تا در بین دانشجویان ایرانی در فرانسه فعالیت بکنید! منظورش از ما حزب توده ایران بود.
تا من این جمله را شنیدم یک کمی مکث کردم و ساکت نشستم گوئی این جملات را نفهمیدم! این بار چشم در چشمان کیانوری دوختم و با تسلط بر جملات و بیان خود گفتم: من آدمی نیستم که به دنبال کسی راه بیافتم زنده باد و مرده باد بگویم. فکر نمی کردم این جملات ساده و صادقانه من باعث خشم مخاطب من خواهد شد. کیانوری در جواب من گفت: شما به حزب و خود ما توهین می کنید، من جای پدر شما هستم! در جواب ایشان گفتم: اولاً من به هیچ کس و هیچ حزبی توهین نمیکنم بلکه این شخصیت و خلق و خوی من است که آن را نیز به طور روشن و صادقانه به شما عرض کردم. من آدم حزبی، عضو دستگاه و سازمان نیستم و چنین استعدادی را هم در خود سراغ ندارم و تا امروز هم دنبال چنین کاری نبودم.
اما اینکه می فرمائید من جای پدر شما هستم، اولاً من احترام شما و هر انسان ولو ناشناخته را همیشه حفظ میکنم، ولی من به پدر احتیاج ندارم. من از 18 سالگی با تمام احترام و نزاکت خانه پدری ام را ترک کرده ام و از آن تاریخ تا امروز خودم، خودم را اداره میکنم. (البته می توانستم بگویم: من به پدرخوانده احتیاج ندارم، ولی ذاتاً کسانی که مرا می شناسند می دانند که به اصل ادب و نزاکت خیلی پایبند هستم) کیانوری مدتی در خود فرو رفت و ساکت در گوشه کاناپه خود را کنار کشید. چند لحظه بعد در یک حالت نسبتاً آمرانه پرسید، شما برای چه به برلن آمده اید؟ گفتم شما مرا دعوت کردید، من هم آمدم. منتها از فرصت استفاده میکنم به عنوان یک ایرانی علاقمند به تاریخ وطنم از شما دو سئوال دارم. گفت چه سئوالی؟ گفتم: سئوال اولم این است چرا حزب توده در جریان فرقه دموکرات آذربایجان از سیاست دولت موقت پیشه وری پشتیبانی کرد؟ اگر فرقه دموکرات که شوروی ها از آنان پشتیبانی میکردند در سیاست خود موفق می شدند مسلماً ایران تجزیه می شد!
سئوال دوم من این است: چرا حزب توده در نهضت ملی شدن نفت ایران به رهبری دکتر مصدق پشتیبانی نکرد؟ کیانوری انتظار نداشت که یک جوان 36 ساله بی نام و نشان و گمنام ایرانی آذربایجانی الاصل از او، یکی از رهبران بالا مقام حزب توده ایران، این چنین رک و پوست کنده چنین سئوالات تاریخی را بکند. برگشت به حالت نسبتاً عصبی گفت: ما سالهاست که به این سئوالات جواب داده ایم. گفتم چه اشکالی دارد منی که از فرانسه آمده ام و این همه زحمت کشیده ام در حدود 1000 کیلومتر راه آمدن و برگشتن را از شهر نانسی تا برلن تقبل کرده ام، چند دقیقه از زبان شما این جواب ها را بشنوم که برای من ارزش تاریخی دارند، چون شما یک سند زنده این بخش از تاریخ ایران هستید.
کیانوری کسی نبود که با این سئوالات از میدان در برود. برگشت و گفت: اگر حوصله دارید بروید اسناد منتشر شده حزب ما را مطالعه بکنید. با این جملات و با آن نحوی که کیانوری بر زبان آورد فهمیدم که لزومی ندارد من بیش از این دنبال بحث را بگیرم. مصلحت در آن است که سخنی از مراجعت ضروری خودم به فرانسه پیش بکشم که چندان عصبانی نشوند. در این مدت انوشیروان ابراهیمی ساکت و شاهد گفتگوهای من و کیانوری بود. رو به انوشیروان ابراهیمی کرده و گفتم: شاید تا امروز نگفته باشم که ساعت برگشت ترن من به فرانسه 6 بعد از ظهر امروز است. تا جمله ام تمام شد کیانوری رو به انوشیروان ابراهیمی کرد و گفت: رفیق ساعت 4 بعد از ظهر میهمان مرا تا پاسگاه خروجی برلن شرقی همراهی بکنید و بعد از چند دقیقه از جا بلند شد و با یک خداحافظی سرد سالن عمومی هتل را ترک کرد و رفت.
اینکه نورالدین کیانوری به سئوالات روشن و آشکار من جواب نداد برای ما جامعه شناسان خود این جواب ندادن ها جواب هستند. ظهر این بار هم با انوشیروان برای آخرین بار ناهار خوردم. او نیز رفت ولی درست ساعت 4 بعد از ظهر همچنانکه قرار گذاشته بودیم به سالن عمومی هتل آمد و مرا تا مرز خروجی برلن شرقی همراهی کرد. انوشیروان هم یک مدرک دولتی به مرزبانان برلن شرقی ارائه کرد و هم آن مدرک مانع از آن شد که بر روی گذرنامه من مهر ورود و خروج به آلمان شرقی زده بشود. آن روز شبانه از طریق قطار دوباره به فرانسه برگشتم.
از آن تاریخ یعنی 1976 حتی در زمان انقلاب و بعد از آن کوچکترین رابطه ای نه تنها با حزب توده، بلکه با هیچ یک از احزاب فعال در دوران انقلاب و بعد از انقلاب نیز نداشتم و فکر نمی کنم بعد از این هم ارتباط داشته باشم. فقط بعد از تشکیل اتحاد جمهوری خواهان ایران، 4 جلسه در جلسات پاریس این سازمان شرکت کردم. آقایان بیژن حکمت و بابک امیرخسروی را بعد از 32 سال دوباره دیدم، اما بعد از 4 جلسه شرکت در این بحث های هموطنان آنچه را که مشاهده کردم این بود که گوئی در منش و رفتار و نحوه و سطح بحث های این هموطنان چیزی عوض نشده است، لذا با یک نامه ی چند صفحه ای از اتحاد جمهوری خواهان مودبانه خداحافظی کردم که این نامه هنوز در مجموع نوشته های من جای دارد چه بسا روزی چاپ و منتشر شود.
3 سال در محفل فراماسونری فرانسه: لژ گراند اوریان
Le Grand Orient
فراماسونری سازمانی است که در رده و طبقه بندی های مختلف کاملاً سری و نیمه سری از قرن هفدهم تا امروز در کشورهای بزرگ چون انگلستان، فرانسه، امریکا، آلمان، ایتالیا و اتریش توسط عده ای از شخصیت های سیاسی، فلسفی، حقوقی، اقتصادی، مالی، مذهبی و استادان دانشگاه ها برای اهداف مشخص و معین بنا شده است. این سازمان در طول سه قرن حیات خود با توسعه و گسترش در سایر نقاط دنیا چون آسیا، آفریقا، آمریکای لاتین و اقیانوسیه با اهداف و سیاست های مخصوص خود در سیاست بین المللی، ملی کشورهای مختلف نقش فعال داشته و هنوز هم نقش دارند. بی جهت نیست که در طول این مدت تمام پادشاهان انگلیس در دو سازمان مهم سیاسی ـ مذهبی این کشور مقام اول را دارند. پادشاه انگلیس بالاترین مقام کلیسای انگلیکن(مذهبی از مسیحیت که توسط هانری هشتم پادشاه انگلیس در مخالفت با دخالت پاپ در سیاست داخلی انگلیس بنا نهاده شد) و همین مقام سلطنتی این کشور بالاترین مقام لژ فراماسونی انگلستان را نیز دارد، لذا بی جهت نیست که محققان و پژوهشگران مسائل سیاسی اجتماعی کشورهای مختلف جهان در تحلیل و تفسیرهای خود به نقش فراماسونهای هر کشور در مسائل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی و حتی دینی و مذهبی توجه بخصوص دارند.
برای شناختن نقش فراماسونی در ایران به آثار اسماعیل رائین (فراموشخانه و فراماسونری در ایران، انتشارات امیر کبیر) و اثر دیگری به قلم ابراهیم صادقی نیا با عنوان فراماسونری و جمعیت های سری در ایران، انتشارات هیرمند، مراجعه کنید.
واژه فراماسونری احتمالاً از کلمه انگلیسی freemasonry (سازمان بناّی آزاده) وارد زبان فرانسه شده است و با این املاء نوشته می شود franc. maconneri و اعضای هر محفل یا لژ ماسونری را ماسون یا فراماسون می نامند. نشان و سمبل فراماسونری گونیا، پرگار و یک حرف لاتین G است. فراماسون های خداباور، پروردگار عالم را معمار بزرگ می نامند و بر این باور هستند که جهان هستی را معماری ساخته است و این معمار بزرگ خداوند است.
دلیل اینکه فراماسونری بعضی از نمادها(سمبل ها)ی خود را از معماران کلیساهای بزرگ که به آنها کاتدرال می گویند، گرفته اند بر این واقعیت پایدار است که این معماران بزرگ در طرح نقشه این کلیساها همراه با مجسمه هایی که سنگتراشان و مجسمه سازان دسته جمعی می ساختند و هر کدام از این مجسمه ها و طرح ها نمادی از باورهای مذهبی و دینی مردم و کلیسا بودند، لازم بود که این نمادها چون دست آورد خلاقیت هنری و معماری بود از دسترس دیگران، تا پایان کار مخفی نگاه داشته شود تا دیگران به کارهای هنری آنان دستبرد نزنند، لذا مخفی کاری، حفظ اسرار طرح و نقشه، بخشی از رفتارهای این معماران و مجسمه سازان بود. به علاوه فراموش نباید کرد که ساختن این بناهای عظیم بعضاً بیش از یک قرن طول می کشید، لذا لازم و ضروری بود گروه معماران، مجسمه سازان، سنگ تراشان و بناها، کارآموزان و شاگردان خود را به مرور آموزش می دادند که بعد از مرگشان این کارآموزان دنبال حرفه و شغل آنها را گرفته و در نهایت کار و بنای عظیم کلیسای کاتدرال را بعد از ده ها سال و حتی یک قرن کار و کوشش دسته جمعی به پایان برسانند. چنین کار دسته جمعی مداوم و طولانی همراه با حفظ اسرار نقشه و طرح چنین بناهای عظیم لازمه اش اعتماد و همیاری این گروه معماران، مجسمه سازان، سنگ تراشان و بناها بود. همبستگی این گروه صنعت گران حرفه ای و معماران از آنان یک گروه اجتماعی می سازد که پادشاهان و پاپ ها و اسقف ها مجبور بودند که به آزادی شغلی و ابتکار حرفه ای آنان، همراه با پرداخت مزد مناسب برای این "بناهای آزاده" احترام بگذارد.
این سازمان برای اولین بار در اسکاتلند و بعداً در قرن شانزدهم در انگلستان ظهور کرد. بعداً در هر کشوری به تناسب و تقاضای زمان و مکان و موقعیتش به خود شکل سازمانی داد و وارد فعالیت شد. در ابتدا به صورت یک انجمن فلسفی، همیاری بین اعضای گروه خود به مانند یک سیستم و ارزش اخلاقی متکی بر نمادها و شعائر، اما به صورت یک "فرقه سری" در جوامع آمریکائی و اروپائی و بعداً در سایرنقاط دنیا ظاهر شد.
برای اولین بار در سال 1717 فرماسونی در لندن ظاهر شد که البته به صورت سری با اندیشه های فلسفی مخصوص به خود وارد صحنه اجتماعی لندن گردید. فراماسونری دارای یک تعلیمات شبیه به آداب و رسوم مذهبی و باطنیه ای، و به ادعای خودشان مترقی و پیشرو هستند، که آداب و رسوم، آموزش و ارزشهای خود را به کمک نمادها (سمبل ها) به اعضای خود یاد می دهند و چنین ادعا دارند که هر یک از اعضای خود این آزادی را دارند که معنی و مفهوم ترقی بشریت و معنویت را بر مبنای درک و شعور و برداشت خودشان از زندگی اجتماعی به کار گیرند.
فراماسونری گر چه اعمال و رفتار خود را در راستای دفاع از ارزشهای جهان شمول از انسان و کرامت انسانی میداند و یا این چنین به جوامع بشری تبلیغ میکند، ولی در عمل هر یک از این سازمان ها بر حسب موقعیت جغرافیائی، ملیتی، مذهبی و دینی، اهداف نهائی، آداب و رسوم و سازمان های کاملاً متفاوت و متغیر خود را دارند. به عنوان مثال لژ فراماسونری وجود دارد که اعضای آن منحصراً باید یهودی الاصل باشند. به عبارت دیگر هیچ غیر یهودی ولو متعلق به خانواده بشریت حق ورود به این لژ فراماسونی ندارند.
از آنجایی که در طول زمان هر کدام از این لژهای فراماسونری برای خود آداب و رسوم مخصوص به خود را آفریده اند، لذا در نهایت به مانند ادیان بزرگ به فرقه های مختلف تقسیم شده اند که حتی بعضاً همدیگر را قبول ندارند. به عنوان یک جامعه شناس همراه با آن حس کنجکاوی ذاتی و جوهری خودم همیشه این سئوال را از خود می کردم:
1ـ اگر فراماسونری یک مکتب فلسفی به مانند سایر مکاتب فلسفی است چرا این مکتب فلسفی به مانند سایر مکاتب فلسفی و حتی ادیان و مذاهب مختلف به طور روشن و آشکار در دانشگاههای دنیا و یا مدارس دینی تدریس، تحلیل و تفسیر نمی شود؟
2ـ اگر فراماسونری یک سازمان بشردوستانه فراملی چون سازمان صلیب سرخ بین المللی است، چرا این سازمان مخفی و سری است؟ اعمال، رفتار بشردوستانه، کمک به انسانهایی که در فقر، بیماری، قحطی و ناامنی ناشی از جنگ های مختلف در سطح جهان چه رابطه ای با سری بودن و مخفی بودن این عملیات بشردوستانه دارد؟
بعضی از محققان و پژوهشگران ایرانی جای پای فعالیت و نفوذ فراماسونی جهانی را در بطن خانواده های سلطنتی و شخصیت های سیاسی مذهبی در طول یک قرن اخیر تا امروز می بینند که چون میرزا ملکم خان، سیدجمال الدین اسدآبادی، عباس قلی گلشائیان (منعقد کننده قرارداد گس ـ گلشائیان)، محمد ساعد، نخست وزیر و فراماسون عضو لژ مولوی، حسنعلی منصور، عباس آرام، شریف امامی و در بین روحانیون صاحب قدرت چه در گذشته و چه امروز چون شیخ محمود حلبی، مهدوی کنی، منیرالدین حسینی، راستی کاشانی از شخصیت های شناخته شده ای هستند که بعضی از پژوهشگران آنان را وابسته به لژهای فراماسونی انگلستان معرفی میکنند.
این تلاش من در یافتن جواب به این دو سئوال بالا یعنی آیا فراماسونری یک مکتب فلسفی است؟ آیا فراماسونری یک سازمان بشر دوستانه است؟ پای مرا به مدت 3 سال به یکی از لژهای فراماسونری فرانسه معروف به لژ گراند اوریان Grand orient کشید که بخشی از زندگی اجتماعی من است که به طور مختصر در چند صفحه به خواننده توضیح می دهم. این نوع کنجکاوی ها را که در علوم انسانی رایج است به حساب کنجکاوی غیر اخلاقی نباید گذاشت. مردم شناسانی هستند معروف و مشهور که بخشی از عمرشان را برای شناختن جوامع ابتدایی در اعماق جنگلهای دورافتاده ی آفریقا و آمریکای لاتین در آمازون گذرانده اند. و از طریق این پژوهشها و تحقیق ها است که امروز جوامع علمی و دانشگاهی سیر تحول و رشد تمدن بشری را می آموزد و یاد می گیرد. من ایرانی که حداقل در طول 150 سال تاریخ وطنم فراماسون های وابسته به لژهای مختلف متعلق به قدرت های سیاسی بیگانه نقش داشتند، چرا به عنوان یک جامعه شناس حداقل از دریچه و زاویه کوچک این سازمان را، ولو مخفی و نیمه مخفی، با چشم، عقل و شعور خود نشناسم؟
در سال 1983 زمانی که در یکی از شرکتهای مهم بیمه فرانسه کار می کردم، روزی با یکی از همکارانم در کافه تریای شرکت جهت رفع خستگی یک فنجان قهوه می خوردیم و به اصطلاح زبان فارسی گپ می زدیم. همکارم یک لحظه به کراوات نسبتاً خوشرنگی که تازه خریده بودم دقیق شد، بعداً گفت نمی دانستم که برادر هم هستیم!
من یک کمی مکث کردم و گفتم: کریستیان منظورت را نمی فهمم. کریستیان برگشت و گفت: خودت را دست انداخته ای یا مرا؟ اشاره به کراوات من کرد و گفت: این کراوات را بیخود زده ای؟ یا به من اعتماد نداری؟ این بار مشکل من مشکل تر شد. گفتم کریستیان کراوات من چه ربطی به برادری بین من و شما دارد؟ من کاملا گیج شده بودم. کریستیان برگشت و پرسید: واقعاً ندانسته این کراوات را خریده ای؟ گفتم برای خریدن کراوات باید چیزی هم فهمید و دانست؟ من از رنگ و نقش این کراوات خوشم آمد و با لباس و بعضی از پیراهن هایم هم خوانی دارد و متباین است، جلف نیست، برای این است که خریده ام. کریستیان گفت: این حلقه های مربعی شکل به رنگ طلائی و نقره ای که نقش اصلی کراواتت است، یکی از سمبل های فراماسونی است! معمولاً فراماسونها همراه خود علائمی دارند که همدیگر را از طریق این علائم می شناسند. عجب! گفتم پس تو فراماسون هستی؟ گفت الان دیگر نمی توانم دروغ بگویم. تصادف چنین اتفاق افتاد که باید اعتراف کنم: آری من فراماسون هستم.
کریستیان آدم منظم و معتدل و دقیق بود. از من پرسید از فراماسونی چیزی شنیده ای یا خوانده ای؟ گفتم حقیقت این است که در فرهنگ ایرانی فراماسونی یا کلمه فراماسون مترادف با عامل بیگانه بودن خصوصاً عامل انگلیس بودن است، اما میدانم که در فرانسه خصوصاً در انقلاب کبیر فرانسه فراماسون ها نقش داشتند. ولتر و منتسکیو فراماسون بودند. در بین دوستان فرانسوی ام کسانی بودند که پدر بزرگشان فرماسون بود، اما خود من از هر چه سازمان سری، مخفی، نیمه سری است سخت گریزان هستم. گفت ما سازمان سری نیستیم. مسئولان مملکتی و امنیتی فرانسه خوب می دانند کی فراماسون است و کی فراماسون نیست. ما یک حزب سیاسی نیستیم و هدف ما گرفتن قدرت نیست که مثل بلشویک ها انقلاب بکنیم.... چند مدتی صحبت کرد و وقت گذراند ما دوباره بر سر کار خود برگشتیم.
چند روزی از این صحبت ما گذشته بود و من آن کراوات را با آن نماد و سمبل فراماسونی کنار گذاشته بودم. این بار نیز کریستیان دوباره سر صحبت را با من باز کرد. شخص ثالثی در بین ما نبود. گفت کاظم مدت دو سال است من تو را به عنوان همکار می شناسم. میدانم در گذشته در ایران افسر ارتش بودی و در فرانسه تحصیل کرده ای، اگر مایل هستی من تو را به عنوان یک متقاضی (کاندید) به لژ خود معرفی میکنم.
از کریستیان پرسیدم اگر موافق بودم چکار باید بکنم؟ او در جواب گفت: ما توسط مسئولان خود روی زندگی شخصی و اجتماعی تو تحقیق میکنیم. بعد از این تحقیقات اگر محکومیتی نداشته باشی و عضو احزاب نازیسم، فاشیزم و کمونیسم در گذشته نبوده باشی، بعداً به ترتیب میگویم چکار باید بکنی.
من خودم از گذشته زندگی فردی و اجتماعی ام آگاه بودم. من اینقدر به آزادی خودم از جنبه ی باورهای ارزشی ام پایبند هستم که نمیتوانم عضو حزبی، گروهی و دسته ای باشم. با خود گفتم چه اشکالی دارد برویم حداقل از نزدیک ولو از یک روزنه کوچک این قوم و طایفه را بشناسیم. شناختن و دانستن چه عیبی دارد؟ به کریستیان گفتم، من موافقم تو کارت را شروع کن. سه هفته گذشت روزی کریستیان گفت: یکی از برادران (کدام برادران) به تو تلفن خواهدکرد، از تو در منزل مسکونی ات با قرار قبلی یک نوع مصاحبه آزاد خواهد نمود، از این بابت آگاه باش که آمدن این برادر به خانه مسکونی یک کاندید ورود به فرماسونی یکی از اصول شناخت فرد است. من هیچ مشکلی در این باره هم نداشتم. در آن موقع در آپارتمانی که متعلق به شرکت بیمه بود به عنوان مستاجر در حومه ی شهر پاریس تنها زندگی میکردم. مدت کار روزانه آنچنان وقت مرا می گرفت که عصر وقتی که خسته و کوفته برمی گشتم خانه مسکونی من به مانند یک هتل فقط برای خوابیدن و رفع خستگی بود.
چند روزی گذشت تلفن زنگ زد و از پشت تلفن شخصی خود را معرفی کرد و نشانی همکارم کریستیان را داد و قرار گذاشت یک بعد از ظهری چند وقتی مودبانه مزاحم من بشود! چنین امکان و چنین مدت زمان فقط بعد از ظهرهای شنبه برایم امکان داشت.
یکی از روزهای شنبه بعد از ظهر آقائی در حدود 70 ساله با لباس بسیار متین و شیک شبیه جنتلمن های انگلیسی با کلاه شاپو، کیف دستی چرمی، عینک طبی پنسی، با موهای فلفل نمکی و قد نسبتا کشیده شبیه کارمندان عالی رتبه بانک یا وکلای بانکهای بزرگ به آپارتمان من در ساعت مقرر آمد. به رسم سنت و آداب ایرانیان از این آقا با چای و شیرینی معروف شهرMontelimar که فرانسوی ها nougas و ما تبریزی ها در ایران لوقا میگوئیم پذیرائی کردم. مرد کم صحبتی بود، اما سئوالاتی که از من میکرد چندان کنجکاوانه که وارد زندگی بسیار خصوصی بشود نبود. همان سئوالات معمولی زندگی گذشته و زندگی خانوادگی... در عین حال به قفسه کتابهایم بعضاً دقیق میشد. درباره ایران و تاریخ ایران نیز می پرسید. در مجموع دو ساعت تمام میهمان من بود. بعد از دو ساعت هم او و هم من خسته شده بودیم. باز هم با همان متانت و وقار مخصوص از هم خداحافظی کردیم و رفت.
یک ماه از این تاریخ گذشت. روزی کریستیان به من اطلاع داد که در فلان روز جمعه، در فلان کوچه، در فلان شماره، در فلان منطقه پاریس در مقابل یک بنای نسبتاً عظیم در ساعت 8 بعد از ظهر دقیق سر ساعت منتظر من باش و در حدود 3 ساعت با تو کار داریم!
آنچه که مرا بیش از پیش به تعجب وامیداشت این قرارمدارهای مختلف با فاصله های نسبتاً طولانی بود که من از خود می پرسیدم قبول عضویت یا رد عضویت اینهمه کش و قوس ندارد. چرا اینقدر طول می دهند؟
در روز معین درست سر ساعت 8 بعد از ظهر در مقابل در ورودی ساختمان نسبتاً عظیم لژ فراماسونی گراند اوریان ایستاده بودم که کریستیان از در خروجی این بنا به طرف من آمد و مرا با خود به داخل ساختمان برد.
در این لحظات یاد نورالدین کیانوری افتادم که چند سال پیش از برلن شرقی آمد و مرا به پشت "دیوارهای بهشت سوسیالیزم" برد. خوب شد که این "بهشت ها" را با چشم خود دیدم که چون کیانوری ها "فرشتگان بهشتی" این کشورهای سوسیالیستی بودند.
عجیب بود، درون این بنای عظیم، چندان از نور و روشنایی برخوردار نبود. به دیوارهای نسبتاً بلند، عکس شخصیت های معروف عضو لژ فرماسونی را در قاب های بزرگ نصب کرده بودند. در جائی عکسی از عبدالقادر رهبر مقاومت مسلحانه مردم الجزایر را دیدم که گویا عضو لژ فرماسونی بود! عجب!
برای کوتاهی مطلب، کریستیان، همراه یکی از دوستان فراماسون مرا به یک اتاق نیمه تاریک هدایت کردند و در آنجا چشمان مرا با یک چشم بند آبی رنگ نسبتاً ضخیم بستند به طوری که من هیچ چیزی نمی دیدم و هر کدام از دو سو زیر بغل مرا گرفتند چند قدم به راست چند قدم به چپ بردند. یک جا نگاه داشتند. یک جا مرا به دور خودم گرداندند تا بالاخره وارد یک سالن دیگر کردند. احساس کردم که جمعیتی در آنجا حضور دارند. بعد از چند دقیقه سئوالات حاضرانی که من آنها را نمی دیدم، شروع شد. باز هم این سئوالات یا درباره زندگی گذشته من بود، البته توام با نزاکت و یا درباره مسائل جهانی بود. من از محتوا و مفاهیم سئوالاتشان چنین احساس کردم که به چند نکته بسیار حساس هستند. یکی در رابطه با احزاب چپ افراطی، آن دیگری احزاب راست افراطی و مسئله سازمان های اطلاعاتی موجود در جهان، البته خودشان بهتر می دانند تمام کشورهای دنیا، مخصوصاً کشورهای بزرگ، سازمان های بسیار پیچیده و مجهز اطلاعاتی دارند و این سازمان ها فعال هستند و در رده های مختلف در جوامع مختلف در رابطه با حفظ منافعشان و آگاهی از رقبای سیاسی، اقتصادی و علمی شان فعالیت میکنند. آمدن من به فرانسه، ادامه تحصیل، تشکیل خانواده و داشتن دو فرزند، دارا بودن ملیت مضاعف، شغل و درآمد شغلی من و همسرم، سطح زندگی خانواده من، نداشتن کوچکترین اعتیاد در طول زندگی(حتی نکشیدن سیگار) به نظر من آن چنان روشن و آشکار بود که بعد از یکساعت و نیم سئوال جواب های مختلف، دوباره همان دو نفر مرا با چشمان بسته از جلسه بیرون آوردند و با آن روش سابق که محل آن جلسه سئوال و جواب را به خاطرم نسپارم با هدایت کردن به چپ و راست و چرخاندن بالاخره دوباره به آن اتاق اولی بردند و چشم بند را از چشمانم برداشتند. مدت یکساعت همراه با کریستیان و دوستش هر سه نفر در انتظار نشستیم. گویا جلسه وارد شور شده بود که برای پذیرفتن یا نپذیرفتن من بحث و فحص بشود و در نهایت طبق آداب و رسوم خودشان به رای بگذارند. یک ساعت گذشت این بار یکی از دوستان دیگر کریستیان آمد و در گوش کریستیان پچ پچ کرد که من از مفاهیم آن چیزی عایدم نشد. کریستیان به طرف من آمد و با شادی خبر پذیرفته شدن مرا به عنوان یک کارآموز داد که بعدها فهمیدم یعنی کسی که حق اظهار عقیده در جمع و جلسات فراماسون ها را ندارد و فقط و فقط گوش میکند. و به من تبریک گفت.
بعد از پذیرفته شدن مراسم دیگری که آن نیز در حدود یک ساعت طول کشید و عنوان این مراسم، مراسم ادای سوگند و وفاداری به فرماسونی است، اجراء شد. نوآموز با کمر مخصوص، فکر میکنم یک شمشیر بسته به کمرش، این بار بدون چشم بند وارد سالن بزرگ میشود و مراسم شروع میشود.
بعد از این همه مراسم که در حقیقت فقط یک نوع نمایش سمبولیک به مانند بعضی از فیلم های هالیوودی و والت دیسنی است، من صاحب این قلم، یک نوآموز، یک کارآموز مبتدی زیر نظر "برادران فراماسونم" می بایستی چند سالی "سنگ نتراشیده و نخراشیده ام را " بتراشم و صیقل بدهم.
جلسات ما یکبار در ماه در آخرین جمعه هر ماه به مدت سه ساعت در یکی از سالن های کوچک که گنجایش 20 یا حداکثر 30 نفر را داشت، زیر نظر استاد بزرگ گروه خودمان با یک نوع مراسم افتتاحیه شروع میشد، و با یک نوع مراسم خاتمه پیدا میکرد. در هر جلسه یکی از "برادران" درباره یک موضوع اجتماعی ـ فرهنگی مطالبی را که یک ماه قبل تهیه کرده بود، به صورت کنفرانس بیان میکرد و بعداً سایرین وارد بحث می شدند، البته من حق بیان نداشتم. آنچه که بیش از همه مرا رنج میداد در درجه اول آن جو نیمه تاریک سالن فاقد پنجره بود که خود یکی از خصوصیات معماری فراماسونی است ـ که سالن ها نباید پنجره داشته باشند، نباید نور از خارج به درون بتابد، یا یک مسئله بی اعتمادی و امنیتی بود که شخص بیگانه از پنجره به درون سالن وارد نشود و همین به این جلسات یک جو جادوگران قرون وسطائی میداد و از لحاظ روحی و روانی برای من خسته کننده بود.
مسئله دیگر سطح بسیار نازل و بی محتوای این کنفرانس ها بود که ما در زبان فارسی به اصطلاح میگوئیم "بسیار آبکی" بودند. منی که مدت 9 سال در دانشگاهها، مدرسه عالی علوم انسانی، بعضی از سمینارهای دانشگاه سوربن زیر نظر استادان با تجربه و با دانش که بعضی از آنها در سطح ملی معروف بودند، درس خوانده بودم، با شنیدن این کنفرانسهای "آبکی" آن هم در سالن کوچک نیمه تاریک بدون پنجره، در ساعت 9 یا 10 شب بعد از 8 یا 9 ساعت کار روزانه، واقعاً برای من مثل عذاب و خودآزاری بود! دو سال و نیم گذشت. من بیش از پیش احساس میکردم که وقت خودم را بی خود از دست میدهم. من از این جلسات نه چیزی یاد میگیرم نه این کنفرانسها به درد من میخورد. من اگر همین مدت سه ساعت مجلات با ارزش مطالعه بکنم یا فصلی از کتابهای متعدد و با ارزش درباره مسائل اجتماعی ـ سیاسی مربوط به مسائل جهانی را بخوانم یا حتی یک فیلم خوب انتخاب کرده و به دیدن آن فیلم به سینما بروم خیلی چیزها می آموزم، تا اینکه بروم خود را مدت 3 ساعت در سالن کوچک و نیمه تاریک بدون پنجره زندانی بکنم و یک مشت مراسم دعا و نیایش فراماسونی را گوش بکنم.
همین حضراتی که برای شروع مراسم خود شعار معروف انقلاب کبیر فرانسه را که آزادی، برابری، برادری را بر زبان می آورند عضوی داشتند که گویا افسر شهربانی بود. همین مدعیان برابری! در هر جلسه قبض جریمه های رانندگی خودشان را به "برادر فراماسون" خودشان می دادند و آن عالی جناب مدافع "برابری" قبض ها را با توسل به دوستان و همقطارانش باطل می کرد و حضرات جریمه نمی شدند!
یک روز بعد از صرف ناهار در رستوران شرکت بیمه، کریستیان را به گوشه ای کشیدم و گفتم کریستیان چون با تو دوست و همکار هستم و این تو بودی که با تقاضا و توافق خودم پای مرا به محفل و سازمان خودتان باز کردی، زحمت کشیدی، لذا این هم تو هستی که به طور روشن و آشکار عرض میکنم، امشب نامه استعفای خودم را به صورت سفارشی دو قبضه به محفل فراماسونی شما به نام استادتان نوشته و خواهم فرستاد. این دستگاه شما نه به درد من میخورد و نه من به درد این دستگاه میخورم. من از لحاظ روحی و روانی و رفتاری آدم دستگاه سازمان و اکیپ و گروه نیستم. من در طول زندگی ام نه دنبال مقام، نه تشنه قدرت و ثروت و شهرت بودم و نه چنین هدفی در آینده دارم. خوشبختانه من هم مثل تو در فرانسه زندگی میکنم. در این کشور هر سال هزاران کتاب در رشته و تخصص های مختلف چاپ و منتشر میشوند. اگر دلم بخواهد هر کتابی را با قیمت مناسب میخرم و میخوانم. لزومی ندارد که هر ماه سه ساعت، بعضاً چهار ساعت در یک سالن کوچک خودم را حبس بکنم و بعضی از آداب و رسوم و دعا و نیایش هائی که کم و بیش شبیه گروه جادوگران جنگل های آمازون است، انجام بدهم. آزادی، برابری، برادری چه ربطی به این نوع مراسم نیمه مخفی دارند؟
کریستیان بعد از شنیدن سخنان من گفت: این برداشت تو است و کاملاً آزاد هستی استعفا بدهی. فردای آن روز نامه ی استعفای خودم را از این سازمان فراماسونی برای همیشه به آدرس رئیس گروه خود که سمت استادی داشت، فرستادم و به این تجربه ی سه سال خودم در این محفل مخصوص و مشهور پایان دادم.
خواننده چه بسا خواهد پرسید چرا این مطالب را می نویسم؟ این مطالب به چه درد من خواننده میخورد؟ چه بسا این مطالب به درد خواننده نخورد، اما برای شخص من تجربه ای از زندگی اجتماعی ام بود که در نهایت به من کمک کرد که این بحث را به میان ایرانیان و هموطنان گرامی ام بکشم.
من هم از نسلی هستم که از دوره دبیرستان به گوشم میخواندند که این مملکت ـ منظورم وطن گرامیمان ایران ـ درست بشو نیست! یک مشت خائن نوکر انگلیس، روس، امریکا و حقوق بگیر بیگانه بر این مملکت حکومت میکنند و ثروت های مملکت را به تاراج می برند. بعد اضافه میکردند، فلانی نوکر انگلیس است، فلانی فراماسون است، فلانی نوکر روسیه است، پدر بزرگش نوکر تزار بود، خودش نوکر استالین است ....این نوع حرف های صد تا صنار هنوز هم به گوش ماها میخورد، اما هیچکدام جواب واقعی مسئله عقب ماندگی ملت و مملکت ما را نمی دهند.
سلطه گری قدرت های عظیم نظامی، اقتصادی، علمی نسبت به ملت های ضعیف و نفوذ این قدرت ها در دستگاه های حکومتی سایر کشورها در طول تاریخ وجود داشته است و وجود دارد و در آینده هم وجود خواهد داشت. ایران باستان یک قدرت امپراتوری بود و این قدرت امپراتوری ملت های ضعیف را زیر سلطه نظامی خود به انقیاد میکشید. ارتش امپراتوری ایران دو شهر بزرگ معتبر جهان آن روز ، یعنی شهر بابل مظهر قدرت و ثروت و شهر آتن مظهر فرهنگ و تمدن را به آتش کشید.
اسکندر مقدونی وقتی به قدرت رسید از مدیترانه شرقی تا کناره های غربی هندوستان پیش رفت و تخت جمشید را به آتش کشید. وقتی که روم باستان تبدیل به یک قدرت امپراتوری شد، قرنها فرمانروای دنیای غرب بود. وقتی که مسلمانان تبدیل به قدرت امپراتوری شدند، از غرب چین تا اسپانیا، حتی بخشی از فرانسه را مدتها زیر سلطه خود داشتند.
تاریخ امروز و قدرت نمایی کشورهای بزرگ و سلطه گری این قدرت ها نسبت به کشورهای ضعیف در راستای همین قانون امپراتوری های گذشته است. اینکه قدرت های بزرگ امروز توسط عناصر نفوذی خود بر ملت های ضعیف و فاقد همبستگی ملی مسلط هستند، امری است مسلم. جهان سیاست جهان اخلاقیات نیست. این سخن معروف اغراق نیست که میگوید: در جهان سیاست کشورها دوست یا دشمن ندارند، بلکه منافع دارند. هر کشوری، خصوصاً قدرت های بزرگ، به دنبال منافع خود هستند. اگر برای حفظ منافع خود از عوامل نفوذی در درون حکومت های سایر کشورها استفاده یا سوءاستفاده میکنند، عواملی را به نام "اعضای کمینترن"، "انتر ناسیونالیزم کمونیستی ـ کارگری" برای حفظ منافع خود، حتی استقرار نظامهای وابسته به خود، به کشورهای دیگر می فرستند، یک واقعیت است، ولو یک واقعیت تلخ. به مصداق ضرب المثل معروف در زبان فرانسه با شکستن میزان الحراره تب بیمار پائین نمی آید. با گفتن اینکه فلانی نوکر روسیه بود یا نوکر روسیه است یا فلان شخصیت سیاسی ـ مذهبی، عضو لژ فراماسونری انگلیس، حقوق بگیر این قدرت استعماری بود هنوز هم حقوق بگیر فلان قدرت استعماری است، ولو این که ممکن است بیان بخشی از حقیقت باشد، اما تمام حقیقت نیست و نمی تواند جواب واقعی مسئله ما باشد. مثل آن می ماند که ما بگوییم: تا روزی که گرگ های درنده هستند، جان گوسفندان در امان نخواهد بود! پس چکار باید کرد؟ باید گوسفندان گرگ ها را بکشند تا در آسایش زندگی بکنند، اگر نتوانستند چکار باید بکنند؟ باید تن به سرنوشت شوم خود بدهند؟
وانگهی انسان گوسفند نیست. انسان موجودی است صاحب عقل، شعور، و با قدرت درک، و تسلط به علوم و دانش های مختلف، می تواند شرایط زندگی خود و جامعه اش را کاملاً عوض بکند. ما این واقعیت ها را هر روز در سطح دنیا شاهد هستیم. کشور عقب مانده ی چین، کشور استعمارشده، درگیر قحطی مزمن و فقر همچون هندوستان که بیش از دو قرن و نیم در چنگال استعمار انگلیس اسیر بود، در آینده ی نه چندان دور یکی از قدرت های بزرگ اقتصادی سیاسی، فرهنگی، علمی خواهد بود. چرا؟ آیا این استعمار انگلیس بود که مردم هندوستان را از یوغ استعمار و عقب ماندگی آزاد کرد؟ یا رهبران و آزادیخواهان، و در نهایت شعور این ملت بود که خود را از چنگال گرگ استعمار رها کردند؟
در این رابطه کاملاً بجاست که سخن با ارزش وینستون چرچیل را در اینجا بیاوریم. در این چند روز گذشته در یکی از سایت های فارسی زبان، این مطلب را خواندم که گویا روزی روزنامه نگار معروف ایتالیائی، اوریانا فالاچی، از وینستون چرچیل این سئوال را می کند: آقای نخست وزیر، شما انگلیسی ها در هندوستان و شرق آسیا با ایجاد کمپانی هندشرقی بیش از دو قرن و نیم، این ملت ها را استعمار کردید، در حالیکه در کنار خودتان ملت کوچک ایرلند، برای حفظ استقلال و هویت ملی خود بیش از دو قرن با شما جنگید و در نهایت مستقل شد. این تفاوت در کجا نهفته است؟ چرچیل با یک جواب کوتاه ولی عمیق متکی بر واقعیت ها و تجربه سیاسی خود می گوید:
تسلط ما بر این ملت ها به خاطر اکثریت نادان و اقلیت خائن این ملت ها بوده است. فراموش نکنیم چرچیل یا هر شخصیت سیاسی قدرت های بزرگ، تعهد اخلاقی می دهند که به ملت و مملکت خود خدمت بکنند. آنها تعهد نمی دهند که به ایران، افغانستان، هندوستان و... خدمت خواهند کرد. اگر کسی از بیگانگان، انتظار خدمت صادقانه به ملت و وطن خود داشته باشد، چنین فردی یا احمق است یا مردم فریب.
اصل مطلب و اصل سخن اینجاست، چه دست هایی اکثریت ملت را نادان نگه داشته و نگه می دارد؟ حداقل در طول تاریخ دو قرن تاریخ ایران، نهاد سلطنت استبدادی، و نهاد دینی و مذهبی، شاه و شیخ، در این عمل ایران بر باد ده نقش اساسی داشته اند. امروز در هزاره ی سوم حاکمان مذهبی، به نام "ولایت مطلق فقیه" برگرفته از آداب و سنت جامعه ی عشیره ای چهارده قرن پیش عربستان، به نام دین، پنجاه درصد کل ملت را، یعنی زنان و دختران ایران را به نام دین و مذهب در چادر و چاقچور زندانی کرده است و از این انسان ها که در واقع مادران امروز و آینده ی ایران که اولین مربی فرزندان این کشور هستند، انسان های فاقد حقوق و کرامت انسانی ساخته اند. شما فکر می کنید قدرت های بیگانه، برای حفظ منافع استعماری خود، عاملان وابسته به بیگانه در بطن جامعه ایران، نمی تواند پیدا کرده و تربیت بکند؟ چرا روسیه تزاری و کمونیستی تمام ملل مسلمان موجود در امپراتوری وسیع خود را، به زنجیر کشیده بود، امروز هم مستقیم و غیرمستقیم به زنجیر کشیده است، اما همین کشور نتوانست ملت کوچک فنلاند را به زانو درآورد؟ آری فرق این جا است. اکثریت قریب به اتفاق ملت های مسلمان را قدرت های استبدادی نادان و ناآگاه نگه داشته اند که بتوانند بر گرده ی آنان سوار بشوند. و آن اقلیت تحصیل کرده هم اگر صداقت و در مقابل استبداد پایداری داشته باشند، یا کشته می شوند یا در زندان های طویل مدت می پوسند و یا ترک وطن می کنند.
درد واقعی ما ملت های عقب مانده تنها این نیست که در هر زمان یک مشت خائن و حتی عوامل بیگانه بر کشورهای ما حکومت می کنند، بلکه درد واقعی این است که چرا جوامع عقب مانده، امکان رشد این انگل ها را فراهم می سازند؟ انقلاب مشروطیت، نهضت ملی شدن نفت، انقلاب 1357 ملت ایران، چرا به اهداف خود نرسید، و استبداد سلطنتی سرنگون شد و استبداد آخوندی همراه با مافیای قدرت و ثروت بر شرف، ناموس، جان و مال ملت حاکم شدند؟ آیت الله های رنگارنگ، حجت الاسلام های گوناگون، "روشنفکران مذهبی"، سرداران با یال و کوپال، نه از آمریکا، نه از انگلستان، نه از روسیه و نه از فرانسه آمده اند، بلکه همه ی اینها ایرانی و در بطن همین جامعه تربیت شده اند. همان اکثریت نادان و اقلیت های خائن به ملت و مملکت هستند که کشور را به اینجا کشانده اند. آن "ایرانی" عامل بیگانه، چه در لباس فراماسونی، چه در لباس انترناسیونالیزم کمونیستی، که هر کدام به اربابان خود پیوند خورده اند، آنها هم در همین کشور بزرگ شده اند. تا روزی که فقر فرهنگی، خصوصاً فقر فرهنگی سیاسی، در کشورهای نظیر ایران حاکم باشد، مسلماً قدرت های خارجی، ثروت های مادی و معنوی این ملت ها را به تاراج خواهند برد.
دلیل اینکه به عنوان یک جامعه شناس، بر اتکاء به حس کنجکاوی و آموختن و دانستن، تا برلن شرقی و ملاقات کیانوری رفتم، و چند سال بعد مدت سه سال وارد فراماسونی شدم، این بود که ببینم آیا واقعاً این سازمان ها و این حضرات آن اسطوره های خیالی است که ما در بطن باورهای خود ساخته بودیم؟ حقیقت این است که نه. در یک جایی میکروب یک بیماری شیوع می کند، این میکروب، این بیماری، اول انسان های ضعیف، نحیف، کودکان را از بین می برد. این یک اصل قانون بقا است. گرگ ها گوسفندان را می درند، اما به پلنگ و شیر حمله نمی کنند. این فقر فرهنگی ما ملت ها است که به خاطر آن نه حق و حقوق انسانی خود را می شناسیم و نه نسبت به جامعه ی خود و آینده ی ملت و مملکت خود احساس مسئولیت می کنیم. بعداً انتظار داریم که قدرت های بزرگ هستی ملی و میهنی ما را به تاراج نبرند!؟
مهاتما گاندی (متولد1948ـ 1869) وقتی که در سن 19 سالگی (1888) برای تحصیل در رشته ی حقوق به انگلستان رفت در خاطراتش می نویسد: اولین سئوال از خودم این بود که بدانم قدرت این امپراتوری، متشکل از یک ملت جزیره نشین در کجا است که توانسته به بیش از یک چهارم دنیا و تمام دریاها و اقیانوس ها مسلط بشود؟ چرا انقلاب صنعتی در انگلستان رخ می دهد؟ چرا اولین دموکراسی مدرن در انگلستان پا به عرصه ی وجود می گذارد؟ برای یادآوری این موضوع نیز من باید اضافه بکنم، کارل مارکس نظریه پرداز انقلاب کارگری، استقرار دیکتاتوری پرولتاریا ، با آن سخنان و نوشته های هیجان انگیزش علیه سرمایه داری، مجبور به ترک وطن خود آلمان می شود، اما همین انقلابی ضد سرمایه داری را دولت و دموکراسی انگلیس پناه می دهد! این واقعیت سئوال برانگیز نیست؟ با پناه دادن به کارل مارکس، نه سرمایه داری انگلستان از بین می رود و نه در انگلستان انقلاب کمونیستی رخ می دهد! چرا؟
برای اینکه دموکراسی انگلیس وجود طبقه ی کارگر را هم به رسمیت می شناسد، و اجازه تشکیل اولین سندیکای کارگری را به کارگران انگلیس در سال 1874 می دهد و سال ها بعد از بطن همین سندیکای کارگری، حزب کارگر به وجود می آید، و همین امپراتوری را این بار بعضاً دولت های برخاسته از حزب کارگر اداره می کنند، بدون آنکه انقلابی در آن رخ داده باشد.
اما هشتاد سال بعد از مسافرت گاندی به لندن "روشنفکر مذهبی" ایران مرحوم علی مزینانی معروف به دکتر شریعتی به پاریس پایتخت یک کشور با نظام دموکراتیک، با اقتصاد پیشرفته، و فرهنگ غنی می آید و مدت پنج سال عمرش را در کشور می گذراند، عوض اینکه مثل مهاتما گاندی از خود بپرسد قدرت اقتصادی ـ سیاسی ـ فرهنگی و علمی فرانسه کجا نهفته است، مرحوم شریعتی در پاریس به صحرای کربلا گریز می زند و تئوری شهید و شهادت را می سازد! از عقل و شعور و درک گاندی و همراهانش، مبارزات استقلال طلبانه ملت هندوستان، این کشور عظیم و پرثروت را، ملیون و استقلال طلبان هندوستان، از حلقوم انگلیس بیرون می کشند و به استقلال و حتی به دموکراسی می رسند. از برکت تئوری های "شهادت طلبانه" مشهدی کربلائی ما هم یک نظام قرون وسطائی به نام ولایت مطلقه فقیه، با تمام آثار مخرب، مادی و معنوی اش به نام اسلام ناب محمدی آقای خمینی، یک باند مافیای قدرت و ثروت به مملکت حکومت می کند.
اگر این واقعیت ایران بربادده ناشی از نادانی اکثریت و خیانت اقلیت نیست، پس چیست؟
وقتی که در رفراندوم 12 فروردین 1358 برای رسمیت و قانونیت بخشیدن به "جمهوری اسلامی" نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر آقای خمینی، میلیونها ایرانی، حتی روشنفکران، دانشگاهیان، انقلابیون چپ کمونیستی، حزب طراز نوین توده ایران به رهبری " آیت الله نورالدین کیانوری" رأی مثبت به صندوق ها انداختند، این حضرات که مثل اکثریت قریب به اتفاق ملت بی سواد نبودند؟ چرا این کار را کردند؟ آیا قانون اساسی نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه را خوانده بودند؟ آیا می توانستند آن قانون اساسی را آزادانه از طریق مطبوعات تحلیل و تفسیر بکنند؟ آیا نباید اینجا به سخن معروف چرچیل برگردیم و به این دو اصل تکیه بکنیم: اکثریت نادان، اقلیت خائن این ملت ها، راه را برای استعمار و استثمار این کشورها به وسیله قدرت های جهانی هموار می کند!
شاید خواننده شخص بنده را زیر سئوال ببرد و بپرسد: و تو؟ آیا آن روز نکبت بار 12 فروردین 1358 تو ای جامعه شناس ایرانی در صف رأی دهندگان برای رأی مثبت ایستاده بودی یا نه؟
در جواب این عزیز ناشناس و سایر عزیزان دیگر باید عرض کنم که در طول عمر 68 ساله ام چه در نظام شاهنشاهی، و چه در نظام شیخ شاهی هرگز و هرگز در هیچکدام از رفراندوم ها و انتخابات کذائی با آگاهی و مطالعه ی قانون اساسی نظام گذشته که شاه حق انحلال مجلس را داشت و جمهوری کذائی اسلام با آن قدرت مطلق ولی فقیه، که علناً ملت را صغیر می داند، رأی نیانداخته ام و هرگز نیز رأی نمی اندازم. این عمل من دلیل بی تفاوتی من نسبت به ملت و وطن عزیزم ایران نیست، بلکه اگر حمل بر تعریف و خودبزرگ بینی نباشد، دلیلش آگاهی سیاسی من، ناشی از رشته تحصیلی من یعنی جامعه شناسی است. من مدت 9 سال در دانشگاه های فرانسه، جامعه شناسی سیاسی تحصیل کرده ام. از طریق استادان خود حتی سه دموکراسی معروف دنیا یعنی دموکراسی انگلستان، فرانسه و آمریکا را تحلیل و تفسیر می کردیم و برای اثبات درک خود ما دانشجویان روی این دموکراسی ها امتحان می دادیم. چگونه من می توانستم با دست خودم رأی به صندوق بیاندازم و اعلام بکنم آری من صغیر هستم و به ولی فقیه که تمام علم و دانشش یک مشت احکام دینی مذهبی برگرفته از جامعه عشیره ای 14 قرن پیش عربستان است به هدایت و مدیریت و آمریت این حضرت احتیاج دارم؟
من به خاطر داشتن تابعیت مضاعف و ملیت فرانسوی ام از سال 1975 تا امروز در تمام انتخابات این کشور که وطن دوم من است، شرکت می کنم و آن را وظیفه اجتماعی خود می دانم و می دانم که آن رأی من حساب می شود و در سیاست این مملکت و مدیریت این جامعه تأثیرگذار است. اما هرگز، حتی برای یک بار هم در ایران شاهنشاهی و شیخ شاهی چه در داخل کشور و چه در خارج کشور از طریق نمایندگی های رسمی ایران رأی نیانداخته ام و بعد از این هم با این نظام به این قانون کذائی اساسی رأی نمی اندازم.
* * *
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است؟
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجتست؟
در مسافرت کوتاهی که به کانادا داشتم و این مسافرت به من امکان آشنائی ولو مختصر با هموطنان گرامی و اهل قلمم را داد، بعضی از این عزیزان در تبادل فکری و بحث های دوستانه ای که با هم داشتیم، انزواطلبی خودخواسته ی من، زیستن در شهری چون پاریس، دور از محافل و گروهها و انجمن های ایرانی، را بر من دوستانه خرده می گرفتند. لازم دانستم که در آنجا چند نکته را در رابطه با این موضوع به خواننده، خصوصاً به این عزیزان توضیح بدهم. چون بالاخره این روش و رفتار زندگی اجتماعی و فردی من نیز بخشی از شرح حال زندگی من است که ریشه در گذشته های من در رابطه با هموطنان ایرانی ام دارد.
البته این انزواطلبی من، انزواطلبی زاهد خلوت نشین، صوفی گری بریده از جهان انسانی نیست، بلکه دلایلی دارد. بخشی از این رفتار یعنی دوری از جنجال آفرینی ها و گروه گرائی ها، دلایل روحی، روانی دارند، که در طول رشد و زندگی اجتماعی، تبدیل به شخصیت رفتاری می شوند. بخش دیگر، نوع کار، نحوه ی پیش بردن کار، نتیجه گیری از کار ما را بر آن می دارد، بمانند یک سرمایه و اندوخته، زمان و عمرمان را با دقت و وسواس خرج بکنیم. کار مورد علاقه ی من تحقیق و پژوهش و نوشتن است. لازمه ی این کار مطالعه زیاد و جستجوی منابع مطالب است. خوشبختانه در شهری چون پاریس، برای مطالعه و دسترسی به منابع باارزش امکانش فراهم است. به علاوه حتماً در کشورهای بزرگ علمی نیز چنین است. ما ایرانیان مقیم فرانسه برای آموختن و یادگرفتن امکانات زیادی در اختیار داریم که یک نمونه ی آن یک ایستگاه رادیویی به نام رادیو فرهنگ است. این رادیوی 24 ساعته، در حقیقت دانشگاهی است که شما یا شخص کنجکاو، حتی در خانه ی مسکونی اش، دانشگاهی را در اختیار دارد و در طول 24 ساعت شبانه روز، استادان معروف فرانسه و سایر کشورها، در تمام رشته های علمی امروز، خصوصا علومی سیاسی ـ انسانی، به صورت آکادمیک، همراه با بحث های آزاد، با شخصیت های علمی همطراز خودشان، به این بحث ها گسترش می دهند. استفاده از این استادان و از این بحث ها، لازمه اش خلوت گزینی است، که خود یکی از دلایلی است که من دور از محافل گروهی، دور از جمعیت های سیاسی، فرهنگی، زندگی می کنم.
دلیل دیگرش یک تجربه تلخ، و رفتار ناجوانمردانه ی بعضی از "مبارزان و فعالان سیاسی" ایرانیان است که من تجربه تلخ را از سال های قبل از انقلاب 1357 بمانند زخم التیام نیافته هنوز در تن و روح و روانم دارم که مرا بر آن می دارد دور از این محافل فعالان سیاسی، به کار تحقیق و پژوهش خود ادامه بدهم.
حوادث زندگی من، مرا با یک هموطن گرامی و محترم در سال 1968، در اولین مسافرت من به خارج از کشور، با شخصی به نام فریدون منتقمی، دانشجوی آن زمان مقیم شهر مونیخ، آشنا کرد. این عزیز و هموطن گرامی، که احتمالاً امروز هم مقیم شهر مونیخ است، در حدود چهار یا پنج سال جوان تر از من است. فریدون منتقمی، یکی از ایرانیان فعال در کنفدراسیون بین المللی دانشجویان ایران بود، که با آقای مهدی خانبابا تهرانی، دوستی و آشنائی دارند. من هرگز در طول عمرم آقای خانبابا تهرانی را حضوراً ندیده ام، اما شاید سه یا چهار بار تلفنی درباره ی چند موضوع فرهنگی، سیاسی، تبادل کوچک فکری داشتم.
بعد از آنکه من ارتش را ترک کردم و مقیم فرانسه شدم، به پاس محبت های صمیمانه و صادقانه آقای منتقمی در 1968 در مونیخ نسبت به من، ارتباط مکاتباتی برقرار کردم و چندین بار که در آن موقع در شهر کوچکی نه چندان دور از فرانکفورت تحصیل و کار می کرد، به دیدنش رفتم. ایشان هم دو بار به شهر(Nancy) نانسی محل اقامت و تحصیل من آمدند و تجدید دیدار کردیم.
از آنجایی که در دوران تحصیلات دانشگاهی ام من از هیچ بورس و کمک مالی هیچ دولت و مؤسسه ای استفاده نکرده ام، لذا مجبور بودم تابستان ها، حتی در هنگام تحصیل در هفته چند ساعتی کار بکنم، تا بتوانم به تحصیلات خود ادامه بدهم. دوستان همین فریدون عزیز، به خاطر اینکه در آلمان دستمزد کارگران بالاتر از فرانسه بود، تابستان ها نه تنها برای من کار در آلمان پیدا می کردند، حتی در هنگام اقامتم به طور مجانی در یک گوشه از منزل مسکونیشان نیز جای می دادند که من بیخود کرایه منزل ندهم و نوعی کمک مالی غیر مستقیم به من بود. من نه تنها بعد از گذشت 36 سال از آن تاریخ هنوز هم محبت های فریدون منتقمی و دوستانش را فراموش نکرده ام و هرگز نیز فراموش نخواهم کرد، حتی به هنگام تشکیل خانواده و ازدواج، فریدون را نیز برای عروسی ام دعوت کردم. منظور من از بیان این مطالب تعریف و توصیف زندگی خصوصی خودم نیست، بلکه منظور بیان واقعیت ها است که فریدون و دوستان و همفکرانش زندگی مرا و امکانات محدود مالی مرا خوب می شناختند.
اما از آنجایی که من در فرانسه و در رشته ی جامعه شناسی تحصیل می کردم و به مرور با ماهیت نظام های کمونیستی و با ایدئولوژی مارکسیسم در محیط آزاد دانشگاه، همراه با استادان خود آشنا می شدم، مسلماً حق انسانی خود می دانستم که در محفل کوچک دانشجویی ایرانیان مقیم شهر دانشگاهی نانسی عقاید خودم را درباره ی نظام های کمونیستی بگویم، اما از آنجایی که گروه کوچک دانشجویان ایرانی شهر نانسی، گرایش سیاسی چپ مائوئیستی داشتند و فریدون منتقمی که خود در کنگره ی 12 کنفدراسیون بین المللی دانشجویان ایرانی، به مقام دبیر اولی نیز رسیده بود، نیز گرایش چپ مائوئیستی داشت (که البته نه عیب است و نه ننگ و نه افتخار) این محفل کوچک دانشجویان مائوئیست شهر نانسی، در همین شهر، در بین ایرانیان این شایعه را پخش کرده بودند که: "کاظم رنجبر، افسر سابق ارتش، خبرچین ساواک است. این درس خواندن و دانشجو بودنش یک نوع تظاهر و پنهان کاری و مردم فریبی است!" در حالی که همین حضرات علناً به چشم دیده بودند که حتی من در بعضی از تابستانها، با کارگران هیزم شکن جنگل های اطراف شهر نانسی، کار سخت هیزم شکنی نیز می کردم و تا چه حد گرفتار مشکل مادی بودم.
این حضرات که این چنین به رقبای فکری و عقیدتی خود انگ می زدند آیا احساس مسئولیت وجدانی نیز می کردند؟
امروز دیوار برلین فروریخته است. نظام های کمونیستی در اروپا سرنگون شده اند. آیا شما فکر می کنید همین حضرات مفتری و انگ زن سابق، آیا یک نامه ی کوچک نوشته و در چند سطر از این رفتار ناجوانمردانه شان از من معذرت خواسته اند؟ هرگز.
ماکیاول سخن معروفی دارد که می گوید: هدف وسیله را توجیه می کند! آری برای سیاست بازان تشنه ی قدرت، هدف وسیله را توجیه می کند! چگونه استالین هشتاد درصد اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک و صدیق ترین رفقای حزبی لنین را در دادگاه های کذائی به اتهام دشمن سوسیالیست، عامل جاسوس بیگانگان، اعدام کرد! آری برای این حضرات، هدف وسیله را توجیه می کند! بی جهت نیست که در جشن تولد آقای داریوش همایون در شهر کلن، شخصیت های چپ کمونیستی از حزب توده تا مائوئیست های انقلابی، مدافعان جنگ مسلح طبقاتی و جنگ های دهقانی و پیروان جنگ های چریکی چه گوارایی در کنار هم بودند!
بی جهت نیست که من از سال 1974 تا کنون در هیچ یک از گروه، دسته و حزب و محافل ایرانی شرکت نمی کنم، بعد از این هم شرکت نخواهم کرد. چهار سال پیش وقتی که اتحاد جمهوری خواهان ایران تشکیل شد، به خاطر اینکه اساسنامه این اتحاد جمهوری خواهان را امضا کرده بودم و شخصیت های معروف این سازمان را در پاریس می شناختم، چهار جلسه در جلسات این هموطنان شرکت کردم، اما متأسفانه آنچه را که در این چهار جلسه دیدم و سطح بحث ها و رفتارها را مشاهده کردم، برای من تأسف آور بود. یاد جلسات کنفدراسیون دانشجویی سی سال پیش افتادم که چگونه حق بیان و اندیشه را از من سلب کرده بودند، چون موافق نظر حضرات و مدافع اندیشه ها و سیاست های مارکسیسم لنینیسم، مائوئیسم و کاستریسم نبودم.
آیا شما فکر می کنید که این نوع سکتاریسم کورکورانه و انگ زنانه، مختص کمونیست های سابق است؟ نه. متأسفانه این رفتار و کردار و شخصیت سیاسی اغلب ایرانیان است. معروف است که می گویند، اسکیموها، مردمانی که در آلاسکا، در طول سال، در دنیای برف و یخ و رنگ غالب سفید برف زندگی می کنند، 25 نوع رنگ سفید دارند. اما ما ایرانی ها دو رنگ بیشتر نمی شناسیم، یا سفید سفید یا سیاه سیاه.
در همین فرانسه، در خانواده ی فرانسوی من، زن و شوهر با سابقه سی سال زندگی مشترک، شوهر در انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری به جناح راست رأی می دهد، همسرش به جناح چپ. هر کدام نیز دلیل و منطق خود را دارند، اما با وجود این زندگی مشترک بسیار صمیمانه خود را نیز ادامه می دهند.
همین انگ زنی ها در جبهه ی شاه اللهی ها هم سکه ی رایج است. چند سال پیش مرحوم شاهزاده لیلا پهلوی فوت کرد. من به عنوان یک انسان، یک ایرانی آواره از وطن از دوران محمدرضا شاهی، پدر دو فرزند، نامه ی تسلیت به شهبانوی سابق ایران، این مادر داغدیده فرستادم. در ضمن اضافه کردم، خانم فرح پهلوی خوشبختانه فرزند شما از پدر خود آنقدر ثروت به ارث برده بود که می توانست در لندن در یکی از لوکس ترین هتل ها، در سوئیتی با اجاره ی سالیانه یک میلیون و دویست هزار فرانک فرانسه (معادل دویست هزار دلار در سال) زندگی بکند، اما من در همین پاریس که شما هم بخشی از سال را در اینجا زندگی می کنید، افسری ایرانی با درجه ی سرهنگی می شناسم که همراه با همسرش در یک اتاق 12 متری زندگی می کنند که اجاره منزلش را شهرداری پاریس می پردازد. این افسر شرف، حیثیت و غرور ایرانی و افسریش را زیر پا نگذاشته است، و در یک رستوران به سمت گارسون رستوران کار می کند. اگر این افسر به نظام آخوندی می پیوست، اگر این افسر با محافل ناشناخته وابسته به قدرت های خارجی لاس می زد، چه بسا از دلارهای صدام و محافل نو محافظه کاران هم حقوق می گرفت.
خانم فرح پهلوی، این افسر ایرانی نماد پاکی صداقت و شرف ایرانی است که من به عنوان افسر سابق ارتش ایران یک تار موی این همقطار سابق خودم را با تمام خانواده های سلطنتی دنیا عوض نمی کنم.
به دنبال چاپ این نامه ی تسلیت من به شهبانو فرح، یکی از این ورق پاره های شاه اللهی ها، یک صفحه کامل فحش و توهین همراه با این انگ"این افسر توده ای سابق که به خاطر توده ای بودنش از ارتش اخراج شده است.... جسارت کرده و چنان نوشته است!" نثار من کرد.
دیروز برای مارکسیست، لنینیست، استالینیست، مائوئیست های دو آتشه ایرانی "سخن چین و مأمور ساواک" بودیم، امروز برای شاه اللهی ها "افسر توده ای سابق" هستیم!
هموطنان عزیز ایرانی که چه بسا بر این صاحب قلم خرده می گیرند که چرا دور از محافل ایرانی زندگی می کنم، نمی دانم اگر آنها این چنین مورد تهمت و انگ زنی رذیلانه واقع می شدند، راه دیگری انتخاب می کردند؟ به همین خاطر نیز فتوکپی حکم و شماره اخراجی من از ارتش را که علناً در پرونده دلیل اخراج من از ارتش، که در واقع تقاضای استعفای شخصی من و مقاومت سرپیچی از قوانین و دستورات نظامی و عدم علاقه به سپاهیگری است، در بخش شرح حال زندگی خود به عنوان پیوست می گذارم تا لااقل همین حضرات انگ زنان حرفه ای به مصداق: هدف وسیله را توجیه می کند، با شرف، حیثیت و شخصیت مخالفان فکری و عقیدتی خود بازی نکنند.
رشته تحصیلی، مدارج تحصیلی و آثار و نوشته های من
به خاطر علاقه و کنجکاوی که در طول زندگی من چه در گذشته و چه امروز در رابطه با مسائل انسانی و جوامع بشری در خود احساس می کردم، بعد از ترک ایران در سال 1970 و اقامت در فرانسه در رشته جامعه شناسی تا درجه ی دکترا، تحصیل کرده ام. نوشته های من تا کنون به صورت کتاب چاپ و منتشر نشده اند. این نوشته ها شامل دو بخش هستند.
بخش اول، نوشته های تحقیقی و پژوهشی در رابطه با رسالات مربوط به دوره ی لیسانس جامعه شناسی، فوق لیسانس جامعه شناسی و دکترای جامعه شناسی است که به زبان فرانسه هستند.
در پایان دوره ی لیسانس در جامعه شناسی عنوان رساله ای که می بایستی به صورت تحقیق و پژوهش به استادانم ارائه می دادم، چنین بود:
1. Le Pouvior executive d’un maire dans une commune Francaise
(قدرت اجرائی یک شهردار در یک روستای فرانسوی)
هدف این بود که من بتوانم به مرور نحوه ی اداری کشور فرانسه را، به عنوان یک جامعه شناس مبتدی و خارجی، یاد بگیرم. این رساله من هرگز تاکنون چاپ نشده است.
دومین کار تحقیقی من در دوره ی فوق لیسانس رساله ای است در 182 صفحه با عنوان:
Analyse socio – politique des elections legislatives dans la circonscription de BAR-LE-DUC de 1958 a 1978.
(تحلیل اجتماعی ـ سیاسی انتخابات پارلمانی در حوزه بارلودوک از سال 1958 تا 1978)
بارالودوک، مرکز استان موز در ایالت لورن فرانسه است. این کار تحقیقی در رابطه با تحولات و گرایش های سیاسی درون جامعه یک استان کشاورزی فرانسه در چهار دوره ی انتخابات پارلمانی است. این رساله نیز تا کنون چاپ نشده است، اما نسخه های تایپ شده ی آن را می توان در کتابخانه عمومی شهر بارلودوک برای مطالعه پیدا کرد.
در مورد رساله یا تز دکترا، از آنجائی که تصمیم داشتم، تمام تحقیقات و پژوهش های دانشگاهی من درباره ی جامعه فرانسه باشد و هدفم شناختن جامعه ای که من به خاطر حاکمیت استبداد سلطنتی، موطن خودم را ترک کرده و آن را به عنوان وطن دوم خود انتخاب کرده بودم، در نظر داشتم رساله دکترای خودم را در رابطه با تاریخ و تحولات بیمه های اجتماعی ـ و مبارزات قشر محروم جامعه ی فرانسه برای دستیابی به بیمه های بازنشستگی و درمانی تحقیق بکنم، اما حوادث تاریخی در وطن اصلی من یعنی ایران موضوع تحقیق و پژوهش مرا عوض کرد.
یکی از استادان دوره ی دکترای من در مدرسه عالی علوم انسانی پاریس و دانشگاه نانتر زنده یاد خانم آنی کریژل Madame Annie Kriegel از اعضای سابق کمیته مرکزی حزب کمونیست فرانسه بود که در سن 16 سالگی در سازمان مقاومت ملی فرانسه علیه ارتش اشغالگر آلمان مبارزه کرده بود. با اشغال چکسلواکی توسط ارتش روسیه شوروی در 19 اوت 1968 و سرکوب بهار پراگ برای همیشه حزب کمونیست فرانسه را ترک کرده بود، و در گروه محققان زیر نظر جامعه شناس معروف فرانسه Raymond Aron در مدرسه عالی علوم انسانی تدریس و تحقیق می کرد. وقتی که خواستم خانم کریژل را به عنوان مدیر اداره کننده رساله دکترای خود انتخاب کنم سال 1980 بود. استادم پرسید موضوع تز دکترای شما چیست؟ گفتم می خواهم درباره ی مبارزات کارگران فرانسه برای دست یابی به بیمه های بازنشستگی و درمانی تحقیق کنم.
استاد جامعه شناس من خانم کریژل گفت: رنجبر این من هستم که عنوان تز دکترای شما را انتخاب می کنم! تعجب کردم. گفت شما یک ایرانی هستید. در وطن شما یک انقلاب در تمام ابعاد سیاسی ـ فرهنگی، اجتماعی، مبارزات طبقاتی رخ داده است. شب و روز دنیا از ایران و انقلاب اسلامی ایران صحبت می کند. چنین اتفاقی احتمالش آنقدر ناچیز است که فردی به هنگام شروع عنوان تز دکترایش چنین انقلابی در وطنش رخ بدهد و طرف این موضوع ملی و میهنی و حتی جهانی را کنار بگذارد و درباره ی یک مسئله ی سیاسی، اجتماعی یک جامعه دیگر که یک قرن پیش اتفاق افتاده است، تحقیق بکند؟
مؤدبانه به استادم جواب دادم خانم، من کاملاً حق را به شما می دهم، ولی یک مسئله مهم مانع من می شود که این موضوع یعنی تحلیل انقلاب اسلامی ایران را به عنوان رساله تز دکترای خودم انتخاب بکنم. گفت آن مانع چیست؟ گفتم می ترسم به خاطر ایرانی بودن و مخالف استبداد سلطنتی بودنم هیجانات و احساسات سطحی، مرا از دیدن واقعیت ها باز دارد و من به مسائل انقلاب از جنبه ی احساساتی نگاه بکنم. در جوابم گفت: درست اصل مسئله در همین است که یک پژوهشگر و یک محقق در مسائل پژوهشی، خصوصاً پژوهش در مسائل انسانی و اجتماعی، باید احساسات شخصی خود را کنار بگذارد. بعد ادامه داد و گفت: من در صورتی مدیریت تز دکترای شما را قبول می کنم که درباره ی انقلاب 1979 و رسیدن آیت الله خمینی به قدرت تحقیق بکنید و تز بنویسید. من پیشنهاد استادم را قبول کردم و دو سال تمام با امکاناتی که داشتم و آن آزادی های اوایل انقلاب این امکانات را به من دادند که به ایران بروم، بعضی از مدارک و اسناد، مشاهدات، عکس، فیلم و نشریات مختلف را از نزدیک مطالعه و مشاهده بکنم و بعد از مراجعت از ایران چند نفر از دوستان ایرانی مقیم در ایران، مطبوعات نسبتاً آزاد یکساله ی اول حاکمیت جمهوری اسلامی را منظم برایم می فرستادند که در نهایت مجموعه ی این اسناد و مطالعات به صورت تحقیق و تفسیر و مواد خام و اولیه رساله دکترای من در جامعه شناسی سیاسی با عنوان:
La Transition du pouvoir de la monarchie a la Republique Islamique en IRAN.
(انتقال قدرت از نظام سلطنتی به جمهوری اسلامی در ایران) شد. که در 11 ژوئن 1981 با درجه ی خیلی خوب، یک سال جلوتر از همه ی دوستان و همکلاسی هایم که اغلب فرانسوی و در زبان مادریشان تحصیل می کردند، از تز دکترایم دفاع کردم.
پاریس 3 دسامبر 2008
کاظم رنجبر
نامه سرگشاده به آقای محمد خاتمی، رئیس جمهور سابق ایران در نظام ولایت مطلقه فقیه!
چهارده معصوم، در بهشت الله،70 میلیون ایرانی، در جهنم « روح الله»!؟
با عرض سلام وادب،
آقای محمد خاتمی، دلیل این نامه ی سرگشاده که در واقع، یک تحلیل و تفسیر از ماهیت نظام ولایت مطلقه فقیه، می باشد، این است که چند هفته پیش، بر حسب تصادف، در یکی از سایت های فارسی زبان، به نامه ای برخورد کردم که درتاریخ 25 شوال 1403 قمری، برابر با 15 مرداد 1362 شمسی، آیت الله مرتضی پسندیده، برادر بزرگ آیت الله خمینی، بنیانگذار «جمهوری اسلامی!» به برادرش نوشته بود.آن موقع، ایران سخت درگیر جنگ با عراق بود، و شاید محتوای این نامه تاریخی، چندان مورد توجه توده مردم، خصوصاً قشر تحصیل کرده، قرار نگرفت. حتی آن زمان، خیلی از روشنفکران، خصوصاً «روشنفکران مذهبی» زیر علم آیت الله خمینی سینه می زدند، لذا معنی و مفهوم عمیق این نامه را نخواستند درک بکنند، اما امروز، بعد از گذشت بیش از 28 سال از عمر نظامی که معمار آن، آیت آلله خمینی، روحانیون و روشنفکران مذهبی بودند، محتوای این نامه، بیش از پیش ارزش تاریخی پیدا میکند. اگر به تاریخ این نامه آیت الله پسندیده دقیق بشویم، ایشان این نامه را، در حدود چهار سال و نیم، بعد از پیروزی انقلاب و استقرار نظام استبداد دینی، نوشته است و این نظام تا امروز، بر ایران حاکم است، و با خود نام بی مسمائی، چون «جمهوری» یدک می کشد. شما و همفکران شما، که دراین مدت 28 سال از مهره های اصلی آن بودید و هستید، تعجب آور است که بعد از گذشت این همه فرصت ها، امروز می خواهید آنرا صلاح بکنید!
ارزش این نامه در آن است، که این مرد روحانی، برخاسته از جمع شما، در یک نامه یک صفحه ای، 24 سال پیش، ماهیت نظام، و روحیه، اخلاقیات، منش و رفتار روحانیون حکومتی آن زمان را، که البته تا امروز، این حضرات، بطور انحصاری در قدرت هستند، و آینده ای که در انتظار ملت و مملکت ایران است، آنچنان با تیزبینی و دقت و در عین حال ظریف، بیان می کند، که واقعاً برای من، صاحب قلم، که رشته تحصیلی و تخصص ام، جامعه شناسی سیاسی است، و بیش از 37 سال است، در این رشته در زبان فرانسه، با دسترسی آسان به آثار متفکران و فلاسفه معروف دنیا مطالعه و تحقیق می کنم جای تعجب و حیرت است. من 37 سال است که مقیم خارج هستم، لذا، نه آیت الله پسندیده را از نزدیک می شناسم،و نه در عمرم دیده بودم. این مطلب، فقط شامل مرحوم آیت الله پسندیده نیست، بلکه هرگز در طول زندگی ام، با هیچ روحانی، از هیچ دین و مذهبی، رشته دوستی و مودت، نداشته ام و بعد از این هم نخواهم داشت. رابطه من با خدای خودم، آنچنان صمیمانه و صادقانه و تنگاتنگ است، که من به هیچ دلال و رابطی در کسوت روحانی، مرشد، قطب، احتیاج ندارم.
من بر این عقیده هستم ،که دلیل این روشن بینی، با این ظرافت و با این عمقی که آیت الله پسندیده، در نامه اش ، بر آنها تکیه می کنند، در درجه اول ناشی از آن است، که این روحانی، دین و ایمان، مٌلت وطن اش را، به جاه، مقام، ثروت، نفروخته بود، و تا پایان عمر هم نفروخت، و نظام حکومت مذهبی را، عقلاً و منطقاً رد می کرد. این آزادی وجدان انسانی و دینی این مرد خداجو بود ، که در او چنین قدرت دوراندیشی و آگاهی از واقعیت جامعه ایران آنروز و امروز را، در او، باور می کرد، لذا با اجازه از روح پر فطوت آن مرد، این مقاله را، که در واقع تحلیل و تفسیر ماهیت نظام «ولایت مطلقه فقیه»، است و به صورت نامه ی سرگشاده به نام شما و از طریق شما، در اختیار، افکار عمومی ملت ایران می گذارم، تقدیم به مرحوم آیت الله پسندیده ، و همچنین به تمام روحانیونی تقدیم می کنم که پیرو هر دین و مذهبی که هستند، هرگز دین و ایمانشان را، وسیله معامله، برای رسیدن به جاه و مقام و ثروت نکرد اند و نخواهند کرد. و نیز لازم میدا نم، به این نکته نیز اشاره بکنم، که اگر در نامه ام، از عنوان «جهنم روح الله» استفاده می کنم، این عنوان را از نامه آیت الله پسند یده اقتباس کرده ام، که ایشان در نامه شان، به آیت الله خمینی، چنین می نویسند «...هر لحظه ممکن است، که حق تعالی آرزویم را اجابت بکند و اجازه ترک این جهنم فانی را عنایت فرماید.» آری «جمهوری اسلامی » برای انسانهائی چون آیت الله پسندیده،جهنم است.
آقای محمد خاتمی، اول از همه باید عرض بکنم، که من صاحب این قلم، شخصیت سیاسی و فعال سیاسی نبوده، و نیستم، ضمن اینکه به شخصیت ها و فعالان سیاسی، که برای پیشبرد، اندیشه و عقاید خود، در درون حزب و یا سازمان سیاسی – اجتماعی، فعالیت میکنند، احترام عمیق قائل هستم، اما شخص خود من، در خود چنین استعدادی را سراغ ندارم. من یک تحلیلگر، سیاسی و یک نظاره گر متعهد هستم . وچون رشته تحصیلی و تخصص من، جامعه شناسی سیاسی است، و از سالهای قبل از انقلاب، مقیم اروپا هستم، در این مدت، به عنوان متخصص در جامعه شناسی سیاسی، ناظر فروپاشی قدرت های استبدادی اروپا، چون دیکتاتوری سرهنگها در یونان، دیکتاتوری سالازار در پرتغال، دیکتاتوری فرانکو در اسپانیا، دیکتاتوری نظام کمونیستی در اتحاد جماهیر شوروی و بلوک کمونیستی بودم، یقین می دانم که نظام های سیاسی متکی بر ایدئولوژی تمامیت خواه، آینده ای ندارند و نمی توانند جامعه را اداره بکنند، و ادامه قدرت این نظام ها، فقط با اتکا بر قدرت سرنیزه آنهم برای مدت محدود ممکن است. ضرب المثلی هست، از زبان تا لیران، وارد زبان فرانسه شده است. تالیران یکی از مشاوران ناپلئون بناپارت بود، امپراتوری که زمانی بخشهای مهم اروپا را به زور سرنیزه، زیر سلطه ی خود داشت. تالیران روزی به امپراتور با قدرت فرانسه می گوید: اعلیحضرتا، با سرنیزه همه کار می توان کرد، فقط یک کار نمی توان کرد، و آن اینست که روی سرنیزه نمی توان نشست.
آقای محمد خاتمی، شما که به اصطلاح، جنبش اصلاح طلبی را، با دوستان و همفکرانتان در ایران رهبری می کنید، در واقع، چه چیزی را می خواهید اصلاح بکنید؟ دین و قرآن را؟ فقه و شرع جعفری را؟(منتسب به امام جعفر صادق (ع) شاید هدفتان ایجاد یک فرقه سیاسی ـ دینی جدید، در کنار سایر فرقه های اسلامی می باشد؟ آقای محمد خاتمی، اگر خاطرتان باشد در شروع انقلاب، یکی از شعارهای انقلابیون، چنین بود: دانشگاه، حوزه، اتحادتان مبارک مبارک... آن موقع، خیلی ها، خصوصاً روشنفکران و دانشگاهیان، که به مراتب از «روحانیون تشنه قدرت و ثروت» آدم های ساده اندیش و خوش باور بودند، و هنوز هم خوش باور هستند، مقدم این شعار را مبارک می شمردند و بر این باور داشتند که جامعه انسانی با اتکاء بر علم و معنویت پیش می رود، دانشگاه مظهر علم و حوزه مظهر معنویت است. اما آقای محمد خاتمی، شما یک شخصیت سیاسی- روحانی هستید و از اولین روز پیروزی انقلاب 1358، یکی از مهره های نظام بودید، و دو بار در چهارچوب همین قانون اساسی ولایت مطلقه فقیه، به مقام ریاست جمهوری رسیده اید، و تخصص و تحصیلاتی در علوم سیاسی ندارید، اعتماد از طرف من، که یک جامعه شناس سیاسی هستم، به شخص شما، و امثال شما، غیر ممکن است. اما با وجود این، چه اشکالی دارد اگر دو ایرانی، یکی روحانی و فعال سیاسی و دولتمرد در چهارچوب نظام ولایت مطلقه فقیه، و آن دیگری فردی غیر فعال سیاسی، اما نظاره گر مسئول، که هرگز در طول 66 سال عمراش، نه در نظام استبدادی شاهنشاهی، و نه در نظام استبدادی شیخ شاهی، در هیچ یک از رفراندام ها و انتخابات حتی یک بار، باز هم تکرار میکنم، حتی یکبارهم به صندوق رفراندم ها و انتخابات فرمایشی و تقلبی رای نیانداخته است، به تبادل افکار و اندیشه بنشینند؟
دلیل اینکه من راقم این قلم در هیچ یک از انتخابات، چه در نظام شاهنشاهی، و چه در نظام شیخ- شاهی، هر گز در انتخابات شرکت نکرده ام، بخاطر بی تفاوتی به سرنوشت ملت و وطنم نیست، درست برعکس . به خاطر آگاهی نسبی من از مسائل سیاسی و فلسفه سیاسی است.
آقای محمد خاتمی،
اگر بخاطر داشته باشید، سال گذشته پاپ اعظم عالی جناب بندیکت شانزدهم در 12 سپتامبر 2006، در دانشگاه راتیزبن آلمان در کنفرانسی، در رابطه با اسلام، فرمایشاتی فرمودند ، که محتوای سخنانشان، ارزش تاریخی نداشتند، بلکه در راستای یک هدف سیاسی این سخنان را بیان فرمودند. صاحب این قلم، در نامه ای که به شخص ایشان فرستادم ،و در غالب سایت های ایرانی هم منتشر شد، به این مسئله اشاره کردم، و یک نمونه آن نامه را به پیوست این نامه نیز به شما می فرستم. این سئوال پیش می آید، اگر روشنفکران و دانشگاهیان ایرانی، می توانند با پاپ اعظم، پیرو بیش از یک میلیارد کاتولیک در جهان تبادل فکری داشته باشند، چرا با روحانیون سیاسی و حکومتی وطن خود، چنین تبادل فکری نداشته باشند؟ چون هرگز بر این باور و عقیده نیستم، که اندیشه ها و گفته هایم، حقیقت مطلق است، لذا با اجازه ی شما و خوانندگان این نامه سرگشاده، این مطالب را به صورت گسترده، و تبادل اندیشه بین یک شخصیت مذهبی - سیاسی، و یک جامعه شناس سیاسی، با چند سئوال و یک نتیجه گیری، به درون جامعه دانشگاهیان و روحانیون ، و سازمان های سیاسی نیز می برم. البته بخشی از این سئوالات، سئوالات دینی مذهبی هستند، و بخش دیگر آن سئوالات فلسفی – سیاسی اند. و از آنجائی که جنابعالی هم در کسوت روحانیت و هم در کسوت سیاست هستید، سئوال کردن این مسائل از جنابعالی، و هر روحانی حکومتی، بیجا نیست. در مقابل امیدوارم جواب این سئوالات را نیز از طرف شما و هم کسوتان و دوستان حزبی شما را به موقع دریافت بکنم.
قبل ازآنکه سئوالاتم را از شما بکنم، یک لحظه، درباره زندگی علمی و سیاسی شما، برگرفته از زندگی نامه شما در سایت خودتان، برای آگاهی ملت ایران، مکث می کنیم. در آن سایت چنین آمده است .«...آقای سیدمحمد خاتمی، ضمن حضور در مبارزات سیاسی حوزه در سالهای41و42(هجری شمسی )به مدت چهار سال تحصیل در حوزه علمیه قم «مقدمات»و «سطح» را فرا گرفته و در سال 1344 هجری شمسی (1965میلادی) برای تحصیل در رشته فلسفه به دانشکده ادبیات اصفهان راه یافتند و همزمان با آن سطوح عالیه علوم دینی را در حوزه علمیه اصفهان، ادامه دادند. در سال 1348 هجری شمسی (1969میلادی) با درجه کارشناسی ارشد از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شده و به دنبال آن با درجه کارشناسی، از دانشگاه اصفهان فارغ التحصیل شده و علی رغم داشتن شرایط اجتهاد برای معا فیت از خدمت سربازی، «بالجبار به خدمت سربازی اعزام شدند» و در سال ۱۳۴۹ هجری شمسی (۱۹۷٠ ميلادی) در دوره كارشناسی ارشد علوم تربیتی دانشگاه تهران پذيرفته شدند و به ادامه تحصيل پرداختند و در حاليكه كه امكان استفاده از بورس تحصیلی دوره ی دكترا در خارج از كشور از طرف دانشگاه تهران برايشان فراهم شده بود به شهرستان قم بازگشتند و طی چندين سال اقامت با كوشش و جديت مراحل دروس "خارج" " فقه و اصول" و دوره عالی فلسفه را در محضر آيات عظام و استادانی چون مرتضی حائری يزدی (قده)، وحيد خراسانی، سيد موسی شبيری زنجانی، شهيد مرتضی مطهری (قده) و عبدالله جوادی آملی گذراندند.
همزمان با اين ايام در دروس خصوصی شهيد مطهری پيرامون فلسفه هگل و ماركسيسم و معارف و كلام شركت می جستند.
آقای محمد خاتمی، طرفداران شما، بعضاً از شما با عنوان:«دکتر درفلسفه» یاد می کنند، و حتی میگویند، که در مدت اقامت در آلمان، در دانشگاه هامبورگ ، به تحصیل فلسفه ادامه می دادید !.(حتماً در زبان آلمانی!!!) اما وقتی که به زندگینامه شما در سایت خودتان دقیق شدم، مدت اقامت شما در آلمان، در حدود یک سال بیشتر نبود، من راقم این سطور،37 سال است که مقیم خارج از ایران هستم، و تمام تحصیلات دانشگاهی ام نیز به زبان فرانسه بوده است ، با وجود این برای ترجمه یک صفحه متون فلسفی از فرانسه به فارسی، بعضاً دوساعت وقت صرف می کنم، شما چگونه در عرض یک سال اقامت در آلمان، به زبان آلمانی چنان تسلط پیدا کردید که بتوانید از طریق این زبان، فلسفه را درک بکنید؟ اگر دوستان شما، اشتباهاً چنین امتیازاتی به شما می دهند، و تعریف از شما می کنند، چرا جلو این تبلیغات دروغین را نمی گیرید؟ مگر دروغ در اسلام حرام نیست؟
در زندگی نامه علمی شما، چنین آمده است که گویا شما در کلاسهای خصوصی «استاد شهید مطهری» برای آموختن فلسفه هگل و مارکس شرکت می کردید! آقای محمد خاتمی، من آثار فلسفی مرحوم آیت الله مطهری را مطالعه کرده ام. باید بگویم، آنچه را که ایشان در جامعه فقر زده ایران در زمان نظام استبدادی محمد رضا شاه به طلبه ها درس «فلسفه» می دادند، آن بخش از فلسفه است که در اروپا به فلسفه کلاسیک، یا اسکولاستیک، و در ایران و جهان اسلام، به فلسفه مدرسی معروف است که در قرون وسطی در مدارس دینی، به طلاب درس می دادند. آقای محمد خاتمی، از آن اندیشه های فلسفی، حداقل 8 قرن گذشته و جهان اندیشه های فلسفی، کاملاً عوض شده است. هموطن گرامی و محترم، شما و هم کسوتان شما، تا کی میخواهید، در اعماق قرون وسطی در عالم خیال و رویا، سیر بکنید، و نه خود، بلکه ملتی را نیز با خود در قهقرا و عقب ماندگی عقلی و علمی نگاه دارید؟!
آقای محمد خاتمی، خواهش میکنم، این مطالب را به عنوان توهین و تحقیر، به حساب نیآورید. برای تائید سخنم،از شما و دوستانتان ِیک خواهش جزئی و قابل عمل و آسانی دارم، تا خودتان با چشمان خودتان ببینید، که تا چه حد از دنیای فلسفه و اندیشه عقب مانده اید. در تهران تشریف دارید، زحمت بکشید، بروید سفارت فرانسه، از وابستگی فرهنگی آن سفارتخانه، بخواهید که برای شما و دوستان شما، برنامه درسی فلسفه را که در کشور فرانسه در سال آخر دبیرستان، در رشته ادبیات، به دانش آموزان 18 ساله دختر و پسر فرانسوی تدریس می کنند، یک نسخه در اختیار شما بگذارند.(من حتی شخصاً حاضرم، با هزینه خودم، این کتاب ها را برای شما بفرستم.) بعد از دریافت این کتاب ها، کسی را در تهران پیدا بکنید، که نه تنها به زبان فرانسه، بلکه به زبان فلسفه و مفاهیم فلسفه، خصوصاً فلسفه عصر روشنگری، آشنائی داشته باشد، و چنین فرد ایرانی، به شما و هم کسوتان شما، به مرور، در حد برنامه های دروس فلسفه دبیرستانی، یعنی جوانان دختر و پسر 18 ساله فرانسوی، به شما درس فلسفه بدهد، تا شاید متوجه بشوید، فرق از کجاست تا به کجا، و سطح دانش فلسفی مرحوم آیت الله مطهری، در چه حدودی بود.
آقای محمد خاتمی محترم، اگر شما تحصیلات فلسفی، خصوصاً فلسفه عصر روشنگری داشتید،هرگز دنبال این نظام «ولایت مطلقه فقیه» نمی رفتید و یکی از مهره های نظام حکومتی نبودید، که به طور روشن و آشکار، ملت ایران را، از جنبه حقوق وکرامت انسانی، به ایرانی مسلمان و غیرمسلمان، و مسلمانان را به شیعه و سنی، و شیعیان را به خط امامی و خارج از خط امامی، و خط امامی ها را به ذوب شده در ولایت و منجمد مانده در ولایت تقسیم میکند! آقای محمد خاتمی، اگر شما تحصیلات فلسفی داشتید و از مفاهیم آن آگاه بودید، رئیس جمهور نظامی نبودید که انسان ها را در هزاره سوم با وحشیانه ترین روش ها، چون قطع دست و پا، درآوردن چشم و سنگسار، شکنجه و در نهایت به قتل می رساند، و در سیستم قضائی اش، برگرفته از آداب و رسوم اقوام بیابان نشین سامی، ارزش حیات انسان را با چند راًس شتر و چند من خرما و جو و گندم مقایسه می کند و مقام ریاست جمهوری این نظام را با خود یدک نمی کشیدید. اما از آنجائی که هدف و منظور از این نامه سرگشاده، در نهایت یک بحث فلسفی سیاسی، به شکل سئوالات یک جامعه شناس ایرانی، از یک شخصیت روحانی- سیاسی عالی مقام و هموطن اش است، و امیدوارم که این سئوالات، تنها تبادل اندیشه به صورت محدود بین دو نفر، یعنی شما و من راقم این سطور نباشد، بلکه به بطن جامعه، خصوصاً قشر دانشگاهیان، روشنفکران و همفکران اصلاح طلب شما، برده شود،با اجازه و احترام صمیمانه ام به شما سئوالات خود را، شروع میکنم.
سئوال یکم - جایگاه عقل در اسلام و مذهب شیعه. تا آنجائی که من راقم این سطور مطالعه کرده ام، در دین اسلام و حتی در هر دین دیگری، اگر فردی از داشتن عقل و روان و روح سالم محروم باشد، چنین فردی از اجرای احکام دینی معاف است. به عبارت دیگر، هیچکس انتظار ندارد که فرد ابله (بلانسبت از جنابعالی) یا دیوانه ای به نماز بایستد و نماز بخواند. امروزه علاوه براینکه علوم پزشکی و روان پزشکی، عاقل بودن، یا نقصان عقلی داشتن فرد معین را تشخیص می دهد، رفتار و گفتار و کردارهای شخص نیز، نشانگر برخورداری و یا عدم برخورداری از عقل سالم است. شما که تحصیلات حوزوی و دانشگاهی دارید و در طول 28 سال حاکمیت ولایت مطلقه فقیه در ایران مسئولیت های مهم در مقام های بالا، حتی ریاست جمهوری داشتید،(به ظاهر شخص دوم نظام، ولی در حقیقت به قول خود شما، تدارکاتچی نظام !) مسلماً از عقل کامل و شعور و آگاهی برخوردار هستید، و کسی هم در این باره شک نمی کند. لذا من از این لحظه، سئوالاتم را به کسی ارجاع می دهم ،که شخصی است فرزانه و تحصیل کرده، با تجربیات سیاسی و علمی، لذا انتظار جواب های عاقلانه و مبتنی بر عقل و منطق دارم.
آقای محمد خاتمی، شما، مسلمان و پیرو مذهب شیعه ی جعفری هستید، و مرحوم پدر شما نیز در کسوت روحانیت بود، آیا شما انسان عاقل و بالغ، در انتخاب دین و مذهب، بعد از مطالعه سایر ادیان موجود در جوامع بشری، دین اسلام و مذهب شیعه را انتخاب کردید، یا اینکه فقط و فقط به خاطر اینکه فرزند یک خانواده ی مسلمان شیعه بودید، خودکار و یا به اصطلاح زبان های اروپائی ها «اتوماتیک مان» مسلمان شیعه شده اید؟ و یا به عبارت دیگر، مذهب شیعه از آبا و اجداد شما، به شما ارث رسیده است؟ اگر چنین است، پس داشتن عقل و شعور، تحصیل و تحقیق، مطالعات فلسفی به چه درد می خورد؟ شما اگر در خانواده مسیحی، یا یهودی به دنیا می آمدید، حتماً مسیحی و یا مثل همشهری شما و هموطن محترم مان آقای موشه کتساو(موسی قصاب) رئیس جمهور سابق اسرائیل، ایرانی یهودی تبار زاده یزد، یهودی بودید و ایران را ترک می کردید و در ارتش اسرائیل با مسلسل یوزی، در مقابل ملت فلسطین می ایستادید. پس مسلمان و شیعه بودن شما، بر مبنای انتخاب ناشی از درک و شعور عقلی و منطقی نیست، بلکه یک ارث پدری است. و اینکه این چنین دو آتشه از احکام اسلام و شیعه همه جانبه دفاع می کنید، برای دین و مذهب نیست، بلکه برای دفاع ازارث پدری و موقعیت اجتماعی و اقتصادی خودتان است. اگر در ایران عقل و علم و دانش سیاسی و اقتصادی معیار رسیدن به مسئولیت های سیاسی در سطح بالای کشور بود، آیت الله خمینی حداکثر امام جمعه یک مسجد در یکی از محلات تهران می شد، و شما هم در روز عاشورا، روضه و ذکر مصیبت اهل بیت می خواندید، کاری که قبل از انقلاب در هامبورگ برای تاجران فرش ایرانی می کردید. اگر به پشتیبانی این شعار: حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله، سینه می زنید، برای ایران و ایرانی نیست، بلکه برای مقام و شهرت است. با وجود احترام راسخی که به شخص شما، و همه روحانیون ادیان مختلف دارم، شما فاقد دانش سیاسی هستید. چگونه در ایران، مدت 8 سال رئیس جمهور شده اید؟ امروز در تمام کشورهای معروف دنیا، حتی برای هر شغلی، ولو شغل بسیار ساده، از داوطلب، مدرک تحصیلی در رشته شغلی، حتی تجربه و تخصص می خواهند. آیا رئیس جمهور شدن برای یک ملت 70 میلیونی، تخصص تحصیلی لازم ندارد؟
آقای محمد خاتمی، مسلماً می دانید که انسان ها، از چهار طریق، دین و مذهب شان را انتخاب میکنند. طریق اول - به طور خودکار و ارثی، به دین و مذهب پدرو مادرشان در می آیند، مثل شما و میلیارد ها انسان در روی کره خاکی. طریق دوم - قوم غالب، با زور اسلحه، دین و مذهب اش را بر قوم مغلوب تحمیل می کند. مثل اعراب مسلمان، که 14 قرن پیش، اسلام را بر ملت ایران به زور شمشیر تحمیل کردند، و شاه اسماعیل اول و جانشینان اش پادشاهان صفوی، نیز ایرانیان را به زور شمشیر، پیرو مذهب شیعه کردند. طریق سوم - یک عده نیز به خاطر منافع شخصی، به ظاهر مذهبی را برای استفاده از امتیازات معین و مشخص قبول می کنند. مثل بعضی از مهاجران مسلمان در کشورهای مسیحی، که برای سهولت در دریافت کارت اقامت و سایر امتیازات، دین و مذهب خود را عوض میکنند. طریق چهارم - گروه معدودی از انسانها، بعد از مطالعه ادیان، یکی از آنها را که با اندیشه ها و فلسفه زندگی خود مطابق و هم آهنگ می بیند، انتخاب میکند و یا اینکه تا آخر عمر، بدون این که به ادیان و مذاهب دیگران بی حرمتی بکند، برای خودش راه و روش زندگی مستقلی را انتخاب می کند.
آقای محمد خاتمی، در اینجا، سخنی از فیلسوف معروف انگلستان قرن 17- و 18 ، جان لاک(متولد 1632- مرگ 1704 –John Locke ) می آورم. او علاوه براینکه فردی بود با ایمان، به علوم، پزشکی، اقتصاد و فیزیک تسلط داشت، و یکی از بنیانگذاران حقوق بشر و قانون اساسی ایالات متحده ی آمریکا، و یکی از مدافعان سرسخت جدائی دین از سیاست بود،سخن معروفی دارد که چنین است: جایگاه واقعی و صادقانه دین و ایمان، درون قلب انسان است. با هیچ نیروئی، یا وسیله ای از درون قلب و ایمان دینی انسان، نمی توان آگاه شد. لذا دین اجباری، انسان ها را دروغگو، چاپلوس و مزور بار می آورد، که در نهایت بزرگترین ضربه را به دین و معنویت میزند. آقای محمد خاتمی، آیا جامعه ایران امروزی، بهترین گویای این سخن وزین و خردمندانه جان لاک نیست؟ اوایل انقلاب، خاطرتان هست ،در عرض یک شب، کسانی که یک عمر صورتشان را سه تیغه می تراشیدند، ریش گذاشتند و مثل گربه عبید زاکانی مسلمان شدند!!عمق فساد اخلاقی حاکم در ایران امروز، نتیجه این دین و تظاهر به دین و مذهب اجباری نیست، که شما روحانیون حکومتی حاکم کرده اید؟
آقای محمد خاتمی، و آقایان روحانیون حکومتی، اگر شما دین و مذهب را از طریق عقل و شعور و منطق قبول کرده اید، چرا دگراندیشان را از طریق عقل و منطق و علم و دانش تان قانع نمی کنید، و به سانسور اندیشه و حبس و شکنجه، و در نهایت به قتل دگراندیشان متوسل می شود؟ آیا شما روحانیون حکومتی، دین و مذهب را وسیله ارضاء شهوت قدرت و جمع آوری ثروت به کار نگرفته اید؟
سئوال دوم: آیا در اسلام تشیع برای رفتن به بهشت، حتماً باید اول از جهنم«روح الله» گذشت؟
مسلمانان چون سایر پیروان دین توحیدی، به وحدانیت، عدالت، قادر قدرت، و عالم و دانا بودن خدا باور دارند و همچنین مسلمانان معتقدند که حضرت محمد بن عبدالله(ص) پیامبر به حق و خاتم النبیاء است. به علاوه، مسلمانان پیرو مذهب شیعه، بر این باور هستند که حضرت علی علیه السلام، اولین امام شیعیان و بعداز او یازده امام، جانشین بحق پیامبر می باشند. اگر در حقیقت تاریخی می بینیم که این امامان قریب به اتفاق شان، به دست خلفای بنی امیه و بنی عباس شهید شدند، به عنوان یک ایرانی برخاسته از فرهنگ ایرانی و اسلام شیعی، از شما روحانیون، این سئوال را دارم، اگر خداوند قادر و متعال، عادل و آگاه، نخواسته است که فرزندان امام اول شیعیان، جانشین پیامبر برحق اش باشند، در حالیکه ما به قادر، عادل و عالم بودن پروردگار اعتقاد داریم، پس حتماً یک مصلحت الهی در آن بوده است که ما انسان های زمینی از آن آگاهی نداریم. وانگهی، ما شیعیان به معصوم بودن چهارده فرد از خاندان پیامبر اکرم باور داریم ،و بر این عقیده هستیم که همه این بزرگواران در بهشت خداوند جای دارند. به عبارت دیگر، بیش از هزار و چهار صد سال است که چهارده معصوم، در زندگی بهشتی روزگار می گذرانند. چه دلایل عقلی و منطقی دارد که در حالیکه امامان بزرگوار در بهشت هستند، یک عده ایرانی، که در فقر و بدبختی، بیکاری، نبودن مسکن مناسب، غذا و دکتر و درمان و مدرسه مناسب زندگی میکنند، و از یک طرف حاکمیت استبداد مطلق دینی حتی حق کوچکترین شادی را به این ملت نداده است، در روز عاشورا، یک عده به سر قمه و به تن زنجیر و سینه بزنند و به سرشان خاک و خاکستر بپاشند (کاری که آخوندها خود و فرزندانشان هرگز نمی کنند، و مطمئنم، شما آقای محمد خاتمی هرگز در عمرتان به سرتان حتی تیغ ژیلت هم به خاطر حضرت حسین نکشیده اید )و بعد گریه و زاری بکنند و بگویند: وای حسین کشته شد، به خون اش آغشته شد! اگر خدای قادر و توانا می خواست چنین نباشد، آیا قادر نبود که یزید و شمر ملعون را نیست و نابود بکند؟ اگر حضرت حسین شهید شده است و در بهشت ملکوتی در کنار جد گرامی و عزیزان خود هستند، حتماً یک فلسفه الهی در آن نهفته است که شما و من از آن آگاه نیستیم. چرا ما به سرو صورتمان بزنیم و گریه بکنیم؟ آقای محمد خاتمی، فکر نمی کنید که چنین اعمالی که از طرف روحانیون تبلیغ و ترغیب می شود، مخالف عقل و منطق و شعور انسانی است؟ آیا فکر نمی کنید که وظیفه انسانی ما، ما را بر این می دارد که عوض اینکه برای حضرت فاطمه و حضرت زینب و حضرت سکینه و... گریه بکنیم، به سرنوشت هزاران فاطمه ها و هزاران سکینه ها و هزاران رقیه ها و هزاران حسین ها و عباس ها و علی اکبرها و علی اصغرهای بیکار درگیر فقر و بدبختی شرمنده در مقابل زن و فرزند فکری بکنیم، که به خاطر بی لیاقتی و فساد هیئت حاکمه، آینده ای ندارند و درجهنمی به وسعت جغرافیای ایران می سازند و می سوزند و کسی فریادرس آنان نیست؟
سئوال سوم: روحانیون در چرخه کار و تولید مفید اجتماعی و ایجاد ثروت های ملی چه نقشی دارند؟
آقای محمد خاتمی، در سال 1971، وقتی که در فرانسه دانشجو بودم، اقتصاددانان فرانسه در آن زمان حساب کرده بودند که یک جوان فرانسوی، چه دختر و چه پسر، وقتی که به سن 18 سالگی میرسد، در مجموع برای خانواده خود و دولت،600 هزار فرانک آن زمان، با قدرت خرید امروز در حدود 560 هزار دلار هزینه برمی دارد. این 560 هزار دلار، هزینه خوراک، پوشاک، مسکن، تعلیم و تربیت، تحصیل و سرگرمی های این نوجوان محاسبه شده است. اگر این شخص تا سن 75 سالگی، چه بسا بیشتر عمر بکند، باید از طریق کار مفید اجتماعی خود، نه تنها، آن هزینه 560 هزار دلاری را که جامعه و پدر مادرش خرج کرده تا به سن 18 سالگی رسیده است، پس بدهد، به علاوه باید از نتیجه حاصل از کار مفید اجتماعی خود، هزینه زندگی اش را تا پایان عمرخود تامین بکند. تازه در این صورت، تنها و فقط طفیلی و انگل جامعه نشده است، بلکه هزینه عمر 75 ساله خود را با حاصل دسترنج خود تامین کرده است. البته این ها مسائل علم اقتصاد هستند، چه بسا اگر جسارت نکنم،«علم و دانش» شما روحانیون و علمای اعلام و آیات اعظام، به این علوم قد نمی دهند. آقای محمد خاتمی یک لحظه فکر نکنید، که نسبت به شما و هم کسوتان شما بی حرمتی کرده باشم. مگر آیت الله خمینی نفرمودند، اقتصاد مال خر است، ما برای خربزه انقلاب نکرده ایم، ما برای اسلام عزیز انقلاب کرده ایم؟ لذا معلوم است که شما با این علوم سروکار ندارید، علم شما بیشتر شامل شکم و زیر شکم است، که چه چیز خوردن اش حلال است یا حرام، و یا اگر حشفه داخل کشفه شد، چه انزال رخ داد و چه رخ نداده باشد،غسل واجب است یا نه،این نوع مقولات را شما علم می دانید و گرنه برای شما اقتصاد مال خران است!
آقای محمد خاتمی، در چرخه کار تولیدی و مفید اجتماعی در سطح کشور، جایگاه شما روحانیون کجا است؟ شما چه کار مفید اجتماعی در جهت بالا بردن ثروت های ملی انجام می دهید؟ ممکن است نقش مبلغان دین و معنویات و تدریس احکام و اصول فقه و شرعیات را پیش بکشید، بگوئید ما معلم اخلاق در جامعه هستیم، اما حتی یک لحظه فکر نمی کنم، برای چنین کاری، لازم باشد که ملت از بودجه مملکت، چنین هزینه سنگینی را تحمل بکند، چون همین تعلیم، تدریس و تربیت را، می توان با هزینه بسیار نازل و حتی موثرتر از شما، در سطح کشور انجام داد. آقای محمد خاتمی، تمام احکام اصول دین، واجبات، مستحبات، مکروه و حرام، آداب و اصول نماز، روزه و خمس و زکات، بالاخره مختصری از تاریخ اسلام را می توان در یک کتاب حداکثر 150 صفحه ای گنجانید، و این کتاب را در سطح کشور، در دوره راهنمائی، در طول سه سال، هر هفته در دو ساعت، به دانش آموزان دخترو پسر آموخت. مطمئن هستم که نتایج آن حتی از جنبه معنوی و عملی، به مراتب بهتر و رضایت بخش تر از آن است که شما روحانیون انجام می دهید.
آقای محمد خاتمی، قبل از انقلاب، مجموع طلبه ها و روحانیون را در سطح کشور، حداکثر15 هزار نفر تخمین میزدند. امروز از برکت حا کمیت ولایت مطلقه فقیه با محاسبه تظاهرکنندگان حرفه ای و نوچه های رسمی آیت الله ها، چماق داران، سپاه منکرات، خواهران زینب و طلبه های واقعی، در مجموع 500 هزار نفر شاید نیز بالاتر از این رقم را تخمین می زنند! این دستگاه عظیم مصرف کننده، که هیچگونه کار مفید و تولیدی سالم، در چرخه تولید اقتصادی کشور انجام نمی دهند را در مجموع باید بخشی از قشر طفیلی و مصرف کننده جامعه به حساب آورد.
آقای محمد خاتمی، شاید به خاطر داشته باشید، زمانی از مدارس علمی جهان اسلام، دانشمندان و فلاسفه معتبری چون الکندی، فارابی، بوعلی سینا، زکریای رازی، ابوریحان بیرونی، خوارزمی، خواجه نصیرالدین طوسی، ابن رشد، و ده ها شخصیت های علمی بیرون می آمدند که در زمان خود، باعث رونق و شکوفائی فرهنگ های مختلف جهان اسلام می شدند. خود متفکران و دانشمندان غربی اعتراف می کنند که نه تنها، مسلمانان، دانش های یونانی را از تحجرو غارت و نابودی کلیسای مسیحیت متحجر نجات دادند، بلکه بر این علوم نیز افزودند. بیش از 700 سال است که جهان اسلام از اندونزی، تا مراکش، در جهل و تحجر، خرافات، فقر و مذلت و استبداد حاکمان دست به گریبان است.
آقای محمد خاتمی، قبل از انقلاب کبیر فرانسه در سال 1789، بزرگترین و معتبرترین دانشگاه این کشور، دانشگاه معروف سوربن پاریس بود که در آنجا روحانیون کاتولیک این کشور، مثل حوزه های دینی ایران امروز، دروس دینی تدریس می کردند. این دانشگاه، حتی از قدرت قضائی برخوردار بود و حکم ارتداد، ناصبی، ملحد، و حتی اعدام دگراندیشان را مثل روحانیون حوزه قم صادر میکرد، و دانشمندان و دگراندیشان را برای«نجات مسیحیت از افکار شیطانی» زنده زنده در میادین شهر می سوزاندند. وقتی که انقلابیون فرانسه، نظام کهنه سلطنتی و هم پیمان و متحد سازمانی و تاریخی او، یعنی قدرت کلیسا را سرنگون کردند، روحانیون عالی مقام و کشیشان را به صومعه ها فرستادند، و این بار دانشگاه ها ی فرانسه، جای تحقیق و تدریس علوم واقعی و دانشهای زمان خود شدند.
آقای محمد خاتمی، انقلاب کبیر فرانسه، دشمن دین و معنویت نبود. انقلاب دین را از بین نبرد، بلکه یک سازمان طفیلی و انگلی را که به بدنه ضعیف اقتصاد بیمار چسبیده بود، از بین برد. قبل از انقلاب کبیر فرانسه، یک پنجم زمین های حاصلخیز کشاورزی این کشور، به کلیسا تعلق داشت و بقیه زمین های کشاورزی و جنگلها، متعلق به خانواده های اشرافی بود. انقلاب فرانسه، اشرافیت را از بین برد و از آحاد ملت فرانسه، شهروند آزاد ساخت. به همین خاطر نیز مورخان دنیا تاریخ این انقلاب را مبداء مرحله تاریخ معاصر می نامند. آقای محمد خاتمی، فقط یک لحظه در مخیله خود به این موضوع فکر کنید که در ایران حاکمیت ولایت مطلقه فقیه امروز، حداقل 500 هزار جوان صاحب استعداد، قدرت کارائی و تفکر را، این نظام در حوزه های متعدد سراسری کشور جمع کرده است و عوض این که در این حوزه ها، به این جوانان، علوم و حرفه واقعی مفید برای اقتصاد بیمار ایران آموزش بدهد، مغز آنان را بعد از گذراندن بخشی از عمر گرانقدرشان، با یک مشت خرافات، به ظاهر به نام دین و معنویت پر کرده، و از جنبه اقتصادی به صورت مصرف کننده و طفیلی، وابسته به خمس و زکات، سهم امام و روضه خوان، وارد جامعه می کند. فکر میکنید با این سیستم و روش طفیلی سازی و مصرف کننده وابسته، ایران و یا هر کشور مسلمان دیگر، اقتصاد تولیدکننده سالمی خواهد داشت؟
آقای محمد خاتمی، وقتی که اوایل قرن بیستم مهاجران صهیونیست یهودی، شروع به مهاجرت به فلسطین کردند و با پول آژانس بین المللی یهود ابتدا شروع به خریدن سرزمین های فلسطین نمودند، همین مهاجران ضمن حفظ دین و مذهب و فرهنگ خود، تبدیل به سربازان مسلح و کشاورزان حرفه ای شدند، و در عرض چند سال، بخش های اشغالی فلسطین را تبدیل به یک مزرعه کشاورزی پر بار کردند که امروز دنیا شاهد آن است. یهودیان مهاجر، سرزمین نیمه خشک و صحرائی فلسطین را تبدیل به جنگل های سرسبز نمودند، در حالی که در طول 28 سال حاکمیت ولایت مطلقه فقیه، جنگلهای سرسبز ایران را به خاطر نادانی و فساد حاکمان، و بی علاقگی آنان به وطن و ملت، خشکاندند.
آقای محمد خاتمی، تمام قوانین جزائی اسلامی، چون سنگسار کردن، دست بریدن، پا قطع کردن و ... ریشه در فرهنگ قوم سامی یهود دارد و در دوران حاکمیت پیامبران پادشاه این قوم چون حضرت داود و حضرت سلیمان اجرای این احکام، رایج و مرسوم بود. این آداب و سنت از یهودیت به مسیحیت و اسلام وارد شده اند، که خود ناشی از بربریت یک جامعه است. امروز در اسرائیل، این نوع مجازات ها را حتی خاخام های این کشور مطرود و غیرعقلانی می دانند. با قطع کردن دست دله دزد، دزدی از بین نمی رود. دلایل دزدی در جامعه به خاطر حاکمیت بی عدالتی، بیکاری، و فساد مالی است. در سال1975، اسحق رابین، ژنرال سابق و یکی از فاتحان جنگ شش روزه اسرائیل علیه اعراب، در مقام سفیر این کشور، در آمریکا مشغول خدمت بود. وقتی که دوران سفارت اش در آن کشور بپایان رسید، در هنگام تحویل دارائی ها و حسابداری سفارت به سفیر جدید، مسئول امور مالی متوجه شد که مبلغی در حدود 30 هزار دلار، در حساب شخصی خانم "له آ رابین"، همسر اسحق رابین وجود دارد که منبع این مبلغ، به عنوان درآمد شخصی خانم رابین، برای دیوان عالی کشور مشخص نیست. دادگاه این کشور، خانم "له آ رابین" را به خاطر این مبلغ، به محاکمه کشید و محکوم کرد. آیا شما روحانیون، که تمام ملت، آبا و اجدادتان را قبل از انقلاب می شناسند، و اغلب نیز از طبقه متوسط و حتی فقیر مملکت بودید، امروز در مملکتی که ملت اش در فقر و بیکاری و ناامنی ناشی از جنگ و محاصره اقتصادی بسر می برد، روحانیون حکومتی و فرزندان شان، حاضر می شوند منبع درآمد و ثروت های خود را به طور روشن و آشکار به ملت بیان بکنند؟
آقای محمد خاتمی، اگر در اینجا من از اسرائیل نمونه می آورم، فکر نکنید که از سیاست و ظلمی که این رژیم به ملت مظلوم فلسطین روا داشته و روا می دارد، دفاع می کنم. هرگز. کسانی که به نوشته های من چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب آشنا هستند، می دانند که همیشه از ملت هائی که اسیر ظلم و بیعدالتی های حاکمان خود و قدرت های متجاوز استعماری بودند، دفاع کرده و خواهم کرد. اما این نکته را نیز باید بگویم، که فقر و عقب ماندگی و ظلمی که به ملت های مسلمان می رود، در درجه اول، مسبب و عامل اصلی، به خاطر حاکمیت نظام های فاسد، مستبد و خودکامه این ملت هاهستند. وقتی که دولت اسرائیل تشکیل شد، حاکمان این کشور نگفتند که ما می خواهیم نظام ناب موسوی زمان حضرت موسی، حضرت داود و حضرت سلیمان در اسرائیل بسازیم. برای اینکه حاکمان این قوم، عقل و شعور و آگاهی سیاسی داشتند و دارند، و می دانند که این نظام های گذشته غرق در اعماق تاریخ هم اگر وجود داشتند، با ارزش ها و واقعیت های امروز نمی توانند مطابقت بکنند. حاکمان اسرائیل، در عین حال که یهودیت را بخشی از تاریخ و فرهنگ خود می دانند و به یهودی بودن خود نیز افتخار می کنند، ولی مملکتشان را بر مبنای اندیشه های فلسفی و سیاسی جهان امروز اداره می کنند. از اولین روز تشکیل این کشور، مسئولان دولتی این مملکت از تمام یهودیان جهان دعوت کردند که این کشور وطن شما و متعلق به شما است، بیائید، در آبادنی و ساختن وطنتان شرکت بکنید. در طول این مدت صدها هزار یهودی از سراسر جهان، با مهاجرت خود به اسرائیل، قدرت جسمی، عقلی، علمی و سرمایه های مالی خود را برای آبادانی و شکوفائی این مملکت به کار انداختند. کسی از این مهاجران یهودی نمی پرسد که نماز می خوانید؟ به خدا و پیامبر اعتقاد دارید، یا نه؟ بلکه می پرسیدند، با داشتن حقوق مساوی شهروندی، امنیت و آزادی، چه خدمتی به این ملت و مملکت می توانید بکنید؟
آقای محمد خاتمی، هر سال ارتش اسرائیل، هزاران جوان یهودی ساکن غیر اسرائیل را به عنوان میهمان، برای آشنائی با ارتش اسرائیل و گذراندن دوره های کوتاه مدت نظامی، به این کشور دعوت می کند . این جوانان یهودی پراکنده در دنیا، با آشنائی به فنون نظامی و جنگهای امروزی، اغلب شان به صورت داوطلب در جنگهای اسرائیل علیه اعراب شرکت کردند و شرکت می کنند. برای آنکه می دانند در نهایت در هر شرایطی، دولت و سرزمین اسرائیل درش همیشه به روی آنان با گشاده روئی باز است. اگر یک خاخام یهودی، مثل آیت الله محمد تقی مصباح یزدی، بگوید که وطن پرستی عین گاو پرستی است، ملت اسرائیل آن خاخام را از اسرائیل حتماً بیرون میکند. قوم یهود قبل از ایجاد اسرائیل، از همه چیز، جز وطن برخوردار بود، اما چون وطن نداشت، در طول تاریخ مورد آزار واذیت اقوام و ملل مختلف قرار می گرفت. امروز مشاهده می کنید که با چه ایمان و فداکاری، از کشور خود (به حق یا ناحق، موضوع این مقاله نیست) دفاع می کند.
در طول 59 سال نظام حکومتی اسرائیل، هرگز نیروهای نظامی و انتظامی این رژیم، به روی شهروندان یهودی تبار، در اعتراضات و اعتصابات مختلف آتش نگشوده است. در این مدت، فردی از شهروندان یهودی این کشور، به خاطر داشتن عقیده سیاسی و مذهبی، بازداشت نشده است. در حالیکه از اولین روز تشکیل نظام جمهوری اسلامی، علناً در قانون اساسی این نظام، شما روحانیون، ملت ایران را که بیش از هزاران سال در این سرزمین در کنار هم زندگی میکنند، به ایرانی مسلمان، غیر مسلمان ، و مسلمانان را به شیعه و سنی، و شیعیان را به خط امامی و خارج از خط امامی تقسیم کردید! آقای محمد خاتمی، لازم نیست که آقای احمدی نژاد شعار «اسرائیل باید نابود شود» را بدهد، یهودیان جهان خوب می دانند چگونه از موجودیت اسرائیل دفاع بکنند خوب است عقل و شعور خود را به کار گیرد و ملت و مملکت ایران را از نابودی نجات بدهد و ببیند در هزاره سوم، یک کشور را چگونه می توان اداره کرد.
سئوال چهارم: جایگاه علم در کتب آسمانی. آیا علوم جهان امروز را می توان در کتاب های مقدس تورات، انجیل و قرآن یافت؟
آقای محمد خاتمی، شخصیت محترم دینی و سیاسی چهارمین سئوال من از جنابعالی وهم کسوتان شما این است، که آیا دین یک مقوله علمی و پابند بر قوانین و اصول علم است، یا یک مقوله ایمانی و عقیدتی است؟ مبنای سه دین توحیدی، کتب مقدس این ادیان، چون تورات، انجیل و قرآن هستند. آیا این کتاب های مقدس، کتاب های علمی به مفهوم علم زمان ما هستند یا، کتاب های دینی اند؟ من راقم این سطور، در طول عمر نسبتاً طولانی ام، همیشه از روحانیون و هم کسوتان شما چنین شنیده ام که :تمام علوم در قرآن نهفته اند. حتی یکی از هم کسوتان شما، به نام «حجت الاسلام» آقای مرتضی رضوی، که علناً نخواسته است عنوان و مقام روحانیت شان در اثر معروف شان با عنوان: نقد مبانی حکمت متعالیه، ذکر شود، در رابطه با قرآن و علوم در صفحه 75کتاب اش چنین می نویسند:«...منطق قرآن: جهان هستی کتاب تکوین است،و قرآن «کتاب تدوین» قرآن کپی جهان است، بدون این که اندیشه را جراحی کند، یا به جراحی هستی بپردازد. هستی بما هو هستی موضوع بحث قرآن است. هستی فقط شیمی نیست، فقط حساب نیست، فقط طب نیست، فقط حیات و زیست نیست، فقط تاریخ نیست، فقط انسان نیست، فقط جامعه نیست، فقط فیزیک خرد نیست(منظور حجت الله از فیزیک خرد، فیزیک اتمی است.تاکید از ما است)، فقط فیزیک کلان کیهانی نیست، فقط .... فقط...نیست، هستی همه اینها به طور یکجا است. قرآن نیز فقط کتاب فیزیک، شیمی، پزشکی، زیست شناسی، تاریخ ، انسان شناسی، جامعه شناسی، روانشناسی، کیهان شناسی .. نیست، بل کتاب همه این ها به طور یکجا است. (ماًخذ: نقد مبانی حکمت متعالیه مرتضی رضوی، انتشارات عصر ظهور، سال انتشار 1380،352صفحه، شهر قم).
من نمی دانم آقای مرتضی رضوی چقدر با محتوای قرآن و همچنین با علوم مختلفه چون ریاضیات، شیمی معدنی و آلی، رشته های مختلف علم فیزیک، پزشکی، زیست شناسی، تاریخ، فلسفه، اقتصاد آشنائی دارند؟ خدا اموات آیت الله خمینی را بیامرزد، کار را برای ما تحلیلگران آسان کردند، وقتی فرمودند که: اقتصاد مال خر است! بالاخره به عمق علم ودانش ایشان پی بردیم. آقای مرتضی رضوی فکر میکنند که با صدور این حکم باسمه ای (چپانده شده) حتماً به تمام علوم ارضی و سماوی آشنائی دارند. درست برعکس، حتی این کلی گوئی هایشان نشان می دهد که قرآن را هم نمی شناسند. چون اگر قرآن را می شناختند، چنین حکمی صادر نمی کردند. قبل از اینکه فرمایشات آقای مرتضی رضوی را تحلیل و تفسیر بکنیم، یک تعریف کوچک از علم را لازم است اینجا بیاوریم. علم عبارت از مجموعه شناخت و تحقیق و پژوهش، با یک روش مشخص (Méthodique) است، که هدف اش کشف قوانین و پدیده ها و روابط آنها در طبیعت و جامعه می باشد. تجربه در پژوهشهای علمی اصلی است اساسی، مشخص و قائم به ذات. در پژوهشهای علمی، سایر مقولات، مبتنی بر باورهای ماوراء طبیعی، چون روح، جن و پری، فرشته، پیشگوئی، جادوگری، که فاقد پایگاه عقلانی هستند، جایگاهی ندارند. نتیجه این پژوهش های عقلانی، ناشی از تجربه عملی، و محا سبات استدلالی و آزمایشگاهی، در نهایت به صورت قوانین علمی درآمده و شناخت انسان را از طبیعت و جوامع بشری، گسترش می دهد.
امٌا اینکه آقای مرتضی رضوی، با صدور این حکم می فرمایند که تمام علوم در قرآن نهفته است، ما را بر آن می دارد که از طریق علمی، به حضرت ایشان چند جواب تحلیلی بدهیم که بعد از این، ایران و جامعه ایرانی، جولانگاه این نظریه های بی پایه و خرافات پروری از کسان فاقد علم نباشد.
جواب یکم: اگر کسی مثلاً در طول عمرش، هرگز در رشته شیمی، کوچکترین تحصیلاتی نداشته باشد، در مقابل چشمان این شخص شما یک فرمول گسترده در شیمی آلی، مثلاً فرمول آسپرین، یا گلسیرین را بگذارید، چنین شخصی، چگونه می تواند تشخیص بدهد که این فرمول مربوط به علم شیمی آلی می باشد و فرمول آسپرین یا مثلاً فرمول گلسیرین است؟ آقای مرتضی رضوی که در هیچ یک از علوم یاد شده در بالا، چون فیزیک، شیمی، بیولوژی، پزشکی و ریاضیات در سطح دانشگاه، تحصیل نکرده است، چگونه تشخیص داده اند که در قرآن تمام این علوم وجود دارند؟
جواب دوم: دنیا می داند که از مجموع 57 کشور مسلمان موجود امروز در جهان ، یک کشور پیشرفته علمی وجود ندارد و با وجود اینکه کل جمعیت مسلمانان دنیا در حدود یک میلیارد و دویست میلیون نفر تخمین زده می شود، تعداد دانشمندان مسلمان که موفق به دریافت جایزه نوبل در رشته های علوم تجربی هستند، از تعداد انگشتان یک دست کمتر است. وانگهی آن دانشمندان مسلمانی که مفتخر به دریافت این جایزه علمی شده اند، بلااستثنا، آن دانشمندانی هستند که وطن اسلامی خود را ترک کرده و در کشورهای «کافر و نجس!» تحصیل کرده اند. من از آقای مرتضی رضوی سئوال میکنم، اگر قرآن و یا هر کتاب مقدس ادیان توحیدی، دارای محتوای علمی به معنی علوم امروزی هستند، چرا مسلمانان، از جنبه علمی این چنین عقب مانده هستند که به قول مرحوم شاعر آزادیخواه آذربایجان، میرزا علی معجز شبستری، که 80 سال پیش با شعر می گفت، «اگر کشور آلمان به ما مسلمانان سوزن نفروشد،بی تنبان خواهیم ماند»! آقای مرتضی رضوی، یا قرآن دارای محتوای علومی است که شما نام برده اید، یا فاقد علوم است. اگر قرآن دارای محتوای علوم بشری است، پس عقب ماندگی علمی جهان اسلام، به خاطر این است که شما علمای دینی مسلمانان، به قرآن آشنائی ندارید و این عقب ماندگی و فقر و بدبختی مسلمانان ناشی از عدم شناخت شما از محتوای علمی قرآن است. و یا اینکه آقای مرتضی رضوی، قرآن چون تورات، انجیل، کتاب مقدس و مورد احترام جهانیان است، اما محتوای این کتب آسمانی، دارای علوم پیشرفته امروزی نیستند، شما یا با قرآن آشنائی ندارید، یا معذرت می خواهم،مردم فریبی میفرمائید.
جواب سوم: آقای مرتضی رضوی می فرمایند که قرآن دارای معنی باطنی است که همه کس از آن آگاه نیست. اگر ایشان چنین می فرمایند، به عبارت دیگر، چنین میتوان تعبیر کرد که حضرت ایشان،به محتوا و معنی باطنی قرآن آگاه هستند، ولی دیگران آگاه نیستند! اگر چنین نظر و عقیده ای دارند، پس چرا قدم رنجه نمی فرمایند و ما ملت مسلمان فاقد علم و دانش را از محتوای باطن علمی قرآن آگاه نمی سازند؟
جواب چهارم: ممکن است آقای مرتضی رضوی بفرمایند،آن قرآن را که ایشان، مقیم شهر مقدس قم درک می کنند، من ایرانی که بخش مهم عمرم را به خاطر حاکمیت استبداد و ظلم در وطنم، خارج از ایران گذرانده و می گذرانم، به قول مرحوم جلال آل احمد و علی شریعتی، «غرب زده شده» و لذا نمی فهمم! آقای مرتضی رضوی، باید اعتراف بکنم، من به زبان عربی در حد درک متون علمی و فلسفی آشنائی ندارم، اما برای کارهای تحقیقی و پژوهشی ام مجبورم قرآن را مطالعه بکنم. برای مطالعه قرآن،من از ترجمه قرآن در دو زبان استفاده می کنم. این دو زبان، یکی فارسی، و دیگری فرانسه است که زبان دانشگاهی و زبان زندگی روزانه من در طول این 37 سال دوری از وطن است. من متون ترجمه شده قرآن را در این دوزبان مطالعه و مقایسه می کنم، تا بتوانم به کنه آنها پی ببرم. آقای مرتضی رضوی، این نکته را نیز یادآوری کنم که قدرت های ماوراء طبیعی، پیامبران، امامان، حتی پروردگار عالم، و ارواح مقدسین تا امروز با من رابطه ایجاد نکرده اند، هیچ یک از امامان را مثل آیت الله های سیاست زده در ایران امروز، چون آیت الله مصباح یزدی و آیت الله مشکینی، در خواب نمی بینم. اگر شما از چنین قدرت های ماوراءالطبیعه کمک می گیرید و بدون آشنائی به علوم امروزه، از تمام علوم ارضی و سماوی لاهوتی و ناسوتی صحبت می کنید، من از چنین قدرتهای متافیزیک، برخوردار نیستم. من به ترجمه های قرآن در زبان هائی که به آنها آشنائی دارم، مراجعه می کنم. شاید شما نیز این ادعا را پیش بکشید که زبان فارسی آن قدرت زبان عربی را ندارد که شما از کنه و باطن قرآن آگاه باشید، باطن قرآن را قرآن شناسان باید برای مردم عامی و امی ترجمه و تفسیر بکنند!
من برای درک ترجمه قرآن به فارسی، به ترجمه آقای داریوش شاهین، در دو جلد انتشارات جاویدان ، چاپ اول شهریور 1359 مراجعه میکنم، و در زبان فرانسه به ترجمه زنده یاد ژاک برک (Jacques Berque-متولد 1910- مرگ 1995) مراجعه میکنم. لازم به یادآوری است که ژاک برک عضو آکادمی زبان عرب قاهره بود و در طول 85 سال عمر خود بیش از 50 سال آن را در کشورهای عربی چون مصر، سوریه، مراکش گذرانده بود و مقام استاد افتخاری را در کولژ دوفرانس داشت. فکر نمی کنم که در بین روحانیون حکومتی در ایران امروز، چنین استادی، یا معادل چنین زبان شناس متخصص در زبان عربی، که عضو آکادمی زبان عرب قاهره باشد، سراغ داشته باشید. از آنجائی که هرگز حرف مفت و بی ربط و بدون دلیل و مدرک عرض نمی کنم و اگر چنین اشتباهی از من سر بزند، حتماً در کمال شهامت، از خوانندگان مقاله ام معذرت می خواهم، آقای محمد خاتمی، برای طراوت بخشیدن، به خاطرات تاریخی تان، به مسافرت یاسر عرفات، اولین میهمان انقلاب اسلامی، و ملاقات ایشان با آیت الله خمینی، اشاره می کنم که آقای خمینی با وجود سالهای طولانی تحصیل در زبان عرب و اقامت در کشور عراق، برای مکالمه با یاسر عرفات به مترجم احتیاج داشتند!
چه بسا آقای مرتضی رضوی این موضوع را پیش بکشند که زبان قرآن را نمی توان به زبان های دیگر ترجمه کرد، در آن صورت، خود ایشان که عرب نیستند، چگونه فهمیدند که قرآن دارای محتوای علمی، در تمام رشته های علوم تجربی و انسانی است؟ و اگر بر این عقیده هستند که زبان عربی، زبانی است بسیار غنی، که زبان فرانسه نمی تواند محتوای علمی قرآن را بیان بکند، آنجا نیز آقای مرتضی رضوی، اشتباه می کنند. برای اثبات قدرت بیان اندیشه های بشری در زبان فرانسه و مقایسه آن با زبان فارسی و زبان عربی، فقط کافی است که عرض کنم، تمام افعال در زبان فارسی، از 370 فعل تجاوز نمی کنند، و ما ایرانیان مجبور هستیم که از طریق افعال معین و افعال و صفات و اسامی عربی وارد شده در زبان فارسی، اندیشه های خود را بیان بکنیم،در صورتی که،زبان فرانسه حداقل دارای 12 هزار فعل است، لذا این زبان با این قدرت بیان، به طور کامل می تواند معنی و مفهوم متون قرآن را بیان بکند.
جواب پنجم – اگر قرآن حاوی تمام علوم موجود در جهان فعلی است، چرا روحانیون حکومتی عالی مقام، وقتی که مریض می شوند، به علوم قرآنی در رشته پزشکی مراجعه نمی کنند، و مثل آیت الله مهدوی کنی، آیت الله سیستانی رهبر شیعیان عراق، آیت الله حکیم، شخصیت روحانی سیاسی کشور اشغال شده توسط نیروهای تجاوزگر آمریکا و انگلستان، برای معالجه به کشور انگلستان تشریف می برند؟ حتی در آخرین روزهای عمر آیت الله خمینی، برای درمان ایشان از کشور اتریش پزشک متخصص به بالین ایشان آوردند، از قم،مشهد، نجف، کربلا، کاظمین و سامره،«مراکز علوم پیشرفته قرآنی»، پزشک نیاوردند؟ چرا آقایان روحانیون حکومتی، که زیارت چاه جمکران را به عنوان درمان تمام دردها و مشکلات مسلمانان شیعه تبلیغ می کنند، و هر روز در نشریات دولتی، لیست معجزات این چاه را چاپ و منتشر می نمایند، خودشان معجزه وشفای عاجل را از بیمارستان های ملکه الیزابت دوم انگلستان یکی از بزرگترین مظاهر استعمار ملت های مسلمان در سه قرن گذشته سراغ می گیرند؟
جواب پنجم : سال گذشته آیت الله احمد جنتی، یکی از شخصیت های معتبر نظام ولایت مطلقه فقیه، دبیر اول شورای نگهبان، که با شش نفر از همکاران خود، برای 70 میلیون ایرانی تصمیم میگیرند، و مسلماً این مقام وقدرت شان ناشی از قرآن شناسی، یا به عبارت دیگر تسلط ایشان به علوم قرآنی است، در یکی از سخنرانی هایشان فرمودند: غیر مسلمان از حیوان هم بدتر است! اولاً مایه ی تأسف است که این «عالم ربانی وعلوم قرآنی!»، انسان اشرف مخلوقات را این چنین پست می شمارند. اما من راقم این سطور، از آقای احمد جنتی یک خواهشی دارم که کاملاً آسان و قابل اجرا است. همین امروز، آقای احمد جنتی، تمام وسائل خانگی و زندگی روزانه شان، چون اتوموبیل، سیستم جریان برق خانه مسکونی شان، تلفن، تلفن همراه، تلویزیون، رادیو، شوفاژ، کولر، یخچال، اجاق برقی، جاروی برقی، ماشین ظرفشویی و لباسشوئی، سیستم لوله کشی آب آشامیدنی شهری، حساب های بانکی و داروهای قولنج و کمردردش را که همه ناشی از کشف و اختراع علمی غیرمسلمانان هستند، و آقای احمد جنتی، آنها را از حیوان پست تر می دانند، به دور بیاندازند و از این وسائل استفاده نکنند. آنچه که برای آقای جنتی و خانواده اش خواهد ماند، فرش ایرانی، یک رشته تسبیح، و یک لولهنگ و یا آفتابه خواهد ماند که ساخت ایران و قم هستند. اگر قرآن دارای محتوای علمی به معنی علوم امروزه بشری بود، نه آیت الله احمد جنتی قرآن شناس چنین اظهار فضل می فرمودند، نه ملت های مسلمان در چنین فقر علمی و فرهنگی به سر می بردند.
آقای محمد خاتمی، دلیل اینکه شما روحانیون، چون آقای مرتضی رضوی می فرمائید که تمام علوم بشری، چه علوم تجربی و علوم انسانی در قرآن نهفته است و شما روحانیون فقط و انحصاراً از طریق زبان عربی، به این علوم آشنائی دارید، با تمام احترامی که به تمام ادیان و مقدسات دینی و شخص شما قائل هستم، هدف شما پوشانیدن عمق ناآگاهی تان از علوم امروزه ی بشری است، که دیگران خصوصاً توده بیسواد ملت نفهمند که شما روحانیون چقدر از واقعیت های زمان به دور هستید. اگر آیت الله خمینی به علوم بشری زمان خود آشنا بود، هرگز وعده آب و برق و اتوبوس مجانی و خانه های ارزان قیمت به ملت نمی دادند. شما خودتان، شاهد این ویرانی و بدبختی مملکت نبودید که ملت یک چنین کشور غنی، به خاطر عدم آگاهی مدیران مملکتی از واقعیت های جهان امروز، در فقر و بدبختی زندگی بکند که جوانان اش، فقط یک هدف دارند آن هم این که چگونه از این جهنم خلاص بشوند. اگر شما رهبران مذهبی و سیاسی مملکت از واقعیت های جهان امروز آگاه بودید، بزرگترین و باارزشترین سرمایه مملکت، یعنی قشر تحصیل کرده کشور را این چنین مفت و مجانی از دست نمی دادید که کشورهایی چون کانادا، آمریکا، استرالیا، اروپا، بدون کوچکترین هزینه، آنها را تصاحب بکنند.
این سئوال باقی مانده است که شاید شما و خوانندگان بپرسند پس محتوای قرآن چیست؟ قرآن چون تورات و انجیل، کتب مقدس میلیاردها انسان خدا باور و یکتاپرست، کتابی است مقدس و محترم، اما آیا محتوای این کتب، حاوی علوم و دانش های امروزی هستند که بتوان کشوری را در هزاره سوم، با 70 میلیون جمعیت،اداره کرد؟ جواب منفی است. محتوای کتب آسمانی ادیان توحیدی، که هر سه در یک بخش مشخص و محدود جهان خاکی و جغرافیائی نوشته شده اند، و ریشه مشترک دارند، شامل داستان های اساطیری، و آداب و رسوم و نحوه ی قضاوت و مجازات متخلفان و مقصران و نحوه معاشرت و قراردادها بین مؤمنان و غیرمؤمنان و پیروان سایر اقوام، خصوصاً اقوام مغلوب است. ریشه های این اساطیر و این نوع قضاوت ها و مجازات ها، از فرهنگ های بسیار قدیم، چون سومر، کلده، آشور، بابل و مصر، خصوصاً اقوام سامی آبیاری شده اند. مجازات سنگسار کردن، قطع اعضا، چشم در آوردن، گردن زدن و انواع شکنجه کردن ها در تورات وانجیل نیز وجود دارند. حتی این داستان را به حضرت عیسی نسبت می دهند، روزی آن حضرت از جائی می گذشت، دید می خواهند زنی را به جرم زنا سنگسار کنند. عده ای هیجان زده برای «رسیدن به ثواب آخرت» منتظر سنگسارکردن آن زن نگون بخت بودند. حضرت عیسی فرمود، اولین سنگ را آن کسی بیاندازد که در عمرش مرتکب گناه نشده است! آقای خاتمی، روحانیون حکومتی حاکم در طول 28 سال حکومت ولایت مطلقه فقیه هم می توانند چنین فتوائی بدهند، که اولین سنگ حکم سنگسار در ایران را، آن روحانی بیاندازد که در طول عمر مرتکب گناه نشده باشد؟ آیا داشتن چنین وجدان انسانی و دینی را شما در بین هم کسوتان تان سراغ دارید؟
آقای محمد خاتمی، حتماً جنگهای صلیبی به گوش شما آشنا است. منظور از بیان این بخش از تاریخ جهان اسلام در رابطه با جهان مسیحیت، تحریک جنگ های مذهبی نیست، درست برعکس، نگاهی بر تاریخ گذشته، جهت درک وقایع دنیای امروز است. در این جنگها، صلیبیون،9 بار با لشکرهای بسیار عظیم، به کشورهای اسلامی حمله کردند. اولین جنگ صلیبی در سال 1096 میلادی شروع شد و سه سال، یعنی تا سال 1099 طول کشید و آخرین این جنگها یعنی نهمین لشکرکشی صلیبیون در سال1274شروع شد و تا سال 1289 ادامه داشت. در نهمین لشکرکشی صلیبیون بر سرزمین های اسلامی، پاپ گرگوار دهم، در نظر داشت که با یک اتحاد نظامی با روم شرقی بیزانس، و مغولان حاکم بر ایران، بتواند اورشلیم و سرزمین های مقدس برای مسیحیان را از سلطه مسلمانان آزاد کند، اما صلیبیون در این تلاش موفق نشدند. گرچه هدف از جنگ های صلیبی، تسلط بر آب راههای تجاری شرق مدیترانه و تامین امنیت راههای تجاری دریائی بین هندوستان و چین از یک طرف (تامین تجارت ادویه و ابریشم) و بیزانس و اروپا از طرف دیگر بود، اما برای تحریک توده ناآگاه مردم مسیحی اروپا، به آن رنگ مذهبی داده بودند. آنچه که مسلم است، با وجود اینکه قدرت های بزرگ اروپائی آن زمان، انگلستان، فرانسه، آلمان و ایتالیا در این جنگ ها شرکت کردند، اما در نهایت نتوانستند بر مسلمانان غالب آیند.
آقای محمد خاتمی، شما روحانیون سیاسی(یا سیاست زده) حکومتی، چه در ایران و چه در جهان اسلام، آیا تاکنون از خود پرسیده اید که مسلمانان در جنگهای صلیبی، از چه چیزی برخوردار بودند که توانستند بیش از دویست سال در مقابل قدرت های عظیم اروپا مقاومت کنند و نگذارند دولتهای مهاجم برشرف و ناموس مسلمانان و سرزمین آنها مسلط شوند؟ و در مقابل، اروپائیان، چه نقاط ضعفی داشتند که با آنهمه تلاش، نتوانستند در اهداف خود موفق بشوند؟ و امروز 7 قرن بعد از آن تاریخ چرا مسلمانان در جهان، از اندونزِی تا مراکش، در چنان ذلت و فقر و عقب ماندگی علمی، اقتصادی، فرهنگی بسر می برند که حتی نیروهای مهاجم و متجاوز و اشغالگر بیگانه، چون در عراق، در جوار اماکن مقدس، به شرف و ناموس مرد و زن و کودک مسلمان تجاوز می کنند؟ امروز جهان غرب از چه قدرتی برخوردار است که مسلمانان از آن محروم هستند؟ مگر خدا و پیامبر و کتاب مسلمانان عصر جنگهای صلیبی، همان الله، حضرت محمد (ص) و قرآن مجید نبود؟ آیا شما و هم کسوتان شما تا کنون این سئوال را از خود کرده اید؟ آقای محمد خاتمی، بنا به نوشته مورخان صادق و غیر مغرض دنیا، در دوران جنگ های صلیبی، مسلمانان از لحاظ علمی، و دانش های واقعی، در تمام رشته ها، از مسیحیان جلوتر و پیشرفته تر بودند. دلیل برتری مسلمانان بر صلیبیون، در درجه اول به خاطر این دسترسی بر دانشهای زمان خود بود.
آقای محمد خاتمی، شما نمیدانید که چه دستهائی قرنها است جهان اسلام را از توسعه علمی باز داشته اند و عوض علوم و دانش های واقعی، یک مشت خرافات را بر جامعه اسلامی تحمیل کردند؟ با تمام احترامی که به شما دارم و وظیفه خود می دانم، یا در این باره ناآگاه هستید و یا نمی خواهید واقعیت را بیان کنید. وقتی که ایران به خاطر نداشتن علوم پیشرفته، خصوصاً علوم نظامی و سلاحهای آتشین در جنگ های ایران و روس که حضرات روحانیون ناآگاهانه از دنیای معاصر خود، اعلام جهاد دادند و باعث شکست نظامی و از دست دادن بخشی از کشور شدند، مرحوم عباس میرزا، تنها فرزند لایق و وطن دوست خانواده قاجاریه فهمید که تا روزی که ملت ایران در جهل و خرافات غوطه ور است، و به علوم جدید آشنائی ندارد، وضع این کشور بهتر از این نخواهد بود. وقتی که اولین محصلان اعزامی ایرانی برای کسب علوم واقعی جهان امروز به خارج رفتند، چه کسانی به نام دین و مذهب، از ورود دانشها و علوم جدید به ایران مخالفت خود را اعلام کردند؟ آقای محمد خاتمی، اگر دراین باره محققان همین امروز تحقیق بکنند و کتاب بنویسند، مثنوی هفتاد من کاغذ خواهد شد، و شما روحانیونی که علناً مانع گشایش مدارس جدید، خصوصاً برای دختران ایرانی بودید، می ترسم روسیاه شوید. در دوران سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، سازمان جهانی همیاری یهودیان (آژانس بین المللی یهود) نماینده ای به دربار شاه قاجار فرستاد و از ایشان تقاضا کرد که شاه اجازه دهند تا برای اقلیت یهودیان ایرانی مدارس جدید به سبک اروپائی برای تعلیم و تربیت و آشنائی آنان به علوم جدید باز شود. شاه قاجار این اجازه را برای این اقلیت دادند. بی جهت نبود که سالهای سال، پزشکان، دندانپزشکان و داروسازان، استادان علوم جدید، چون فیزیک، شیمی و ریاضیات، در دانشگاه ها از هموطنان محترم یهودی و مسیحی بودند. وقتی که مرحوم میرزا حسن رشدیه، شخصیت وطن دوست و آگاه، خواست چنین مدارس جدید را در تبریز برای فرزندان این آب و خاک باز کند، آقای خاتمی، این هم کسوتان شما، امام جمعه تبریز بود که یک مشت جوان ناآگاه و متعصب مذهبی طلبه را با چوب و چماق به مدرسه رشدیه فرستادند، و در و پنجره و میزو صندلی مدرسه را به نام دفاع از «اسلام ناب محمدی» شکستند و شخص مرحوم رشدیه را کتک زدند و مدرسه اش را بستند! آقای محمد خاتمی شما تاریخ وطن تان را نمی دانید یا نمی خواهید بدانید؟ آقای محمد خاتمی، شما دوست هم کسوتی دارید به نام حجت السلام محمد علی ابطحی، که خیلی به شما ارادت دارند، به هنر عکاسی هم تا اندازه ای آشنا هستند. اما باید یادآوری کنم که ایشان شانس آورده اند که در زمان معاصر زندگی می کنند که می توانند آزادانه در ایران عکاسی کنند. وقتی که در زمان ناصرالدین شاه هنرو صنعت عکاسی به ایران آمد، مسئولان مملکتی به روحانیون مراجعه کردند که حضرات فتوا بدهند که این شغل و حرفه حلال است یا حرام؟ حضرات فتوا دادند که چون در عکاسی، عکاس شکل و شمایل شخص را تولید می کند، همچنانکه مجسمه سازی و نقاشی صورت در اسلام حرام شناخته شده است، عکاسی نیز برای مسلمانان حرام است! سالهای سال عکاسان ایرانی، هموطنان ارمنی و یهودی بودند! از«برکت جهل ونادانی!» شغل تمیز عکاسی برای مسلمانان حرام بود، اما شغل کناسی، گه شوئی، خالی کردن چاه مستراح حتی چاه مستراح غیر مسلمانان توسط مسلمانان از برکت علم ودانش حضرات حلال بود!
آقای محمد خاتمی، شما بهتر از هرکس می دانید که ریشه این جهل و خرافات کجا است. برای اینکه از برکت همین جهل و خرافات عموم جامعه است که روضه خوانی که قبل از انقلاب، برای 5 تومان روضه مصیبت اهل بیت می خواند، امروز حاکمیت مطلق و اداره جامعه 70 میلیونی ایران را در دست دارند. بی جهت نیست که در نظام اسلامی، بالاترین قربانی را، زنان، دانشگاهیان، معلمان، روشنفکران، دانشجویان و کارگران ایرانی می دهند. شما آقای محمد خاتمی اگر این ها را نمی دانید، مایه تاًسف است.
آقای محمد خاتمی، یک نمونه کوچک هم ازتحولات علمی و تکنولوژیک دنیای غرب، که خود شاهد آن بودم، برای شما عرض میکنم، تا خودتان قضاوت کنید که ملت و مملکت را به نام دین به چه سیاهی و بدبختی می کشید.37 سال پیش وقتی که به خاطر حاکمیت استبداد محمد رضا شاه مجبور به ترک وطن خود شده و در فرانسه مقیم و مشغول ادامه ی تحصیل شدم، آن زمان، قطارهای برقی فرانسه با سرعت 120 کیلومتر در ساعت حرکت می کردند. امروز همین ترنهای برقی، با سرعت 330 کیلومتر در ساعت، در روی خطوط راه آهن حرکت می کنند.6 ماه پیش، راه آهن دولتی فرانسه قطارمسافربری را آزمایش کرد که با سرعت 515 کیلومتر در ساعت دها واگن مسافری را حمل می کرد. قرار است در 5 یا 6 سال آینده، این قطارها با این سرعت وارد خطوط مسافربری راه آهن این کشور بشوند. آقای محمد خاتمی یک لحظه فکر کنید که در عرض 37 سال، این کشوربیش از400 درصد، به عبارت دیگر بیش از چهار برابر بر سرعت ترن های خود افزوده است. این نمونه ایست که نشان می دهد جهان با چه سرعتی در حال تحول و تغییر است. مسلماً اغلب دانشمندان و مهندسان و مخترعان این ترن، خداباور و برای خود دین و مذهب دارند، اما برای اختراع این ماشین عظیم و پیدا کردن قوانین مکانیک، الکترونیک، مقاومت و الکتریسیته، هیچکدام از این مخترعان به تورات و انجیل و قرآن وسایر کتاب های دینی مراجعه نکرده اند. چون بهتر می دانند که دین و مذهب یک مقوله ایمانی و عقیدتی، و قوانین مکانیک والکترونیک، همچنین قوانین مدیریت کلان اقتصادی، سیاسی و دیپلماتیک، علم است و آنها را باید بعد از سالها و سالها تحصیل و تجربه آموخت. آن روحانی که می فرماید اقتصاد مال خر است، و آن دیگری می فرماید، غیر مسلمان از حیوان هم پست تر است و آن دیگری که می فرماید، وطن پرستی عین گاو پرستی است، برای این است که به علوم واقعی آشنائی ندارند. به همین جهت نیز همان اندازه که آگاهی علمی شان محدود است، برعکس به همان اندازه نیز کینه و نفرت شان به صاحبان علم و دانش نامحدود و وحشیانه می باشد و خوب می دانند که باید ملتی را در جهل و خرافات نگاه دارند، تا بتوانند بر گرده آنها سوار شوند.
آقای محمد خاتمی، در حالی که کشور فرانسه در طول 37 سال بر سرعت قطارهای برقی خود بیش از400 درصد افزوده است، جمهوری اسلام ناب محمدی در طول 28 سال حیات سیاسی و حاکمیت مطلق خود، در چه زمینه هایی پیشرفت داشته است؟ امیدوارم که انصاف را تا حد امکان رعایت بکنم. وابستگی غذائی کشور به واردات خارجی، اعدام و شکنجه دگراندیشان، فرار مغزها، افزایش اعتیاد به مواد مخدر، بیکاری، فحشا، (حتی بنا به مرکز مطالعات آسیب شناسی اجتماعی دانشگاه تهران سن فحشا به سن 11 سالگی سقوط کرده است!) قطع اعضاء و سنگسار بخشی از این واقعیت های درد و ننگ آور جامعه ایران امروز است. آقای محمد خاتمی، شما در مسندی نشسته بودید که ما مسلمانان شیعه مذهب می گوئیم مسند مولای متقیان حضرت علی بن ابوطالب است. و من از دهان شما روحانیون شنیدم که علی علیه السلام می فرمود: «وای برمن، که در دوران خلافت من، خلخالی را به ظلم از پای زن یهودی درآوردند» آن حضرت این سخنان را در جمع فرموده اند که بعد از 14 قرن به گوش شما و من نیزرسیده است. راستی آقای محمد خاتمی، به وجدان انسانی و دینی تان رجوع کنید، همان طوری که فیلسوف معروف انگلستان "جان لاک" می گوید و من نیز در بالای این مقاله به آن اشاره کردم،که «با هیچ قدرتی نمی توان از درون قلب کسی و وجدان دینی فردی آگاه شد»، به همین خاطر عرض می کنم و به خود شما ارجاع می دهم که آیا شما روحانیون که ادعا می کنید که پیرو امام علی هستید و28 سال است در ایران قدرت مطلق دارید، به فرمایش مولای متقیان باور دارید، یا برای شما یک نوع شعار و مردم فریبی است؟ اگر باور دارید، شماها به عنوان حاکمان حکومتی که در دوران حکومتتان در دارالخلافه تان، دخترک 11 ساله به خاطر فقر مالی و فرهنگی خود و خانواده اش، تن فروشی می کند، شما روحانیون حکومتی چگونه به چشمان فرزندانتان نگاه می کنید؟ زمانی که مولا علی می فرماید وای برمن که در دوران خلافت من، خلخالی را به ظلم از پای زن یهودی بیرون آوردند، اگر شما شیعه علی و پیرو آن امام هستید، باید در جمع ملت و از طریق رسانه های جمعی بگوئید«نفرین ابدی بر من که به خاطر بی لیاقتی و عدم آشنایی من به مدیریت کلان در زمینه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی، دخترکان مسلمان ایرانی را به خاطر فقر و بیکاری پدران و مادرانشان برای فحشا و تن فروشی به شیخ نشین ها قاچاق می کنند.» یا اینکه اصلاً به فرمایشات مولا علی باور ندارید، بلکه برای شما یک نوع تبلیغات و مردم فریبی است؟!
آقای محمد خاتمی، نمی دانم چقدر به تاریخ مسیحیت و فسادی که در دوره رنسانس در کانون قدرت آن یعنی درواتیکان وجود داشت، آشنائی دارید؟(رنسانس دوره ای از جنبش فلسفی و ادبی اروپا بود که از قرن پانزده شروع شد و تا نیمه ی قرن شانزدهم ادامه داشت). من در اینجا از این فساد و جنگ های مذهبی، که پاپ ها و پادشاهان مستبد، فقط و فقط برای ارضاء شهوت قدرت مطلق خود و طمع ثروت اندوزی، به ظاهر به نام حضرت مسیح و دفاع از دین، به راه می انداختند، دو نمونه ی کوچک می آورم که برای درک بحران بلوغ فرهنگی جوامع اسلامی امروز به ما کمک خواهد کرد.
خانواده ی "بورژیا"، درتاریخ اروپای قرن پانزدهم بسیار معروف است، درباره این خانواده، در ادبیات و تاریخ اروپا، کتاب ها و نمایشنامه ها و حتی فیلم های سینمائی بسیار متعددی ساخته اند. یکی از آثار نویسنده معروف فرانسه، ویکتورهوگو، نمایشنامه ایست به نام: "لوکرس بورژیا"، که در دنیا شهرت دارد و عمق فساد اخلاقی، مالی، و جنایات این خانواده ی به ظاهر مذهبی را نشان میدهد. از این خانواده، فردی با مقام پاپی، به نام "پاپ الکساندر ششم" به بالاترین مقام دینی رسید. همین «حضرت پاپ!» در فساد اخلاقی چنان معروف بود که فرزندان نامشروع متعددی داشت. یکی از این فرزندان، یا به زبان مرسوم در فرهنگ سیاسی مذهبی ایران امروز، یکی از این آقازاده ها، شخصی به نام "سزار بورژیا"، (César Borgia – متولد 1475، مرگ 1507) بود .حضرت پاپ، آقا زاده اش را در سن 16 سالگی که یک نوجوان بیش نبود، به مقام کاردینالی (معادل آیت الله در ایران امروز) رساند، اما برای آقازاده، مقام کاردینالی در 16 سالگی مقام کوچک و پیش پا افتاده ای بود، شهوت قدرت در این نوجوان حد و حدودی نداشت و از پدر بزرگوارش حضرت پاپ اعظم، نماینده خدا و حضرت مسیح و قادر مطلق در روی زمین! مقام بالاتری می خواست که پدر گرامی اش او را در 21 سالگی، به بالاترین مقام نظامی موجود در سازمان نظامی کلیسا (مثل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در ایران امروز)، به درجه سپهبد کلیسا (Capitaine général de L’Eglise) ، مفتخر کرد. آقازاده لباس روحانیت را کنار گذاشت و فرمانده کل سپاه کلیسا شد. "نیکولا ماکیاول"، محتوای کتاب معروف اش «پرنس» را از رفتار و کردار همین آقازاده سزار بورژیا، الهام گرفته است. این آقازاده پاپ اعظم، مظهر فساد اخلاقی، و رذالت و در قتل مخالفان اش بی نهایت سنگدل بود. نقشه ها و حیله هایش را در کمال هنرمندی از دیگران پنهان میکرد، اما از هیچکس نمی ترسید. مخالفانش را با لذت حیوانی خرد و له می کرد. عاشق شکار و عیاشی بود. مراسم فسق و فجور را حتی به محدوده حرم واتیکان نیز کشانده بود. برای پیش بردن اهداف حکومتی اش، رذل ترین اعمال را نسبت به توده ی مردم روا می داشت. حتی برای اتحاد سیاسی با سایر صاحبان قدرت، خواهرش، "لوکرس بورژیا"، را وسیله و مورد معامله قرار می داد. حتی نزدیک ترین افراد خانواده اش را برای اهداف سیاسی اش می کشت. اغلب کسانی که با این مرد بیمار، جانی و قاتل درمی افتادند، یا کشته می شدند و یا از ترس جان شان از کشور فرار می کردند.
این مرد قصی القلب و انتقام جو و با قدرت، در نهایت، در نکبت و بدبختی از این دنیا رفت. بعد از مرگ پدرش پاپ الکساندر ششم، حامیان و متحدان سابق اش او را رها کردند. سزار بورژیا در یکی از جنگها در اسپانیا، در محاصره نیروهای دشمن افتاد و در 32 سالگی از دنیا رفت. در حقیقت، داستان زندگی پر ماجرای سزار بورژیا، و زندگی فاسد پدرش، در کسوت روحانیت و در مقام پاپ، گویای جامعه فاسد ایتالیا و واتیکان فاقد اخلاق و معنویت بود که در آن صاحبان قدرت و ثروت، در شهری که تابع هیچ قانون و اخلاقیاتی نبود، «سپاه امر به معروف و نهی از منکر مسیحیت واتیکان» به ظاهر برای دفاع از مسیحیت و معنویت راه انداخته و دگراندیشان و مخالفان پاپ را کشته و جسد آنان را به رودخانه تیبر می انداختند، وهمین پاپ ها و کاردینالهای فاسد آن عصر، برای مردم فریبی، تکیه کلامشان، سخنان حضرت مسیح و انجیل مقدس بود!
دومین نمونه از سیاست تشنگان قدرت و طماعان ثروت در لباس روحانیت و سلطنت در اروپای قرن شانزدهم، خانواده ی ایتالیائی تبار مدیسی(Medici) بود. این خانواده در طول دو قرن از طریق تجارت و بانکداری، به ثروت و شهرت رسیدند و با ازدواج با شاهان فرانسه و اشرافیت معروف اروپا، و با نزدیکی با قدرت مذهبی کلیسای واتیکان و پاپ ها، وارد تاریخ شدند و بعضی از آنها حتی به مقام پاپی نیز رسیدند. تظاهر به دین و وفاداری به مذهب کاتولیک این خانواده، تا به راه انداختن جنگ های خونین مذهبی پیش رفت. در حقیقت این تعصب و تظاهر مذهبی جز مردم فریبی و حفظ قدرت و ثروت نبود. این جنگها بیش از دو قرن، بخشی از اروپا را به خاک و خون کشید. قتل عام "سن بارتلمی"(Saint-Barthélemy) در فرانسه که بنا به نوشته مورخان شش ماه طول کشید و منجر به کشته شدن بیش از13000 انسان بی گناه شد، نمونه ددمنشی این متظاهران به دین و مذهب بود. در خانواده سلطنتی فرانسه، از شاخه بوربن، در سال 1535، فرزندی به دنیا آمد که بعدها به نام هانری چهارم، از سال 1589 تا 1610 در فرانسه سلطنت کرد. این پادشاه، نسبت به سایر پادشاهان، یک فرق داشت که برای سایر تشنگان قدرت و شیفتگان ثروت، غیر قابل تحمل بود. فرق هانری چهارم در این بود که مادرش پیرو مذهب پروتستان بود، اما قبل از آنکه هانری چهارم به پادشاهی برسد، شارل نهم و هانری سوم، که فرزندان هانری دوم، پادشاه فرانسه، و از مادر کاتولیک به ظاهر متعصب، کاترین دو مدیسی بودند، هرکدام به ترتیب، شارل نهم از 1560 تا 1574، وهانری سوم از 1574 تا 1589، سلطنت کردند، اما بنا به نوشته مورخان، در واقع این کاترین دو مدیسی، ملکه بیوه و معروف بود که فرانسه را اداره می کرد.(مثل مهدعلیا مادر ناصرالدین شاه عامل قتل بزرگ مرد تاریخ معاصر ایران امیر کبیر)
همین کاترین دو مدیسی، با درک این واقعیت که بعد از مرگ فرزندش، هانری سوم، که اولادی از خود به جای نگذاشته بود، این امکان وجود دارد که سلطنت به شاخه بوربن و هانری چهارم، با تربیت پرتستانتیسم برسد و با وجود اینکه قبلاً نیز بعد از دهها سال جنگ های مذهبی بین کاتولیک ها و پروتستانها، معاهده صلح و آشتی به نام معاهده صلح "سن ژرمن" در سال 1570 امضاء شده بود، با یک طرح بی شرمانه دربار و همکاری کاترین دو مدیسی، یکی از شخصیت های مهم کاتولیک فرانسه را به قتل می رسانند و در ظاهر پروتستانها را به این قتل متهم می کنند! این بار دربار فرانسه با همکاری "پاپ گرگواری سیزدهم"، مردم ساده و ناآگاه کاتولیک مذهب فرانسه را تحریک و تهییج کرده و با شعار :«مرگ بر پروتستان ها، وای دین و مذهب از دست رفت» به خیابان ها و کوچه ها می کشند و همانطوری که اشاره شد، شش ماه تمام، بار دیگرعفریته جنگ های مذهبی، مملکت را به خاک و خون می کشد. ننگ آور اینکه همان پاپ گریگوار سیزدهم، برای گرامی داشت این فاجعه غیرانسانی، دستور ضرب سکه طلائی می دهد که در آن «تصویر قهرمانان این جنایت» حک شده است و این سکه ها را می توان در موزه های معتبر اروپا، امروز هم مشاهده کرد.
آقای محمد خاتمی، منظور از بیان مختصر این وقایع تاریخی اروپا، و این جنگ های مذهبی خونین، تدریس تاریخ برای یک شخصیت سیاسی - مذهبی هم وطنم نیست. برای اینکه، همین جنایت ها، همین قتل و غارت ها، به نام دفاع از دین، قرنها است که در کشورهای مسلمان، اتفاق افتاده و همین امروز هم اتفاق می افتد. در حال حاضر، کشور عراق توسط قدرت های بیگانه خارجی، به زور اسلحه اشغال شده است. اشغالگران، حتی به شرف و ناموس زن و مرد و کودک عراقی تجاوز می کنند، اما عوض اینکه رهبران دینی و مذهبی مسلمانان، چه سنی و چه شیعه، در یک اتحاد و همبستگی ملی و میهنی، وطن شان را از یوغ بیگانگان آزاد کنند، برعکس، کشتن همدیگر را حلال دانسته و یک وظیفه دینی قلمداد می کنند! در وطن بلاکشیده ما، که امروز از هرطرف مورد محاصره نظامی قدرت های استعماری بیگانه و متحدان منطقه ای آنها قرار گرفته است، هنوز هم شما روحانیون حکومتی، فقط و فقط برای اهداف سیاسی تان، برای تحکیم قدرتتان و در نهایت برای ازدیاد ثروت تان، به طبل اختلافات مذهبی شیعه و سنی می کوبید، و نظامی را در طول 28 سال بر ایران حاکم کرده اید که ایرانیان را به گروه های ایرانی درجه یک، درجه دو، درجه سه و درجه چند تقسیم کرده اید، و آیت الله احمد جنتی علناً از این سیاست غلط و تنگ نظرانه در رسانه های دولتی دفاع می کند و چند ماه پیش نیز با این جمله «البته که ایرانی درجه یک و درجه دو وجود دارد ...» از این سیاست ایران بر باد ده دفاع کرد. راستی آقای محمد خاتمی، با دیدن وضع اسف بار ملت های مسلمان، در سراسر گیتی، شما رهبران مذهبی این ملتها، کی می خواهید واقعیت ها را درک بکنید؟ آیا 7 قرن کوبیدن بر طبل جهل و خرافات بس نیست؟
سئوال پنجم – آقای محمد خاتمی، شما و دوستانتان به ظاهر«جریان اصلاح طلبی» در دستگاه حکومتی ایران به راه انداخته اید. شما می خواهید چه چیزی را درنظام ولایت مطلقه فقیه اصلاح بکنید؟
آیا می خواهید قرآن، شریعت محمدی، فقه جعفری را اصلاح بکنید؟ یا اینکه می خواهید دین یا مذهب تازه ای را در جامعه ایران ترویج بکنید؟ مگر دین و مذهب حاکم در ایران، همان مذهب و دینی نیست که شما و هم کسوتان شما در حوزه های دینی تحصیل می کنند و عمری را برای آموختن آن می گذرانند؟ دین و مذهب شما، با دین و مذهب رقبای سیاسی شما، چون آیت الله احمد جنتی، آیت الله مصباح یزدی، چه فرقی دارد؟ شاید بر این باور باشید که اسلام واقعی را این حضرات اجراء نمی کنند. آقای محمد خاتمی، این اصطلاح «اسلام واقعی» از دوران نوجوانی ام به گوشم آشنا است. روحانیون و بعضی از«روشنفکران مذهبی» همیشه در انتقاد از جامعه و نظام حکومتی، این جمله باسمه ای را به میان می کشیدند که «...اگر اسلام واقعی در جامعه حاکم باشد، تمام مشکلات جامعه حل می شود ..» عجب! این اسلام واقعی کجا حاکم است؟ در عربستان؟ در اندونزی؟ در مصر؟ در مراکش؟ در پاکستان؟ آخر قدم جلو بگذارید، شما روحانیون بفرمائید که این اسلام واقعی در کدام نقطه ی دنیا حاکم است؟ آیت الله خمینی در اثر معروف خود"توضیح المسائل" که سالها قبل از انقلاب 1357 نوشته بودند، چنین می فرمایند: «اگر فقط یکسال، حدود و دیات (جمع دیه اسلامی و شرعی) اسلامی در مملکت اجراء شود، ریشه تمام این دزدی ها و بی ناموسی ها خشک می شود. – نقل به مفهوم».
آقای محمد خاتمی، 28 سال است که حدود و دیات اسلامی، از برکت اسلام ناب محمدی آیت الله خمینی، در مملکت اجرا می شوند. دستگاه قضائی اسلامی، شلاق می زند، دست و پا قطع می کند، سنگسار میکند، چشم در می آورد، اعدام و شکنجه می کند، نفی بلد میکند، اما خودتان شاهد هستید که ظلم و فساد، بیعدالتی، فحشا، اعتیاد و بیکاری حتی به نسبت جمعیت فعلی ایران، به مراتب بیشتر از زمان رژیم سابق است! راستی آقای محمد خاتمی، شما چه چیزی را می خواهید اصلاح بکنید؟ اگر برنامه سیاسی دارید، چرا قبل از انتخابات، مثل رسم و رسوم کشورهای پیشرفته، و با نظام دموکراتیک دنیا، آن برنامه سیاسی تان را در نسخه های چند میلیونی در اختیار ملت نمی گذارید که توده مردم با برنامه های سیاسی، اقتصادی و اجتماعی شما آشنا شوند و مثل اوایل انقلاب، فریب نخورند که چگونه آیت الله خمینی وعده ی آب و برق و اتوبوس مجانی، و خانه های ارزان قیمت به ملت داد که تا امروز ملت در انتظار اجرای عملی این وعده ها هستند! آقای احمدی نژاد وعده داده بودند که پول نفت را بر سر سفره ها خواهند آورد، ولی در عمل جیره بندی فرآورده های نفتی را بر سر سفره آوردند!
آقای محمد خاتمی، جنبش اصلاحات دینی در اروپا، که به پروتستانتیسم معروف است، برای اولین بار، یک جنبش اعتراضی علیه استبداد و فساد دینی، اخلاقی و مالی حاکم در بطن جامعه روحانیت بود، که شرح مختصر آنرا در بالا ذکر کردم. بانی این جنبش دینی، کشیش معروف آلمانی، "مارتین لوتر" (تولد 1484- مرگ 1546 Martin Luther) بود. لوتر، اولین اقدامی که علیه قدرت مطلق پاپ های واتیکان کرد این بود که انجیل را به زبان آلمانی ترجمه کرد و گفت: خداوند زبان فرزندان خود را می فهمد، و این توده ملت است که باید با خواندن انجیل در زبان خود از محتوای آن آگاه بشود. او در سال 1517 با چاپ و انتشار 95 مسئله دینی، دین فروشی پاپ ها را رسماً افشاء کرد. آقای محمد خاتمی، ولو اینکه دین فروشی پاپ ها با دین فروشی رایج در جوامع اسلامی چندان فرق ندارد. شاید به این موضوع دین آگاه نباشید. پاپ ها که همیشه متحد پادشاهان و اشراف ثروتمند بودند، در مقابل دریافت مبالغ کلان، از شاهان و ثروتمندان، بهشت و نقاط بسیار زیبای آن را، بمانند بنگاه های معاملات ملکی، از روی نقشه پیش فروش می کردند و به علاوه تضمین می کردند که با پرداخت فلان مبلغ به کلیسا، خداوند گناهان شما را خواهد بخشید. همین کاری که شما روحانیون مسلمان، با عنوان پاک سازی اموال حرام، یا فروش نماز و روزه برای مردگان انجام می دهید. لوتر، این نوع حقه بازی ها را افشاء کرد و گفت: خداوند دکان دین فروشی و بهشت فروشی باز نکرده است، هر فردی در هر مقام و منزلت، در مقابل اعمال خود، در دادگاه الهی مسئول است. همان چیزی که در آیه شریفه قرآن چنین آمده است: الیوم لا تنفعل مال، لا ابنون .(در روز قیامت، مال و آبا و اجداد شما، به داد شما نخواهند. شما در برابر خدا و اعمالتان مساوی و مسئول هستید. سید بودن، در دادگاه عدل الهی امتیاز نیست.)
این افشاء دینی فروشی پاپ ها با این جرأت، مسلماً خوشایند پاپ ها نبود. همین پاپ ها، حکم ارتداد، ناصبی، ملحد، مهدورالدم بودن مارتن لوتر را صادر کردند. همین داستان، در وطن بلاکشیده ما، تا کنون، دامن دگراندیشان را فرا گرفته است. تا یک روشنفکری، ولو روشنفکر دینی، و یا غیر دینی، مخالف میل حضرات روحانیون عالی مقام حکومتی حرفی بزند و کتابی، یا مقاله ای بنویسد، داد و فریاد وا اسلاما و دسته های طلبه های چماقداران حرفه ای، با شعار "اعدام باید گردد، نابود باید گردد" به راه میافتند! همین اصلاحات دینی، که در نهایت موجب پیدایش مذهب پروتستانتیزم در اروپا شد، مدت بیش از دو قرن، اروپا را در جنگهای ویرانگر مذهبی فرو برد. این تلاش و مبارزات بی امان و صادقانه فلاسفه عصر روشنگری بود که بالاخره به انقلابات سیاسی، انگلستان (1688- 1648 میلادی)، انقلاب و جنگ های استقلال طلبانه ملت آمریکا(1778)، و انقلاب کبیر فرانسه (1789) منجر شد که در این سه انقلاب، علناً رهبران انقلابی و سیاسی، به این درک و شعور سیاسی رسیده بودند که برای ایجاد و استقرار یک نظام دموکراتیک، جدائی دین از سیاست، به عنوان یک اصل اساسی، باید در قانون اساسی کشور قید شود. آقای محمد خاتمی، به عنوان یک انسان دموکرات و آزادیخواه، با تمام احترامی که از جنبه احترام به کرامت انسانی شما و هم کسوتان و هم فکران شما دارم، نه شما "مارتین لوتر" هستید، و نه اصلاح طلبی شما و هم فکران شما، می تواند ایران و جامعه ایران را از این بن بست سیاسی، در این مرحله تاریخی، که حتی دشمنان قسم خورده این آب و خاک، در فکر تجزیه و تکه تکه کردن این مملکت هستند، از این ورطه هولناک نجات بدهند. من هرگز عادت ندارم حرف مفت بزنم، و اگر هم چیزی ندانم، خجالت نمی کشم که حتی در بزرگترین میدان شهر علناً با صدای بلند فریاد بکشم، ای مردم، به من کمک کنید، من این مسئله را نمی دانم، و به مصداق ضرب المثل فرانسوی که می گوید: مردم به من کمک کنید که حداقل نادان از این دنیا نروم (بلانسبت از شما و هم کسوتان شما که هزار ماشاالله مسئله آموز صد مدرس هستید). در این رابطه مثال زنده ای از بطن تاریخ انقلاب 1357، به رهبری آیت الله خمینی می آورم. چه کسی، به آیت الله خمینی، به اندازه برادر بزرگوارش آیت الله مرتضی پسندیده، نزدیک تر بود؟
این جا، هدف تائید و دفاع از قضاوت های مرحوم آیت الله مرتضی پسندیده، و محکوم کردن کسانی که ایشان در این نامه با نام و نشان، ازآنها یاد میکند، نیست. من هرگز به خود اجازه نمی دهم که درباره موضوعی که کوچکترین آگاهی از آن ندارم، قضاوت کنم. مسلماً تاریخ ملت ایران، قضاوت خود را خواهد کرد و چه بسا نیز تاکنون قضاوت کرده است. موضوع و اصل مطلب در این جا است که دو برادر، هر دو دارای تحصیلات دینی، تا بالاترین درجه هستند، یکی فردی است روحانی و فعال سیاسی، و آن دیگری، فردی است که جنبه روحانیت اش، بر جنبه سیاسی اش می چربد. آنهایی که از نزدیک این دو روحانی را سالهای سال می شناختند، همه به نزاکت اخلاقی، و بی توجهی به مال و ثروت این دو شخص اعتقاد راسخ داشتند. سئوال این جاست، چه عللی باعث شدند که برادری چنین دل شکسته از برادرش گلایه می کند و آرزوی مرگ خودش را می طلبد؟ اگر از آن ابتدای پیروزی انقلاب، سطح شعور و آگاهی جامعه و رهبران سیاسی- مذهبی ملت در حدی بود که به طور روشن و آشکار، جدائی دین از سیاست، که یکی از خواسته های آیت الله پسندیده بود، و در عین حال نیز، از اصول مسلم و پایه ای در قانون اساسی نظام های دموکراتیک جهان نیز است، در قانون اساسی ایران نیز گنجانیده می شد، و به طور کامل، استقلال سه قوه ی قضائیه، اجرائیه، مقننه، کاملأ با دقت اجرا می گردید، آیا این احتمال وجود داشت که دو برادر، تا این حد از هم دل شکسته بشوند، و یکی چنین رنجنامه ای بنویسد و در اختیار افکار عمومی جامعه بگذارد؟ و مملکت و ملت هم در چنین وضع بدون برنامه و بدون آینده قرار بگیرند؟
سخن اینجا، اختلاف دو برادر نیست، بلکه درست برعکس، کنکاش و دقت در طبیعت قدرت است، خصوصاً اینکه قدرت، قدرت مطلق است و به نام دین بر جامعه حکم می راند، و احدی جرأت انتقاد از آن را ندارد، ولو اینکه برادر رهبر انقلاب باشد. پاشنه آشیل قدرت های استبدادی، خصوصاً استبدادهای مذهبی، در همین نکته است. قدرت از شیفتگان خود یک هیولا می سازد. در تاریخ ایران، چند تن از پادشاهان، برای حفظ تاج و تخت خود، فرزندان و نزدیکان خود را نابود کردند؟ "ژوزف استالین"، برای حفظ قدرت مطلق خود،80 درصد از بهترین رفقای حزبی و اعضای کمیته مرکزی حزب بلشویک و همرزمان لنین و خودش را به جوخه اعدام سپرد. درست است که شخصیت ها در تاریخ نقش دارند، ولی این شخصیت ها را نیز نظام های حاکم میسازند. چرا بعد از رحلت حضرت محمد(ص) همان یاران و فرزندان و نزدیکان پیامبر برای رسیدن به قدرت، حتی به فرزندان آن حضرت رحم نکردند، در حالیکه هرکدام، خود را مسلمان واقعی می دانستند؟ چه فرقی بین اسلام آیت الله خمینی، با اسلام آیت الله پسندیده، آیت الله شریعتمداری و آیت الله حسینعلی منتظری وجود داشت؟ برای جواب، لازم است که اول نامه آیت الله مرتضی پسندیده را با دقت مطالعه بکنیم، و بعداً به ماهیت فلسفی قدرت مطلق، نظری بیاندازیم.
نامه ی آیت الله پسندیده، برادر آیت الله خمینی به وی، در تاریخ 15 مرداد 1362.
ناله ها از هرسو به گوش می رسد و نفرینش به ارباب عمایم، عالمی را گرفته است. بر اساس آنچه هر روز مشاهده می کنیم و آن چیزهائی که به گوش ما میرسد و خودمان احیاناً در جریان آن قرار می گیریم، مردم هر ساعت دست به آسمان دارند و آرزوی بازگشت اوضاع گذشته را می کنند. آیا این ناله ها را شما می شنوید؟ یا ماشاالله با حصاری که دور شما کشیده اند، شما هم حکایت آن چوپان را دارید که گرگ به گله اش زده بود ولی او بی خبر مشغول دوشیدن میش مورد علاقه اش بود و هیچ از جای نجبید، تا لحظه ای که گرگ سراغ خودش آمد. اول میش او را به پنجه درید، بعد هم خودش را. روزی که در خمین و به دستور حزب جمهوری و با تمهید و توطئه ای که گمان ندارم بدون اطلاع شما بوده، عمامه از سر من کشیدند و از هیچ اهانتی ابا نکردند، من ذره ای گلایه نکردم که روزگار جدمان پیش چشم بود.
روزی که آن سید بیچاره را که فقط قصد خدمت داشت و خود شما صد بار گفته بودید که از فرزند به من نزدیکتر است، با آن افتضاح از ریاست جمهوری خلع کردند و یک بدبخت بدعاقبت را که اداره یک کاروانسرا هم از عهده اش برنمی آید، به ریاست جمهوری این مملکت بزرگ و معتبر تعیین کردند، به شما گفتم، این شیاطین قصد دیگری دارند و می خواهند از این عروسک برای اجرای مقاصد خود استفاده کنند، اما شما به جای گوش دادن به این حرفهای مصلحانه رو در هم کردید و حتی حرمت برادر بزرگ را هم رعایت ننمودید. من که مثل عقیل بن ابوطالب، مال و جاه و مقام نخواسته بودم که شما حکم به داغ کردن دلم دادید، و سر پیری، اهانتی به من روا داشتید که در زمان شاه هم کسی جرأت اعمال آن را نداشت.
روزی که دستور دادید همه صندوق ها را با نام علی خامنه ای باز کنند، من و دو سه آدم دلسوز، که حداقل یکی شان یعنی شیخ علی آقای تهرانی، بیست سال شاگرد خاص و مورد محبت شما بود، به شما نوشتیم که این انتخاب ایران را بر باد می دهد، گوش نکردید و حالا می بینید، آنچه نباید می دیدید. این همه خونها ریخته شد، این همه جنایات وقوع پیدا کرد، که از ذکر آن به خودم میلرزم، که مبادا قطره ای از این خونها به سبب اخوت (برادری) من و شما، دامن مرا بگیرد، برای اینکه شما به جای گوش سپردن به آنها، که هم به اسلام و هم به ایران علاقه مند بودند، گوش به شیاطین دادید.
شما چگونه بر مسند ولایت می نشینید؟ به آدمهائی بدنامی مثل رفسنجانی و مشکینی و صانعی و جلادانی مثل شیخ بدکاره گیلانی و موسوی تبریزی، و دهها آدم خبیث و بد عهد را قدرت و مقام می دهید، و آن وقت سادات عالیقدری را مثل حاج آقا حسن قمی و سبط آن افتخار ازلی تشیع، حاج حسین قمی طاب ثراه، و آقای حاج سید کاظم شریعتمداری، مرجع بر حق شیعه مولا علی را به آن خفت، خانه نشین می کنید، و مرجعیت را از آنها سلب می کنید، آز آنها که خود با اشک و ناله های من، بیست سال پیش، حکم مرجعیت شما را امضاء کردند و به شاه دادند، تا از آزار و توهین به شما ممانعت شود. شما خود بهتر از هرکسی می دانید، که من از ابتدا با مداخله روحانیون در امور کشوری و لشگری مخالف بودم و به شما گفتم، وقتی ما مصدر کار شویم، اگر کارها مطابق خواست مردم نباشد، همه نفرت متوجه ما خواهد شد و در نهایت، اسلام ضرر خواهد دید. آیا امروز نتیجه ای بجز این حاصل شده است؟ این مردمی که در راه اسلام از جان می گذشتند، و در زمان شاه از فکلی و بازاری و دانشجو و زن شعایر دینی را محترم می داشتند، امروز نه به دین توجهی دارند و نه برای شعایر دینی ارزش قائلند. آنها می گویند، اگر دین این است، که اولیا جمهوری اسلامی اعمال می کنند، بهتر است که ما کافر باشیم و اصلاً اسم مسلمان روی ما نباشد. با سیاست های غلط ، جمعی منبری و مدرس را که از اداره ی خانه خودشان هم عاجزند، امروز ایران به نهایت ذلت و خواری در دنیا افتاده است. حتی یک دوست برای ما باقی نمانده است. من با چند روحانی شیعه پاکستانی اخیراً حرف می زدم، آنها از وضع ایران گریه می کردند و می گفتند، در کشور ما سابق، شیعه مقام وارزشی داشت ولی حالا ما تا اسم تشیع را می آوریم، می گویند لابد مثل ایران .
آقای حاج آقا صدر به من می گفت، مردم لبنان که درغیبت آقا موسی صدر چشم به ایران داشتند، امروز خیلی از ایران زده شده اند. این چه معنا دارد، که ما اسلحه از اسرائیل بخریم و بعد، از جنگ با اسرائیل و تحریر جنوب لبنان سخن بگوئیم.
بنده در مورد جنگ و مسائل آن حرف نمی زنم، که خودش مثنوی هفتاد من کاغذ است، فقط می گویم آیا به گوش شما نمی رسد که بعضی از نورچشمی ها، چه دست اندازی ها به بیت المال مسلمین به اسم جنگ و کمک به جنگ زدگان کرده اند؟ بیش از 3 ماه است بنده برای دیدن شما وقت خواسته ام ولی دفتر شما مرتب می گویند وقت ندارند. آنوقت هر روز ملای فلان ده و دادستان فلان قصبه را به حضور می پذیرید. چون لابد به جز مدح و ثنا نمی گویند، و بدبختانه، شاید خداوند تبارک به من لسان مداحی نداده، حتی باید از برادرخود محروم بمانم.
بنده گمان دارم که با ارسال این نامه لابد تضییقات و گرفتاریها برای ما بیشتر خواهد شد، ولی چون چند روزی است که حس میکنم، هر لحظه ممکن است که حق تعالی آرزویم را اجابت کند و اجازه ترک این جهنم فانی راعنایت فرماید، لذا به عنوان وصیت یا توصیه و یا خداحافظی برادری با برادرش این جملات را نوشتم. شما وصیت نامه می نویسید و برای خود جانشین تعیین میکنید، پس چرا اسمش را نمی گذارید سلطنت اسلامی، به جای جمهوری اسلامی، مگر رسول اکرم جانشین توی وصیت نامه تعیین کرد؟ بجز اینکه مولا علی را که معصوم و منتخب الهی بود، به مردم عرضه داشت. شما کدام معصوم را در اطرافیانتان می بینید؟ شیخ علی منتظری را که به اندازه یک مدرس ساده هم قدرت درک و فهم ندارد؟ شیخ علی مشکینی را، که کراهت نفس او از منظرش هویدا ست؟ بله کدام معصوم را دیده اید؟
14 قرن مردم تشخیص می دادند که کدام مرجع اعظم است و کدام یک از علما قابل احترام و اعتماد. حال روزنامه ها یک روزه یک شیخ را یک روزه آیت الله العظمی می کنند و دیگری را افقه الفقها..آن شیخ گیلانی، جلاد آیت الله می شود، و دسته دسته، ثقة الاسلام و حجة السلام، از کارخانه ی حکومتی بیرون می آید. اسمش را گذاشته اند: حکومت جمهوری اسلامی و مسرورید که حکم خدا را در زمین اجراء کرده اید.
خوشا به سعادت آنها که همان روزهای نخست رفتند و این روزها را ندیدند. من نیز دیر و زود می روم و تنها وحشتم برای شماست. خداوند همه را به راه راست هدایت کند.
25شوال 1403 قمری .قم – مرتضی پسندیده
(ماًخذ http://setad.org/tablo/pajohesh/asnad/pasandide/new_page_2htm)
آقای محمد خاتمی،
یک لحظه روی این نامه مکث بکنیم، اگر به تاریخ این نامه دقیق بشویم، خواهیم دید که این نامه را، آیت الله پسندیده به برادرش آیت الله خمینی، درست چهار سال و شش ماه و بیست و سه روز بعد از استقرار «جمهوری اسلامی ناب محمدی» نوشته است. امروز بیش از بیست و هشت سال و نیم از حاکمیت ولایت مطلقه فقیه در ایران می گذرد. اگر قرار بود که شخصیت هائی، چون آیت الله پسندیده، درباره کارنامه شکست های اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، و حاکمیت یک دستگاه مافیای قدرت و ثروت بنویسند، شاید صد جلد بیشتر کتاب می نوشتند، چنانچه تا کنون نوشته اند. اما این سئوال پیش می آید، آیا این نوشته ها، در بازسازی و اصلاحات ساختاری و بنیادی نظام، تاًثیرگذار بودند، یا خواهند بود؟ مسلماً جواب منفی است. چه بسا هم انسان های دلسوز، و طن دوست و خدمتگزار، ولو درصد محدودی، در بطن نظام وجود داشته باشند. اما از آنجائی که پایه این نظام، بر مبنای خردستیزی و تبلیغ جهل و خرافات گذاشته شده است، این نظام و یا هر نظام دیگری، با این خصوصیات، هرگز قابل اصلاح نیستند. ممکن است، دلیل بخواهید که چرا اصلاح پذیر نیستند؟ برای جواب، به یک بحث فلسفی وارد می شویم.
کسانی که به دانش هندسه در حد دوره راهنمائی آشنائی دارند، میدانند که مجموع زوایای یک مثلث 180 درجه است. این اصل هندسی با استدلالات قوی، ثابت شده و در نهایت به یک واقعیت علمی جهان شمول تبدیل گردیده است. ما برای اثبات یک قضیه، به یک قالب استدلالی احتیاج داریم، و این قالب استدلالی، برای علوم مختلف، چون فیزیک، شیمی، ریاضیات و حتی علوم انسانی، درعین حال که مختلف هستند، ولی در نهایت، ما را به یک واقعیت علمی می رسانند. این واقعیت علمی، در علم شیمی، یا هر علم دیگر، تبدیل به قانون جهان شمول می شود . در تاریخ نگاری، که بخشی از علوم انسانی است، مورخان نیز یک قالب استدلالی طرح می ریزند و وقایع تاریخی را، با ذکر علتها و معلولها، در آن قالب استدلالی قرار می دهند، و درنهایت به وقایع تاریخی یک استدلال علمی سوار می کنند، که نه تنها باب هرنوع انتقاد نظری و استدلالی بر آن باز است، بلکه برای تکمیل شناخت علمی از تاریخ ، مورخان این انتقاد را نیز با طیب خاطر می پذیرند. در صورتی که در مقوله دین و مذهب، نه تنها این چنین نیست، بلکه هیچ فرد صاحب نظر، حق انتقاد و بیان عقیده را ندارد. اگر به تاریخ اسلام ، و یا تاریخ هر دینی توجه بکنید، این تواریخ، بر مبنای استدلالات عقلی، که در نهایت به به یک واقعیت علمی منتهی شود، نوشته نشده است. بلکه فقها وعلمای دین، از قبل، قالبی می آفرینند برای واقعیت و تشریح آن، که با خود واقعیت آنچنان که اتفاق افتاده است، کاملاً فرق دارد. به عبارت دیگر، این قالب آفرینی، در نهایت هدف اش، سنت آفرینی است. به همین جهت، شخص باید بر آن ایمان و اعتقاد داشته باشد، و هرگز نمی تواند بر آن واقعیت و آن سنت و ایمان دینی انتقاد بکند، و یا دید انتقادی داشته باشد. از آنجائی که جوامع بشری به طور دائم در حال تغییر و تحول هستند، لذا واقعیت سنتی و دینی، به طور دائم، از تفسیر واقعیت های عقلی و استدلالی وعلمی دور می ماند، و چون مدافعان واقعیت های سنتی و دینی، جواب علمی و استدلالی ندارند، یا به حال انزوا، دور از واقعیت های جامعه، به دیرو صومعه ها پناه می برند، و یا اینکه احساس می کنند که جهان علم و استدلالات، به دشمنی علیه آنان برخاسته است، لذا حالت تهاجمی علیه متفکران و صاحبان علم و دانش می گیرند. انقلاب فرهنگی، تصفیه دانشگاه ها، اخراج و اجبار به مهاجرت استادان و فرار مغزها، قتل روشنفکران و دگراندیشان، نمونه این حالت تهاجمی پیروان واقعیت های سنتی و فقه های حکومتی هستند که جز اندیشه ها و باورهای ایمانی خود، هیچ فکر واندیشه و منطق عقلی را نمی توانند بپذیرند. خصوصاً از روزی که قدرت مطلق حکومتی را، با امکانات مالی و قوه قهریه در دست دارند، صدای هر منتقدی را خفه کرده و نه تنها، قلم اش را می شکنند، حتی قلم پایش را نیز خرد میکنند. *
این رفتار، ناشی از تحمیل باورهای سنتی در قالب از پیش ساخته شده، برای جای دادن واقعیت های دینی و ایمانی، به مرور تبدیل به فرهنگ رفتاری جامعه می شود، و در ذهنیت و حافظه جمعی جای می گیرد، و حتی حوادث تاریخی در حال شکل گیری در جامعه را تحت تأثیر قرار میدهد. و چه بسا، این رفتار احساسی دور از عقل و منطق و علم و تجربه، جامعه زیر فرمان رهبران دینی، را به اضمحلال و بدبختی می کشد. نمونه تاریخی آن در زمان جنگ عراق علیه ایران، آیت الله خمینی به عنوان فرمانده کل قوا، که فاقد هر گونه دانش نظامی، سیاسی، اقتصادی و دیپلماسی بود، فقط و فقط ، برگرفته از فرهنگ شهادت طلبی در مذهب و سنت شیعه، این جنگ را، حتی بعد از فتح خرمشهر، و پیشنهاد پرداخت غرامت از طرف دولتهای متحد عراق، ادامه داد و باعث کشت و کشتار و ویرانی و بدبختی دو ملت مسلمان شد. اگر شعارهای آن روز جنگ را به خاطر داشته باشید، یکی از آنها، که دارای بار سمبولیک است، چنین بود "راه قدس از کربلا می گذرد!" به عبارت دیگر، برای آزادی قدس، باید مثل حضرت حسین(ع) شهید شد، تا راه قدس آزاد شود! اما نه کربلا گرفته شد و نه قدس آزاد گردید، در مقابل هزاران جوان ایرانی شهید و معلول شدند. این رفتارو این منطق آیت الله خمینی، ناشی از آن قالب از پیش ساخته شده دینی و ایمانی است، که در اینجا، نقش باورهای سنتی در قالب از پیش ساخته شده از واقعه کربلا کاملاً مشاهده می شود که چگونه در تاریخ معاصر ایران نقش آفرینی داشت. این فکر و اندیشه چه ضرری به ملت و مملکت زد؟ کسی حق ندارد نظر انتقادی از رهبری و از این طرز فکر داشته باشد. آقای محمد خاتمی، بر مبنای این دلایل و استدلالات است که عرض میکنم، این نظام و هرنظام دیگری متکی بر اسطوره ها و جزمیات دینی و یا یک ایدئولوژی، چون نظام های کمونیستی، غیر قابل اصلاح ساختاری و بنیادی هستند. شما یا این اصل را می دانید و یا نمی دانید. اگر نمی دانید، بازهم به سراغ نامه آیت الله پسندیده می رویم.
آیت الله پسندیده و آیت الله خمینی، هردو برادر و هر دو تحصیلات دینی داشتند، اما نباید فراموش کرد که اولا، هر انسانی، خود خصوصیات روحی و اخلاقی مخصوص خود را دارد که در طول زندگی اش شکل می گیرند. خیلی برادرها هستند که رفتار و اخلاقیات و شخصیت هایشان، با یک دیگر از زمین تا آسمان فرق می کند. به علاوه تحصیلات دینی و دانشگاهی، به نفس خود، انسان آراسته و صاحب معنویات و پاکدامن نمی سازد. چقدر پزشکان با علم و دانش هستند که علم پزشکی را، برای جمع آوری ثروت و مکنت به کار میگیرند، و در مقابل، پزشکان وارسته و انسان دوستی نیز هستند که این حرفه انسانی را در خدمت به بشریت به کار می برند. در جامعه روحانیت نیز این اصل حاکم است. تاریخ مسیحیت، خصوصاً در قرون حاکمیت استبدادی پاپ ها و پادشاهان، همانطوری که در بالا نیز اشاره کرده ام، نمونه های بسیاری از حاکمیت فساد و حتی فساد اخلاقی، در بطن واتیکان نمونه می آورد. سخنی هست از فیلسوف معروف آلمان، فردیک نیچه که می گوید"انسان نه فرشته است، نه شیطان" به عبارت دیگر، انسان می تواند، هم به درجه ای پست تر از شیطان سقوط بکند، و هم می تواند به مقامی بالاتر از فرشته نیز برسد. این جا سخن از قضاوت بر اخلاقیات این دو شخصیت روحانی معتبر نیست، و من خود را در جایگاهی نمی بینم که درباره اخلاقیات کسی قضاوت بکنم. این جا سخن از نقش و مسئولیت آیت الله خمینی، با آن مقام رهبری مطلق خود، در یک دوره ی بسیار حساس تاریخ ایران است که یک فرهنگ دینی، همراه با یک جهان بینی بسته و غیر قابل انعطاف، سرنوشت یک ملت و یک مملکت را به طور مطلق در اختیار کسی گذاشته بود که نه دانش سیاسی، نه دانش اقتصادی، و نه دانش جامعه شناسی داشت. و این فقر فرهنگ سیاسی و آگاهی های گسترده از جهان امروز، که یکی از خصوصیات قشر روحانیون حکومتی در ایران امروز است، چه ضرر عظیمی به مملکت زده و می زند، سخن درباره این مسئله مهم است.
در این نامه، هم آیت الله پسندیده به فرهنگ اسلام تشیع استناد میکند، و داستان برادر حضرت علی (ع) را پیش می کشد، و اشاره می کند که من عقیل نیستم، دین و وجدان خودم را به مال و مقام نمی فروشم، و هم آیت الله خمینی بر این باور است که در عصر ظهور اسلام زندگی می کند و به عنوان زعیم عالیقدر، رهبر مستضعفان جهان، وظیفه دارد که جهان اسلام را از یوغ قدرت استعماری نجات بدهد. در اجرای این اهداف، صدور انقلاب به کشورهای اسلامی را در برنامه خود قرار می دهد. این نوع رفتارها، اگر چه از واقعیت گرائی عقلی و منطقی دور هستند، ولی نباید فراموش کرد که ریشه این طرز فکر و اندیشه ها را، در حوزه های دینی، جناح های افراطی تبلیغ می کنند. یک عده از روحانیون سیاسی بر این باورند،که بمانند زمان ظهور اسلام، مسلمانان، خصوصاً رهبران دینی وظیفه دارند که با شمشیر لا اله الا الله، دنیا را از فسق و فجور، کفر و بت پرستی نجات بدهند. درست برمی گردیم، به آن قالب از پیش ساخته شده، که بعضی از روحانیون، واقعیت های ذهنی خود را، که ریشه در سنت و حدیٍث و تاریخ شفاهی زمان ظهور اسلام را دارد، به زور حاکمیت استبدادی مطلق خود، به عنوان فرهنگ، بر ملت تحمیل کردند و هنوز هم تحمیل می کنند. آیت الله پسندیده، با وجود اینکه فقط چهار سال و نیم از انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی می گذرد، بر عاقبت این سیاست ایران برباد ده آشنا است، و به عنوان یک روحانی مسئول، و یک برادر دلسوز، به برادرش هشدار می دهد. این سئوال پیش می آید که چرا در اسلام ناب محمدی آقای خمینی، حتی دو برادر در کسوت روحانیت، نمی توانند با هم تبادل افکار داشته باشند؟ اگر در چنین نظامی برای تصفیه حساب های خصوصی، چنین بی حرمتی نسبت به یک روحانی، که حتی نسبت خویشاوندی و برادری، با رهبر انقلاب دارد، روا می دارند، وای به حال مردم ساده و بی پناه. آقای محمد خاتمی، این رفتار غیرانسانی، در ذات و نهاد نظام های استبدادی نهفته است. گرنه ایرانیانی که در نظام های دموکراتیک زندگی می کنند، شاهد هستند که چه بسا دو برادر، در دو حزب سیاسی رقیب و گرایش های مختلف، فعالیت بکنند، و در عین حال، حرمت و کرامت انسانی هرکدام، کاملاً حفظ شود. اما وقتی که، فردی در کسوت روحانی، با استبداد دینی، به عنوان ولی و جانشین امام زمان (ع) با زور سرنیزه تحمیل می شود، در چنین نظام، حتی برادر ولی فقیه اگر از بی لیاقتی و فساد حاکم در نظام انتقاد بکند، جان و حیثیت اش در امان نخواهد بود.
آقای محمد خاتمی، اگر به نامه آیت الله پسندیده دقیق بشویم، می بینیم که شما روحانیون، خودتان هم معلول و هم عامل فقرو فرهنگی و اقتصادی ملت های مسلمان هستید. شاید از چنین رک گوئی صاحب این قلم تعجب بکنید! در طول تاریخ، پادشاهان و روحانیون عالی مقام، یک پیمان اتحاد نانوشته داشتند که هدف این اتحاد شاه و شیخ، نگاه داشتن ملت در حال بردگی و ناآگاهی و بیسوادی بود. این اتحاد نامقدس و نانوشته شاه و شیخ، مختص جهان اسلام نیست. سن پل (Saint-Paul - یکی از حواریون حضرت مسیح، تولد سال 10 میلادی – مرگ سال 67 میلادی)، سخن معروفی در رابطه ی شاهان با روحانیون دارد، که چنین میگوید: "قدرت از پروردگار ناشی می شود، لذا قدرت شاهان، ناشی از قدرت خداوند است."همین اندیشه، در فرهنگ ایرانی، در این سخن گنجانده شده است :«چو فرمان یزدان، چو فرمان شاه.» و از روزی که شما روحانیون به قدرت رسیدید، دیگر به شاه هم احتیاج نیست، رهبر در نظام ولایت مطلقه فقیه، منتخب خدا است، و تابعیت و اجرای احکام تابعیت از حکم الهی است. ارتداد از حکم رهبر، ارتداد از حکم خداوند است. و آیت الله مشکینی، رئیس مجلس خبرگان نیز در این راستا، چنین فرمودند: رهبر را خدا تعیین می کند، و ما خبرگان، به ملت معرفی می کنیم! فقط یادشان رفته بود، یا ملت را نامحرم به حساب می آوردند که بگویند، خود حضرت ایشان، با خدا از چه طریقی ارتباط برقرار می کنند؟ از طریق تلفن همراه، یا تلفن ثابت، یا ملائکه؟ آقای محمد خاتمی، شما می خواهید، این نظام را، با این طرز فکرها و با این حضرات، که بلانسبت، ملت را نادان حساب می کنند، اصلاح بکنید؟ آقای محمد خاتمی، با تمام احترامی که به شخص شما و هم کسوتان شما دارم، خود شما و دوستانتان، ساخته و پرداخته این نظام و این طرز فکر هستید. شخصیت و طرز فکر و اندیشه آیت الله خمینی، و امثال ایشان، ساخته و پرداخته قرنها استبداد سلاطین و شیخ الاسلام هائی است که برای تحکیم حاکمیت استبدادی خود،لازم می دانستند که ملت را در یک مشت خرافات غرق بکنند. وگرنه چگونه می توان در هزاره سوم، چنین فرمایشاتی فرمود که آیت الله مشکینی می فرمودند؟
آیت الله پسندیده، در همین نامه یک صفحه ای خود به میوه چینان انقلاب، وحتی به رشد فساد در کانون قدرت اشاره می کند که در حقیقت، یکی از خصوصیات نظام های استبدادی است. آقای محمد خاتمی، اگر فردا در ایران یک نظام حکومتی، بر سر کار بیاید و علناً اعلام نماید که ما یک رژیم یزیدی از سلاله یزید بن معاویه هستیم، و می خواهیم نظامی با اندیشه های یزید در ایران حاکم بکنیم، یقین میدانم که باز هم یک عده از ملت، فقط و فقط به خاطر کسب قدرت و ثروت زیر علم آن نظام سینه خواهند زد. برای اینکه گسترش فساد مالی و جنایات سیاسی و تصفیه حساب های جناحی، بخشی از طبیعت نظام های استبدادی هستند.
آقای محمد خاتمی، همین تاریخ قرن بیستم، خود بهترین تجربه را به صاحبان عقل و شعور می دهد، به شرطی که به آن دقیق بشویم واز تجربیات نظام های دیگران بیاموزیم. لنین و استالین، به پیروی از اندیشه کارل مارکس، می خواستند با دیکتاتوری پرولتاریا، از ملت روس، با آن گوناگونی فرهنگی، تاریخی و اقتصادی، یک طبقه واحد کارگری بسازند! نتیجه اش را با بجا گذاشتن میلیونها قربانی دیدید و دیدیم. آدلف هیتلر، همراه با رفقای حزبی خود چون آنتوان درکسلر (کارگر) و کارل هارر (روزنامه نگار) که هر دو عضو سابق حزب کمونیست آلمان بودند، با ایجاد حزب ناسیونال سوسیالیست، که در حقیقت خواهر ناتنی حزب بلشویک روسیه بود، می خواستند با یک نظام خشن تمامیت خواه، ملت آلمان را در قالب یک نژاد واحد ژرمن و برتر، بر اروپا مسلط بکنند. نتیجه اش، جنگ دوم جهانی بود که 60 میلیون کشته و میلیونها معلول و آواره بجای گذاشت. آیت الله خمینی و هم کسوتانشان، می خواهند ملتی را با شش هزار سال تاریخ و فرهنگ به زور در قالب اسلام شیعه، «همان قالب از پیش ساخته شده ذهنی و سنتی خود» ذوب بکنند! و حتی آن را به سایر کشورهای اسلامی نیز صادر نمایند! این سیاست ایران بر باد ده، تاکنون، چه صدمات انسانی، فرهنگی و مادی به ایران و ملت ایران وارد کرده است، مسلماً تاریخ خواهد نوشت.
آقای محمد خاتمی شکست «اسلام ناب محمدی آقای خمینی» در تمام زمینه های اجتماعی، فرهنگی اقتصادی، سیاسی ـ چه سیاست داخلی و چه سیاست خارجی ـ و حتی در زمینه های دینی و معنویت، آن چنان روشن و آشکار است که هیچکس نمی تواند منکر آن باشد. دلیل پر واضح آن این است که شما با همفکران خود تلاش می کنید که این نظام را اصلاح بکنید! آقای محمد خاتمی، اگر نظام کمونیستی و نظام نازیسم هیتلری اصلاح پذیر بودند، نظام «ولایت مطلقه فقیه» هم اصلاح پذیر خواهد بود. در مقابل، این سئوال پیش می آید، چه راهی پیش روی ما است که بتوانیم مملکت و ملت را بعد از 28 سال تجربه شکست و تلخ، از این بن بست نجات بدهیم؟ آری آقای محمد خاتمی، این سئوالی است که هر ایرانی وطن دوست و نگران آینده کشور، نگران استقلال و تمامیت ارضی ایران از خود می پرسد.
چگونه می توان مملکت و ملت را از این بن بست نگران کننده نجات داد؟
آقای محمد خاتمی،
برای رهائی کشور و ملت، از این ورطه هولناک و آینده ی مبهم،عقلانی و منطقی است که چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی درباره ی همه چیز، با همه کس، با همه کشورها، به جز دو اصل؛ استقلال کشور و تمامیت ارضی ایران، حتی با شیطان هم مذاکره کرد. چنین مذاکره ای، با این اهداف، یعنی دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور، لازمه اش ایجاد یک - جبهه ملی و میهنی- در درون کشور و متشکل از تمام نیروهای ملی و سیاسی کشور، بدون کوچکترین تبعیض جنسی، نژادی، قومی، دینی و مذهبی است. به عقیده ی شخصی من، صاحب این قلم، که فقط شخص خود من، در مقابل این عقیده، خود را مسئول می دانم، سه گروه، در این جبهه ی ملی و میهنی، جایگاهی ندارند. 1ـ سلطنت طلبان، 2 ـ گروه های سیاسی و شبه نظامی، که در جنگ عراق علیه ایران، علناً با نیروهای نظامی خود، در کنار دشمن متخاصم و مهاجم، علیه ملت خود جنگیدند، 3 ـ شخصیت های«فعال سیاسی!» که به صورت به ظاهر انفرادی، ولی کاملاً سازمان داده شده، در طول این مدت، در«سازمان های به ظاهر فرهنگی- سیاسی ولی مشکوک قدرت های خارجی، با بورس ها و کمک مالی های این قدرت های استعماری همکاری داشتند و دارند. چه بسا هموطنان طرفداران نظام سلطنتی، این ایراد را بر من بگیرند که چگونه می توان خود را شخص دموکرات و مدافع حقوق بشر معرفی کرد، ولی شرکت بخشی از هموطنان خود، در تشکیل یک جبهه واحد ملی و میهنی، برای حاکمیت دموکراسی و جدائی دین از سیاست را، قبول نداشت؟ من برای این هموطنان، چنین جواب می دهم، که در طول یک قرن گذشته از انقلاب مشروطیت ایران، که با فداکاری پدربزرگان ما، این انقلاب به ثمر رسید بود، همیشه پادشاهان و نوکران حلقه به گوش آنان بودند که دست آورد انقلاب مشروطیت را زیر پا گذاشتند. «ولایت مطلقه فقیه» آیت الله خمینی، فرزند خلف نظام استبداد شاهنشاهی است. اگر کسی منکر این عقیده است، لطفاً بفرماید، چه وقت در نظام رضا شاهی و محمد رضا شاهی، بیان اندیشه و عقیده، تشکل احزاب و سازمان های اجتماعی و سیاسی، و انتخابات مجلس شورای ملی آزاد بود؟ وانگهی، رضا شاه و محمد رضا شاه، هر دو با کودتای نظامی و پشتیبانی قدرت های استعماری بر تاج و تخت نشستند، و به علاوه، انقلاب توده ی مردم در بهمن ماه 1357، به دوره نظام شاهنشاهی در ایران، نقطه پایان گذاشت. اگر هم به واقعیت جهان امروز و نظام های سیاسی در دنیا، و حتی خاورمیانه نگاه بکنیم، می بینیم همانطوری که دوره چراغ نفتی، گاری دستی، و گاری اسبی گذشته است، زمان نظام های سلطنتی هم به سر آمده است. در کشور افغانستان، و حتی حبشه هم، به فکر کسی نمی رسد که نظام سلطنتی را، بر کشورشان حاکم بکنند. وانگهی، چه دلیلی دارد که فردی از افراد ملت و خانواده ای به طور استثنائی و انحصاری، در جامعه از امتیازاتی برخوردار باشند، که چنین امتیاز فقط مختص فلان شخص و از فلان خانواده باشد؟ آیا شما این نوع امتیازها را در راستای برابری شهروندان می دانید؟ اگر کسی می خواهد صادقانه به وطن و ملت اش خدمت بکند، آیا باید حتماً شاه بشود؟ این همه نظام های دموکراتیک معتبر دنیا، که با نظام جمهوری و جدائی دین از سیاست اداره می شوند، چه عیبی دارند؟
در راستای گذر مسالمت آمیز، از نظام «ولایت مطلق فقیه» به نظام مردم سالاری، شاید راه های مختلفی وجود داشته باشد، اما راهی را که به نظر من امکان پذیر است، به طور خلاصه در اینجا توضیح داده و پیشنهاد می کنم .
1ـ در اسفند ماه آینده، انتخابات مجلس دوره ی هشتم، برگزار خواهد شد. لذا لازم و ضروری است که از همین حالا، زندانیان سیاسی و عقیدتی، دانشجویان و روزنامه نگاران دربند و رهبران سندیکاهای کارگری و انجمنها، هرچه زودتر از زندان آزاد شوند.
2ـ هر گونه سانسور، در رابطه با بیان اندیشه، از مطبوعات و رسانه های جمعی، برداشته شود.
3ـ سازمان ها و احزاب سیاسی، بدون دخالت دولت، به طور آزاد، برنامه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خود را، از همین حالا، در جامعه تبلیغ بکنند. یکی از این برنامه ها، باید برنامه گذر مسالمت آمیز از نظام «ولایت مطلقه فقیه» که در حقیقت نظام استبدادی تمامیت خواه است، به نظام مردم سالاری، و جدائی دولت از دین باشد.
4ـ مجلس برگزیده شده از چنین انتخابات، کمیسیونی را به نام «کمیسیون پیش نویس قانون اساسی جمهوری دوم » تشکیل دهد و از گروهی از حقوق دانان کشور، متخصص در قانون اساسی برای نوشتن قانون اساسی نظام آینده کشور، دعوت به همکاری نماید، و این حقوق دانان، در مدت حداکثر یکسال، پیش نویس قانون اساسی جمهوری آینده کشور را بر مبنای اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاق های الحاقی آن نوشته و در اختیار کمیسیون قانون اساسی بگذارد. در طول این مدت، رسانه های جمعی، با آزادی کامل، افکار عمومی را برای گذر از نظام استبداد مذهبی به نظام جمهوری، متکی بر مردم سالاری،آماده سازد.
5ـ مجلس با همکاری دولت فعلی و نیروهای انتظامی، تاریخ برگزاری رفراندم قانون اساسی جدید و اجرای آن را در سطح کشور، اعلام کرده و به اجرا گذارد.
6ـ بعد از اجرای رفراندم، واعلام نتایج آن، دولت فعلی، انتخابات ریاست جمهوری نظام جدید را، برقرار میکند، و از نتایج این انتخابات، دولت جدید، با قانون اساسی یک نظام جمهوری لائیک، مسئولیت اداره کشور را برعهده می گیرد.
آقای محمد خاتمی، شما و هر ایرانی ممکن است، و حتی حق دارد، به این طرح ایراد بگیرد، و چه بسا آن را نوعی ساده نگری قلمداد بکند.هر اندازه هم چنین پیشنهادی، ساده اندیشانه باشد، به مراتب، ضرر و زیان اش از نابودی و اضمحلال یک ملت و یک کشور به دست روحانیون حکومتی، که در طول 28 سال ، عملاً عدم آگاهی خود را از کشورداری نشان داده اند، به مراتب کمتر است. به علاوه همین پیشنهاد و طرح رفراندم، خود راه را برای پیشنهاد های دیگر و با راه کارهای چه بسا عملی تر در جامعه و افکار عمومی، خصوصاً در بین آن قشر از ایرانیانی که درد وطن و ملت را دارند، باز میکند.
در این جا، سخنی دارم با نیروهای مسلح نظامی و انتظامی کشور، یعنی ارتش، سپاه، پلیس و ژاندارمری، که یکی از حساس ترین مرحله های تاریخ ایران را شاهد هستند، و مسئولیت بسیار سنگینی را در مقابل وجدان انسانی، ایرانی خود دارند. از آنجائی که من صاحب این قلم، خود یکی از افسران سابق ارتش در واحد های رزمی بودم، و به خاطر حاکمیت نظام استبدادی شاهنشاهی، 9 سال قبل از انقلاب، بدون کوچکترین فساد مالی، اخلاقی، و یا فعالیت سیاسی، ارتش را ترک کردم، و برای ادامه تحصیل به خارج آمده و مقیم شده ام، با وجود این،همیشه احترام صمیمانه و صادقانه، نسبت به نیروهای مسلح وطنم داشته و دارم . چه شغلی محترم تر از این، انسانی عمر و جان خود را، در راه دفاع از شرف و ناموس هموطنان خود و حفظ امنیت ملت و استقلال و تمامیت ارضی وطن اش فدا بکند؟ نظام های حکومتی، ابدی نیستند. در طول تاریخ کهنسال ایران، سلسله ها و پادشاهان متعدد ی آمده و رفته اند. آنچه که باید باقی و جاودانی باشد، آن ملت ایران و کشور ایران است. چنین خواسته ای فقط زمانی عملی می شود که نظام حکومتی، که مسئولیت حفظ این آب و خاک و احترام به حقوق انسانی و اجتماعی ملت را دارد، بدون باند بازی، حقه بازی، و زدوبندهای پشت پرده، برخاسته از راًی آزاد ملت، و مسئول در مقابل ملت باشد. شما نیروهای نظامی و انتظامی کشور، اجیرو مزدور هیچ فردی، هیچ حزبی، هیچ سازمانی نیستید. شما فرزندان گرامی این ملت هستید، و وظیفه مقدس شما، دفاع از این آب و خاک و این ملت است و بس. این وظیفه خطیرو مقٌدس، شما را بر آن می دارد، که هرگز و هزار بار هرگز، تا روزی که در لباس مقدس سربازی و نیروهای انتظامی انجام وظیفه می کنید، نباید به هیچ عنوان وارد فعالیت های سیاسی، جناحی و حزبی بشوید.
تغییر قانون اساسی از طریق روش مسالمت آمیز، با در نظر گرفتن واقعیت های جامعه، امری است ضروری، و تا کنون، در کشورهای مختلف دنیا، خصوصاً نظام های دموکراتیک، بارها و بارها، انجام شده و انجام می شود. به عنوان نمونه، قانون اساسی امروز کشور فرانسه، به نام جمهوری پنجم، نامیده می شود. در طول بیش از دو قرن بعد از انقلاب کبیر فرانسه، این کشور پنج بار قانون اساسی خود را عوض کرده است. دنیا در حال تحول و تغییر است، و جامعه بشری و ارزش هائی که ما بر آن اعتقاد داریم، در حال تغییر هستند. نظام حکومتی، که در آن زنان، یا به عبارت دیگر، نصف جامعه را، انسان درجه دوم به حساب می آورد، و ارزش زندگی آنان را، به سنت عربستان دوره بربریت، معادل چند راًس شتر و چند من گندم و خرما، حساب می کند، چنان نظامی در هزاره سوم، فقط به زور سرنیزه می تواند حکومت بکند. چنین نظامی، با چنین اندیشه و افکار، مسلماً ملت و مملکت را به باد خواهد داد.
آقای محمد خاتمی،
اگر خوب به سن خود و هم کسوتان تان دقیق بشوید، بین شصت، تا هفتاد و پنج سال، در نوسان است. نظام ولایت مطلقه فقیه، بیش از 28 سال است به زور سرنیزه، بر ملت حکومت می کند. حتماً این سخن آیت الله خمینی را به خاطر دارید ، که روزی در اوج تظاهرات خیابانی ملت، علیه نظام استبداد سلطنتی، خطاب به شاه، چنین گفت: اگر بر این باور هستید که ملت پشتیبان شما است، سرنیزه را از گلوی ملت بردارید، آن موقع معلوم می شود که شما در بین ملت طرفدار دارید یا نه.(نقل به مفهوم) این سخن، چقدر با ارزش و چه قدر گویای زبان حال امروز ملت است. آقای محمد خاتمی، ناصرالدین شاه، پنجاه سال سلطنت کرد و امیر کبیر، دوره صدارت اش به سه سال کامل طول نکشید. اما تا ایران و ایرانی زنده است، همیشه در تاریخ این ملت، از امیر کبیر با نام نیک و انسان وطن دوست، و از نا صرالدین شاه، به بدکرداری و ناآگاه مملکت برباد ده یاد خواهد شد.
آقای محمد خاتمی، چه بسا شما و بخشی ازهم کسوتان شما، از صمیم قلب بخواهند با انتقال قدرت، به یک نظام مردمسالار، خود را از این مهلکه که هر روز نفرت ملت، نسبت به حاکمان مستبد اضافه می شود، نجات بدهند. اما ترس از آینده و انتقام ملت، آنان را، از پیوستن به ملت، و اجرای عملی گذر از نظام استبداد مطلق مذهبی، به نظام دموکراتیک باز دارد.این سئوالی است که بخشی از صاحب نظران و روشنفکران متعهد را، به خود معطوف داشته است. آیا، در فردای تغییر رژیم، بازهم جوخه های مرگ و تیرباران، چوبه های دار بمانند فردای پیروزی انقلاب 1357 باید در هر گوشه این مملکت برقرار شود؟ در تاریخ ملت ها، لحظات تراژیک بس ویرانگر و اندوهبار وجود داشته است. عفریت خون آشام مرگ وانتقام کورکورانه، از ریختن خون، سیراب نمی شود. خوشبختانه در مقابل این بربریت، انسان های بزرگوار و آینده نگری هم وجود داشته اند، که به ویرانگری و دور باطل خونریزی و انتقام، آگاه بودند. نمونه این انسان های بزرگوار، رهبران سیاسی آفریقای جنوبی، و در راًس آن، انسان وارسته ای چون نلسون ماندلا و همفکران او هستند. اگر قرار بود که بعد از فروپاشی نظام آپارتاید و جنایاتی که این نظام در طول حاکمیت خود در آفریقای جنوبی علیه هم میهنان سیاه پوست خود روا داشته بود، ماشین انتقام گیری به راه انداخته شود، سالهای طولانی، جنگ داخلی در آن کشور روی می داد و حمام خون جاری می شد. در تاریخ ملت ها، اهداف بالاتری در مرحله حساس حیات شان وجود دارند که به مراتب بالاتر از انتقام گیری است. ملت ایران نیز باید به این حد از رشد و آگاهی برسند که برای ساختن ایران و حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور، باید از دور باطل انتقام گیری، مطلقاً پرهیز کرد.
البته باید برای روان درمانی اجتماعی، دادگاه حقیقت یاب، با شرکت خانواده ی قربانیان، و متهمان جنایات 28 ساله، مسئولان رژیم، با تأمین جانی و حق داشتن وکیل، تشکیل شود، و این مسئولان باید به سئوالات دادگاه ملت ایران، خصوصاً به سئوالات خانواده ی قربانیان جواب بدهند. اما یقین می دانم که ملت ما هم به آن حد از شعورفردی و اجتماعی رسیده است که فقط با ضبط ثروت های نامشروع این حضرات، به نفع خانواده قربانیان و منافع عمومی جامعه، آنها را با بزرگواری خود، ببخشد.
آقای محمد خاتمی، با این سن و سالی که شما و هم کسوتان صاحب قدرت و مکنت تان دارید، چند سالی از عمرتان نمانده است، هم چنان که از عمر من صاحب قلم، چیزی نمانده است، چه خوب است، یک برگ از دفتر «عبرت از تاریخ ایران» را، با هم و چه بسا به طور غیر مستقیم، با صاحبان قدرت در «مملکت محمدی آقای خمینی» مرور کنیم، شاید یک عده از شما ها را به فکر و اندیشه وا دارد.
***
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب،
بردولت آشیان شما نیز بگذرد.
باد خزان نکبت ایام، ناگهان،
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد.
آب اجل که هست گلوگیر خاص وعام،
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد.
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز،
این تیزی سنان شما نیز بگذرد.
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد،
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد.
در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت،
این عو عو سگان شما نیز بگذرد.
آنکس که اسب داشت غبارش فرو نشست،
گرد سم خران شما نیز بگذرد.
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکشت،
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد.
زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت،
ناچار کاروان شما نیز بگذرد.
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن،
تاًثیر اختران شما نیز بگذرد.
این نوبت از کسان، به شما ناکسان رسید،
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد.
بیش از دو روز بود از آن دگر کسا ن،
بعد از دو روز، از آن شما نیز بگذرد.
بر تیر جورتان، ز تحمل سپر کنم،
تا سختی کمان شما نیز بگذرد.
در باغ دولت دگران بود مدتی،
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد.
آبی است ایستاده در این خانه مال و جاه،
این آب نا روان شما نیز بگذرد.
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع،
این گرگی شبان شما نیز بگذرد.
پیل فنا، که شاه بقا، مات حکم اوست،
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد.
ای دوستان، خواهم که به نیکی دعای سیف،
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد.(**)
آقای محمد خاتمی،
در خاتمه، یادآور می شوم که در رابطه با محتوای فکری و عقیدتی این نامه، که چه بسا ممکن است باعث خشم بعضی از هم کسوتان شما بشود، من حاضرم، با آن حضرات، در هر مقام روحانی و دولتی، از طریق رادیو و یا تلویزیون به مناظره بنشینم، منتها با دو شرط 1ـ این نامه سرگشاده، بدون کوچکترین سانسور، در رسانه های جمعی چاپ و در سطح کشور منتشر شود. 2ـ چنین مناظره ای به طور مستقیم و همزمان پخش شود. بدون این دو شرط ، هر نوشته ای، و یا هر سخنی، علیه این نامه و صاحب این قلم نوشته شود، من بر آنها جواب نخواهم داد.
با نهایت احترام
کاظم رنجبر
پاریس چهارشنبه 14 شهریور 1386 ، برابر با 6 سپتامبر 2007
* به مقاله خانم مژگان ثروتی، با عنوان: برای مشروعیت روشنفکران سکولار مسلمان در سایت http://www.sociology.mihanblog.com مراجعه شود.
** مأخذ اطلاعات نت ettelaatnet، 12ماه اوت 2007- سیف فرغانی شاعر قرن هفتم هجری، سراینده این قصیده ی زیبا، به دست مغولان کینه توز، به جرم سرودن این شعر، خطاب به آنان کشته شد. روانش شاد. |
No comments:
Post a Comment